• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    ヅ یــ ـــ ـــــخ در بهـ ــــــ ـــشــت ヅ

    بی خیالی...  
     
    هَمیشِه نِمی شَوَد زَد بِه بی خیالــی
     
    وَ گفت تَنهـــــــــــا آمَدِه اَم ٬ تَنهـــــــا می رَوَم.
     
    یِک وَقت هایی ٬ شایَد حَتی بَرایِ ساعَتی یا دَقیقِه ای ٬کَم میاوَری
     
    ـــــ ـــــــ ــــــدِلِ واماندِه اَن یِکـــــــــــــ نَفَر را می خواهَدــــــ ــــــ ــــــ
     

    بی خیالی... 
    عاشقانه  
    مهمـ نیســ✘ــــ ڪهـ فرداچے میشهـ ✓مهمـ اینهـ ڪهـ امروز ✓دوستـ❤️ــــــ دارمـ

    عاشقانه 
    پاسخ به سایه - سیاوشِ کسرایی  
    ای مرغِ آشیانِ وفا، خوش‌خبر بیا
    با ارمغانِ قول-و-غزل از سفر بیا
    ــــــ ه‍.
    ا. سایه


    ای شمعِ شب-کشیده! سحر می‌رسد، بمان
    وین سوز و دودِ هجر به سر می‌رسد، بمان
    عطرِ امید می‌دهد-ام مژده‌یِ وصال
    کان یارِ دور-مانده به بر می‌رسد، بمان
    «این روزگارِ تلخ‌تر از زهر»
    می‌رود
    شیرین و شاد روزِ دگر می‌رسد، بمان
    صبری که رشته‌اش به کف آورده ای مهِل
    یک روز بی‌گمان به ظفر می‌رسد، بمان
    همراه با عبورِ بهار و نسیمِ عشق،
    پیک و پیامِ دوست به در م

    پاسخ به سایه - سیاوشِ کسرایی 
    شبگیر - احمدِ شاملو  
    ــــــ برای ادیبِ خوانساری و سِحرِ صدای‌اش


    مرغی از اقصایِ ظلمت پر گرفت
    شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
    مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
    راهِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.

    من همان مرغ ام، به ظلمت باژگون
    نغمه‌اش وای، آب‌خورد-اش جویِ خون.
    دانه‌اش در دامِ تزویرِ فلک
    لانه بر گهواره‌یِ جنبانِ شک.
    لانه می‌جنبد وز او ارکانِ مرغ،
    ژیغ-ژیغ‌اش می‌خراشد جانِ مرغ.
    ای خدا! گر شک نبودی در میان
    کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
    گر نه تن زندانِ ترد

    شبگیر - احمدِ شاملو 
    بیا، کز عشقِ تو دیوانه گشتم - مولوی  
    بیا، کز عشقِ تو دیوانه گشتمو گر شهری بُدم، ویرانه گشتم
    زِ عشقِ تو ز خان-و-مان بُریدمبه دردِ عشقِ تو هم‌خانه گشتم
    چنان کاهل بُدم، کان را نگویمچو دیدم رویِ تو مردانه گشتم
    چو خویشِ جانِ خود جانِ تو دیدمزِ خویشان بهرِ تو بیگانه گشتم
    فسانه‌یْ عاشقان خواندم شب و روزکنون در عشقِ تو افسانه گشتم
    ــــــ مولوی
    ویرایشِ سوّم، ۱۴. ۹. ۱۳۹۴

    بیا، کز عشقِ تو دیوانه گشتم - مولوی 
    چهره ای جدید به شکل انیمه ^ــــــ^  
    سلام دوستان؛
    امروز براتون عکس هایی از شاهزاده خانم های دیزنی  به شکل انیمه های ژاپنی می زارم که توسط هنرمندی به
    اسم " مریم " طراحی شده اند. این هنر مند در معرفی نامۀ کارش آورده :
    ( من عاشق انیمه وشخصیت های دیزنی هستم. تلاش برای ادغام سحر وجادوی دیزنی وزیبایی منحصر به فرد 
    انیمه ومانگا، پرتره های زیبایی از شخصیت های مورد علاقۀ کودکیم حاصل کرد.)
    سرمای خفته/ الــــــــــــسا
    برای دیدن بقیۀ عکس ها به ادامۀ مطلب برید.
     

    چهره ای جدید به شکل انیمه ^ــــــ^ 
    سرزمین اسطوره های خفته ^ــــــ^  
    اینجا ایران است؛ سرزمین مردمان آریا. مردمانی از پیوندگاه آسمان وزمین. مردمانی نجیب وشریف از
    جنس مهر ودرخشندگی. اینجا ایران است.... 
     
    این متن و ادامه وقسمت دوم اون که چند روز دیگه براتون می ذارم در مورد بانوان اسطوره ای 
    ایران باستان هست؛ لطفا تا آخرشو بخونین.
    متن از خودم.

    سرزمین اسطوره های خفته ^ــــــ^ 
    صبحِ آرزو - هوشنگِ ابتهاج  
    خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
    به آغوشِ تو از بستر گریزم
    گشایم در به روی‌ات شادمانه
    رخ‌ات بوسم، به پای‌ات گُل بریزم...

    ــــــ هوشنگِ #ابتهاج
    - ه‍. ا. سایه، «صبحِ آرزو»، تهران، اسفندِ ۱۳۳۲، «دفترِ سیاه‌مشقِ
    ۳ (تهران
    ۱۳۶۴)
    از
    #دوبیتی های
    #معاصر

    صبحِ آرزو - هوشنگِ ابتهاج 
    زندگی‌نامه - هوشنگِ ابتهاج  
    یادها انبوه شد
    در سرِ پُرسرگذشت
    جز طنینِ خسته‌یِ افسوس نیست
    رفته‌ها را بازگشت.

    ــــــ هوشنگِ #ابتهاج
    - ه‍. ا. سایه، «زندگی‌نامه»، تهران، اسفندِ ۱۳۴۶

    ــــــــــــ دفترِ تاسیان
    (کارنامه: ۱۳۸۵، ص ۱۳۴)
    از شعرهای
    #نو در قالبِ
    #نیمایی

    زندگی‌نامه - هوشنگِ ابتهاج 
    امشب سبک‌تر می‌زنند این طبلِ بی‌هنگام را - سعدی  
    امشب سبک‌تر می‌زنند این طبلِ بی‌هنگام را
    یا وقتِ بیداری غلط بوده ست مرغِ بام را
    یک لحظه بوده یا شبی کز عمرِ ما تاراج شد
    ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
    هم تازه‌روی ام؛ هم خجل؛ هم شادمان؛ هم تنگدل
    کز عهده بیرون آمدن نتوانم این انعام را
    گر پای بر فرق‌ام نهی، تشریفِ قربت می‌دهی
    جز سر نمی‌دانم نهادن عذرِ این اقدام را
    چون بختِ نیک‌انجام را با ما به‌کلّی صلح شد
    بگذار تا جان می‌دهد بدگویِ نافرجام را
    سعدی، عَلَم شد در جهان صوفیّ و عام

    امشب سبک‌تر می‌زنند این طبلِ بی‌هنگام را - سعدی 
    چه دیدم خواب، کامروز مست ام - مولوی  
    چه دیدم خواب شب، کامروز مست ام چو مجنونان زِ بندِ عقل جستم
    به بیداری مگر من خواب بینمکه خواب‌ام نیست تا این درد هست‌ام
    مگر من صورتِ عشقِ حقیقی بدیدم خواب، کو را می‌پرستم
    بیا، اِی عشق! کاندر تن چو جان یی به اقبال‌ات زِ حبس تَن برستم
    مرا گفتی، بدر پرده! دریدم مرا گفتی، قدح بشکن! شکستم
    مرا گفتی، ببُر! از جمله یاران بکندم از همه، دل در تو بستم
    مرا دل خسته کردی، جرم‌ام این بود که از مژگان خیال‌ات را بجُستم
    بِبَر جانِ مرا، تا در پناه‌ات دو دستک می

    چه دیدم خواب، کامروز مست ام - مولوی 
    کجایید ای شهیدانِ خدایی  
    کجا یید، ای شهیدانِ خدایی
    بلاجویانِ دشتِ کربلایی
    کجا یید، ای سبُک‌روحانِ عاشق
    پرنده‌تر زِ مرغانِ هوایی
    کجا یید، ای شهانِ آسمانی
    بدانسته فلک را درگشایی
    کجا یید، ای زِ جان و جا رهیده
    کسی مر عقل را گوید کجا یی!
    کجا یید، ای درِ زندان شکسته
    بداده وامداران را رهایی
    کجا یید، ای درِ مخزن گشاده
    کجا یید، ای نوایِ بی‌نوایی
    در آن بحر اید کین عالَم کفِ او ست
    زمانی بیش دارید آشنایی
    کفِ دریا ست صورت‌هایِ عالَم
    زِ کف بگذر، اگر اهلِ صفا یی
    دل‌ام ک

    کجایید ای شهیدانِ خدایی 
    بیا بیا که مرا با تو ماجرایي هست - سعدی  
    بیا، بیا، که مرا با تو ماجرایی هست
    بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
    روا بوَد که چنین بی‌حساب دل ببَری؟
    مکُن، که مظلمه‌یِ خلق را جزایی هست
    توانگران را عیبی نباشد ار وقتی
    نظر کنند که در کویِ ما گدایی هست
    به کامِ دشمن و بیگانه رفت چندین روز
    زِ دوستان نشنیدم که آشنایی هست
    کسی نمانْد که بر دردِ من ببخشاید
    کسی نگفت که بیرون از او دوایی هست
    هزار نوبت اگر خاطر-ام بشورانی
    از این طرف - که من ام - هم‌چنان صفایی هست
    به دودِ آتشِ ماخولیا دماغ بسوخت
    ه

    بیا بیا که مرا با تو ماجرایي هست - سعدی 
    پری - هوشنگِ ابتهاج  
    پری بودی و با من راز کردی به ناز و عشوه عشق آغاز کردی
    مرا آواز دادی، چون رسیدم کبوتر گشتی و پرواز کردی
    ــــــ هوشنگِ ابتهاج - ه‍. ا. سایه. تهران، پاییزِ ۱۳۳۲. دفترِ سیاه‌مشقِ ۳ (۱۳۶۴)
    | مایه‌یِ شگفتی ست - این تنها شعری ست که ما منتشر می‌کنیم و در رسمِ خطِّ آن دست نمی‌بریم، چرا که خود از معدود شعرهایی ست در فارسی، که «ترکیبِ اضافی» یعنی گروهِ اسمیِ مُضاف و مُضافٌ‌الیه ندارند؛ اگر این امتیازی در بلاغتِ زبان باشد. نشانه‌گذاری و نامِ شعر نیز از ش

    پری - هوشنگِ ابتهاج 
    با شعله‌ات ای امید دلبسته من ام - سیاوشِ کسرایی  
    با شعله‌ات، ای امید! دلبسته من ام
    بیدار-نگه‌دارِ تنِ خسته من ام
    در چشمِ شبِ سیاه می‌سوزم و باز
    آن شمعِ به راهِ صبح بنشسته من ام

    ــــــ سیاوشِ #کسرایی،
    «دفترِ سنگ و شبنم (یادگاری برایِ دختر-ام بی‌بی،
    تهران ۱۳۴۵) بر اساسِ مجموعه اشعار (تهران
    ۱۳۸۷) و از خونِ سیاوش (منتخبِ سیزده دفترِ شعر،
    تهران ۱۳۷۸)
    از
    #رباعی های
    #معاصر

    با شعله‌ات ای امید دلبسته من ام - سیاوشِ کسرایی 
    شبي دودِ خلق آتشي برفروخت - سعدی  
    شبی دودِ خلق آتشی برفروخت
    شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
    یکی شُکر گفت اندر آن خاک-و-دود
    که «دکّانِ ما را گزندی نبود!»
    جهان‌دیده‌ای گفت‌اش، «ای بوالهوس!
    «تو را خود غمِ خویشتن بود و بس؟
    «پسندی که شهری بسوزد به نار
    «وگرچه سرای‌ات بود بر کنار؟»
    به‌جز سنگدل، ناکند معده تنگ
    چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
    توانگر خود آن لقمه چون می‌خورَد
    چو بیند که درویش خون می‌خورَد؟
    مگو تن‌درست است رنجوردار -
    که می‌پیچد از غُصّه رنجوروار
    تنُک‌دل، چو یاران ب

    شبي دودِ خلق آتشي برفروخت - سعدی 
    امید - هوشنگِ ابتهاج  
    چه خوش برقی به چشمِ شب درخشید
    چراغ‌ام را فروغی تازه بخشید
    مخوان، ای جغدِ شب، لالاییِ شوم
    که پشتِ پرده بیدار است خورشید.

    ــــــ هوشنگِ #ابتهاج
    - ه‍. ا. سایه، «امید»، تهران، پاییزِ ۱۳۳۲

    ــــــــــــ دفترِ سیاه‌مشقِ ۳
    (توس ۱۳۶۴، ص ۲۲۲)

    ــــــــــــ دفترِ سیاه‌مشق
    (کارنامه ۱۳۹۳، ص ۳۳۴)
    از
    #دوبیتی های
    #معاصر

    امید - هوشنگِ ابتهاج 
    می‌برزند زِ مشرق شمعِ فلک زبانه - سعدی  
    می‌برزند زِ مشرق شمعِ فلک زبانه
    ای ساقیِ صبوحی، دَردِه میِ شبانه!
    عقل‌ام بدزد لَختی - چند اختیارِ دانش؟
    هوش‌ام ببَر زمانی - تا کی غمِ زمانه؟
    گر سنگِ فتنه بارد، فرقِ من‌اش سپر کن!
    ور تیرِ طعنه آید، جانِ من‌اش نشانه!
    گر می به‌جان دهند-ات، بستان! که پیشِ دانا
    زآبِ حیات بهتر خاکِ شراب‌خانه
    آن کوزه برگرفتم، کآبِ حیات دارد؛
    هم رنگِ نار دارد؛ هم طعمِ ناردانه
    صوفی چگونه گردد گِردِ شرابِ صافی؟
    - گنجشک را نگنجد عنقا در آشیانه
    صوفی و کنجِ خلوت

    می‌برزند زِ مشرق شمعِ فلک زبانه - سعدی 
    ساقی، بده آن شرابِ گلرنگ - سعدی  
    ساقی، بده آن شرابِ گلرنگمطرب، بزن آن نوایْ بر چنگ
    کز زُهد ندیده ام فُتوحیتا کِی زنم آبگینه بر سنگ
    عشق آمد و عقل همچو بادیرفت از برِ من، هزار فرسنگ
    اِی زاهدِ خرقه‌پوش، تا کِیبا عاشقِ خسته‌دل کنی جنگ
    گِردِ دو جهان بگشته عاشقزاهد بِنِگر، نشسته دلتنگ
    من خرقه فکنده ام زِ عشق‌اتباشد که به وصلِ تو زنم چنگ
    سعدی، همه‌روزه عشق می‌بازتا در دو جهان شوی به یک رنگ
    ــــــ غزلیّات سعدی/ از روی نسخۀ تصحیح‌شدۀ محمدعلی فروغی - تهران: ققنوس، ۱۳۸۲
    پ. ن. این تن

    ساقی، بده آن شرابِ گلرنگ - سعدی 
    گفتند که غم دولتِ جاوید گرفت - سیاوشِ کسرایی  
    گفتند که غم دولتِ جاوید گرفت
    گفتند که یأس جایِ امّید گرفت
    گفتیم چراغِ باده روشن بادا
    تاریکی اگر خانه‌یِ خورشید گرفت.

    ــــــ سیاوشِ #کسرایی،
    «دفترِ سنگ و شبنم (یادگاری برایِ دختر-ام بی‌بی،
    تهران ۱۳۴۵) بر اساسِ مجموعه اشعار (تهران
    ۱۳۸۷) و از خونِ سیاوش (منتخبِ سیزده دفترِ
    شعر، تهران ۱۳۷۸)
    از
    #رباعی های
    #معاصر

    گفتند که غم دولتِ جاوید گرفت - سیاوشِ کسرایی 
    دخترِ خورشید - هوشنگِ ابتهاج  
    در نهفتِ پرده‌یِ شب
                              
    دخترِ خورشید
    نرم می‌بافد
    دامنِ رقّاصه‌یِ صبحِ طلایی را.
    وز نهانگاهِ سیاهِ خویش
    می‌سراید مرغِ مرگ‌اندیش:
    ـــ «چهره‌پردازِ سحر مرده ست!
    چشمه‌یِ خورشید افسرده ست!»
    می‌دوانَد در رگِ شب
                              
    خونِ سردِ این فریبِ شوم.
    وز نهفتِ پرده‌یِ شب
                              
    دخترِ خورشید
    همچنان آهسته می‌بافد
    دامنِ رقّاصه‌یِ صبحِ طلایی را.

    ــــــ هوشنگِ #ابتهاج
    - ه

    دخترِ خورشید - هوشنگِ ابتهاج 
    گر بر فلک‌ام دست بُدی چون یزدان - خیّام  
    گر بر فلک‌ام دست بُدی چون یزدان،
    برداشتمی من این فلک را زِ میان؛
    از نو فلکِ دگر چنان ساختمی،
    کازاده به کامِ دل رسیدی آسان.

    ــــــ #خیّام
    پی‌نوشت| این رُباعی در تصحیحِ محمّدعلیِ
    فروغی و هر دو نسخه‌یِ ویراسته‌یِ صادقِ هدایت ( رباعیاتِ عمرِ خیام،
    ۱۳0۳؛ ترانه‌های خیام، ۱۳۱۳) یکسان آمده است. دو نسخه‌یِ
    اخیر را در کتابِ خیّامِ صادق (تهران
    ۱۳۸۴) دیده ایم. نشانه‌گذاریِ شعر از همین کتاب است. شماره‌یِ این رباعی در
    ترانه‌هایِ خیام ۲۵ است و

    گر بر فلک‌ام دست بُدی چون یزدان - خیّام 
    رفتی و رفتی  
    رفتی و رفتی این دله من منتظره بشنوه آخره شب...
    صدا گرمتو از پشت خط ..... جلو چشممه تصویرت... همش .....
    بود و نبود و تو کردی نابود......
    من و تو شدش هرچی ما بود......
    انگار به خواب بود....
    نه تو تخت و تابوت .....
    میخوابم توش داغون....
    آره رفتی داغون ..... 
    آره رفتی داغون.....
    دادی قلبت رو به من....
    حالا من منتظرم.....
    که اون دستتو بگیرم....
    چشماتو ببینم و باشی بغلم.....
    آره من منتظرم ....
    بدی لبهاتو به من.....
    باز اون حستو بگیرم 
    عشقم ــــــ نفسم
    رفتی و رفتی و این دله من .....
    erfan____sogand

    رفتی و رفتی  
    غزلِ ناتمام - احمدِ شاملو  
    به هر تارِ جان‌ام صد آواز هست
    دریغا که دستی به مضراب نیست.
    چو رؤیا به حسرت گذشتم، که شب
    فرو خفت و با کس سرِ خواب نیست.
    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

    ــــــ احمدِ #شاملو
    - ا. بامداد، «غزلِ ناتمام...»، ۱۳۳۹، دفترِ لحظه‌ها و همیشه
    (شعرهایِ سال‌هایِ ۱۳۳۹ - ۴0)
    | این شعر را از مجموعه‌یِ آثارِ شاملو
    (تهران ۱۳۸۹) با رعایتِ
    نگارشِ آن در اینجا آورده ایم. تنها یایِ نکره را با /ی/ (یا با دو نقطه در زیر)
    نشان داده ایم.
    || این شعر را در فرم با تعریفی ف

    غزلِ ناتمام - احمدِ شاملو 
    گُل‌عِذاري زِ گلستانِ جهان ما را بس - حافظ  
    گُل‌عِذاری زِ گلستانِ جهان ما را بس
    زین چمن سایه‌یِ آن سروِ روان ما را بس
    من و هم‌صحبتیِ اهلِ ریا، دور-ام باد
    از گرانانِ جهان رطلِ گران ما را بس
    قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند
    ما که رند ایم و گدا – دِیرِ مُغان ما را بس
    بنشین بر لبِ جوی و، گذرِ عمر ببین
    کین اشارت زِ جهانِ گذران ما را بس
    نقدِ بازارِ جهان بنگر و آزارِ جهان
    گر شما را نه بس این سود-و-زیان، ما را بس
    یار با ما ست، چه حاجت که زیادت طلبیم
    دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
    از درِ

    گُل‌عِذاري زِ گلستانِ جهان ما را بس - حافظ 
    چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت - خیّام  
    چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت
    خواهی تو فلک هفت شِمُر، خواهی هشت؛
    چون باید مُرد و آرزوها همه هشت
    چه مور خورَد به گور و چه گرگ به دشت

    ــــــ #خیّام
    پی‌نوشت| این رُباعی در تصحیحِ محمّدعلیِ
    فروغی و تنها یک در نسخه‌یِ ویراسته‌یِ صادقِ هدایت (ترانه‌های خیام،
    ۱۳۱۳) یکسان آمده است، یعنی در نخستین ویرایشِ هدایت از رباعیاتِ عمرِ
    خیام (۱۳0۳) این رباعی نیامده است. دو نسخه‌یِ اخیر را در کتابِ
    خیّامِ صادق (تهران
    ۱۳۸۴) دیده ایم. شماره‌یِ این ربا

    چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت - خیّام 
    دوش در صحرایِ خلوت گویِ تنهایی زدم - سعدی  
    دوش در صحرایِ خلوت گویِ تنهایی زدم
    خیمه بر بالایِ منظورانِ بالایی زدم
    خرقه‌پوشانِ صوامع را دوتایی چاک شد
    چون من اندر کویِ وحدت گویِ تنهایی زدم
    عقلِ کُل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد
    بس که سنگِ تجربت بر تاقِ مینایی زدم
    پای‌مُزدِ عقل بود آن‌گه که عشق‌ام دست داد
    پشتِ دستی بر دهانِ عقلِ سودایی زدم
    دیوِ ناری را سر از سودایِ مایی شد به باد
    پس منِ خاکی به‌حکمت گردنِ مایی زدم
    تاب خوردم رشته‌وار اندر کفِ خیّاطِ صُنع
    پس گره بر خَیطِ خودبینیّ

    دوش در صحرایِ خلوت گویِ تنهایی زدم - سعدی 
    صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا - حافظ  
    صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا!
    ببین تفاوتِ ره از کجاست تا به کجا!
    چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را؟
    سماعِ وعظ کجا، نغمه‌یِ رباب کجا!
    دل‌ام زِ صومعه بگرفت و خرقه‌یِ سالوس
    کجاست دیرِ مغان و شرابِ ناب کجا؟
    بشد - که یادِ خوش‌اش باد! - روزگارِ وصال
    خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا؟
    زِ رویِ دوست دلِ دشمنان چه دریابد!
    چراغِ مرده کجا، شمعِ آفتاب کجا!
    مبین به سیبِ زنخدان، که چاه در راه است!
    کجا همی روی، ای دل؟ بدین شتاب، کجا؟
    چو کحلِ بینشِ ما خاک

    صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا - حافظ 
    آهنگِ سفر - هوشنگِ ابتهاج  
    امروز من ام که راهیِ کویِ تو ام
    امّیدِ وصال می‌کشد سویِ تو-ام؛
    تا دست رسد شبی به گیسویِ تو-ام
    می‌آیم و آشفته‌تر از مویِ تو ام

    ــــــ هوشنگِ ابتهاج - ه‍. ا. سایه، «آهنگِ سفر»، رشت، اردی‌بهشتِ ۱۳۲۵، دفترِ
    سیاه‌مشقِ ۳ (تهران
    ۱۳۶۴)
    پی‌نوشت| ردیفِ قافیه‌هایِ این رباعی،
    در دو مصراعِ دوّم و سوّم شناسه‌یِ فعل است و در دو مصراعِ اوّل و آخِر شناسه‌یِ
    اسم؛ برایِ نشان دادنِ استقلالِ نحویِ فعل، آن را جدا و با فاصله
    نوشته ایم، و برایِ نشان دا

    آهنگِ سفر - هوشنگِ ابتهاج 
    سیاه و سپید - هوشنگِ ابتهاج  
    شبی رسید که در آرزویِ صبحِ امید
    هزار عمرِ دگر باید انتظار کشید
    در آسمانِ سحر ایستاده بود گمان
    سیاه کرد مرا آسمانِ بی‌خورشید
    هزار سال زِ من دور شد ستاره‌یِ صبح
    ببین کزین شبِ ظلمت جهان چه خواهد دید
    دریغ جانِ فرو-رفتگانِ این دریا
    که رفت در سرِ سودایِ صیدِ مروارید
    نبود در صدفی آن گهر که می‌جستیم
    صفایِ اشکِ تو باد، ای خرابِ گنجِ امید!
    ندانم آن که دل-و-دین ما به سودا داد
    بهایِ آن چه گرفت و به‌جایِ آن چه خرید
    سیاه‌دستیِ آن ساقیِ منافق بین
    ک

    سیاه و سپید - هوشنگِ ابتهاج 
    غزلِ تن - هوشنگِ ابتهاج  
    تنِ تو مطلعِ تابانِ روشنایی‌ها ست
    اگر روانِ تو زیبا ست، از تنِ زیبا ست
    شگفت-حادثه‌ای نادر است معجزِ طبع
    که در سراچه‌یِ ترکیب چون تویی آراست
    نه تابِ تن که برون می‌زند زِ پیراهن
    که از زلالِ تن‌ات جانِ روشن‌ات پیدا ست
    که این چراغ در آیینه‌یِ تو روشن کرد؟
    که آسمان و زمین غرقِ نورِ آن سیما ست
    زِ باغِ رویِ تو صد سرخ-گُل چرا ندمد
    که آب-و-رنگِ بهار-ات روانه در رگ‌ها ست
    مگر زِ جانِ غزل آفریده اند تن‌ات
    که طبعِ تازه-پرست‌ام چنین بر او شیدا ست


    غزلِ تن - هوشنگِ ابتهاج 
    حرفای یه نسل...  
    جهان(محمدرضا گلزار):کجا میخوای بری؟ها؟
    میری پیش هم اتاقیات که به خوشگلیت حسودیشون میشه؟؟
    میری ویلای دوستات شمال؟؟؟
    یا مستقیم میخوای بری خارج خوش بگذرونی؟؟؟؟
     
    اتی(گلشیفته فراهانی): مگه میخوام برم خونه بابای تو؟؟
    آره میرم
    خارج میرم خوش میگذرونم
    میرم صـــــــــدتا لباس میخرم
    مثه این دختر پولدارا سوار پراید میشم
    نوار میزارم صــدای نوارمو تا تــــــــه بلند میکنم.
    مگه من چیم از اونا کمتره ها؟؟؟؟؟
    از همشون خوشگلترم.....
    تو هم بدبختی.....
    از تو ه

    حرفای یه نسل... 
    خاطره 51 (فراخوان حریم آسمانی) / چادر یعنی بیرق حسین...  
    پرچم حسین(ع) بدست عباس(ع) است و به سر زینب(س)!
    اینجاست که کشف حجاب استراتژی دشمن میشود...!
    چادر یعنی بیرق حسین(ع) ...
    دختر سرزمین من!
    به چادرت میخندند؟!!
    به تاج بندگیت طعنه میزنند؟!!
    بگذار تمام دنیا مسخره ات کنند!
    خودت را...
    چادرت را...
    سیاه بودنش را...
    چهره ی بدون آرایشت را...
    می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه(عج)
    مبادا دلسرد شوی خواهر...!
    هیزم برای آتش غربت زهرا مباش...
    که این روزها فاطمه بدجور غریب است...
    ــــــ
    مطلب از: آسمانی

    خاطره 51 (فراخوان حریم آسمانی) / چادر یعنی بیرق حسین... 
    و چه زیبا فرمود رهبرمــــــ♥ــــــ♥ــــ♥ــــ  
    یک زمانی هست که
     4 میلیون نفر
    از همه ملت
    به یک کاندیدا
    (بخونید اصــــــلح)
    رای می دن
    یه زمانی هست
    4 میلیون نفر
    میشه مجموع آراء نظرسنجی خندوانه
    یه زمانی هست
    طنز به سیاست خیلی ربط داره
    یه زمانی هست......
     
    تیتر زده بود
    رای ژوله و حیایی هم از رای جلیلی بیشتر شد !
    اما داستان :

    و چه زیبا فرمود رهبرمــــــ♥ــــــ♥ــــ♥ــــ 
    ساقیا برخیز و دَردِه جام را - حافظ  
    ساقیا، برخیز و دَردِه جام را
    خاک بر سر کن غمِ ایّام را
    ساغرِ مِی بر کف‌ام نِه تا زِ سر
    برکشم این دَلقِ اَزرَق‌فام را
    گرچه بدنامی ست نزدِ عاقلان
    ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
    باده دَردِه، چند از این بادِ غرور
    خاک بر سر نفسِ نافرجام را
    دودِ آهِ سینه‌یِ نالانِ من
    سوخت این افسردگانِ خام را
    محرمِ رازِ دلِ شِیدایِ خود
    کس نمی‌بینم زِ خاص و عام را
    با دل‌آرامی مرا خاطر خوش است
    کز دل‌ام یکباره بُرد آرام را
    ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
    هر که دید آ

    ساقیا برخیز و دَردِه جام را - حافظ 
    اتفاق - احمدِ شاملو  
    مردی زِ بادِ حادثه بنشست
    مردی چو برقِ حادثه برخاست
    آن، ننگ را گُزید و سپر ساخت؛
    وین، نام را بدونِ سپر خواست.

    ابری رسید پیچان-پیچان
    چون خنگِ یال‌اش آتش، بر دشت.
    برقی جهید و موکبِ باران
    از دشتِ تشنه تازان بگذشت.
    آن پوک-تپه، نالان-نالان
    لرزید و پا گشاد و فروریخت؛
    وان شوخ-بوته، پُر-تپش از شوق،
    پیچید و با بهار درآمیخت.
    پرچینِ یاوه‌مانده شکوفید
    و آن طبلِ پُر-غریو فروکاست.
    مردی زِ بادِ حادثه بنشست
    مردی چو برقِ حادثه برخاست.

    ــــــ احمدِ

    اتفاق - احمدِ شاملو 
    خاطره 50 (فراخوان حریم آسمانی) / شهادت از جنس چادر...  
    ...تا این زمان نمیدانستم شهادتی باشد...
    که فقط خاص ماست، مال ما...
    دخترانه ی دخترانه!
    نمیدانستم همین چادر و روسری که هر روز در مواجه با غیر سر میکنیم، شهادت ساز است...
    مثل ایمان،
    مثل عقیده،
    مثل طرز تفکر
    از امروز به چادرم به گونه ای دیگر نگاه خواهم کرد...
    چادرم را مثل ایمان و عقیده ام حفظ خواهم کرد...
    تلاشم را خواهم کرد...
    ــــــ
    مطلب از: فاطمه

    خاطره 50 (فراخوان حریم آسمانی) / شهادت از جنس چادر... 
    دانلود کمیک فارسی سری جنگ داخلی از مارول  
    سلامحتمـاشما باسری کمیک های مارول آشنا هستید.طی درخـواست دوسـتان عزیـز کـمیک های سری جنگ داخلی روبه صورت فـــارســـی برای شما گذاشتیم.مترجم کمیک سایت فانتزی کمیک است. اولــیـن همــکاری سـایت  اگــر عضو سـایت نیستید میتـوانید کمـیک ها را به صـورت فارسی ولی با کیفیت معمولی دانلود کنید.اگـر هم عضـو سایت بشـوید میتوانید کمـیک ها با حجم کم و با دو زبـان انگلیسی و فارسی با کیـفیت بالا دانلود کنیدــــــبرای دانلود بـیشتر بخوانید با بزنی

    دانلود کمیک فارسی سری جنگ داخلی از مارول  
    به نامِ شما - هوشنگِ ابتهاج  
    زمانه قرعه‌یِ نو می‌زند به نامِ شما
    خوشا شما، که جهان می‌رود به کامِ شما
    در این هوا چه نفس‌ها پُر-آتش است و، خوش است
    که بویِ عودِ دلِ ما ست در مشامِ شما
    تنورِ سینه‌یِ سوزانِ ما به یاد آرید
    کز آتشِ دلِ ما پخته گشت خامِ شما
    فروغِ گوهری از گنج-خانه‌یِ دل ما ست
    چراغِ صبح، که برمی‌دمد زِ بامِ شما
    زِ صدقِ آینه-کردارِ صبح-خیزان بود
    که نقشِ طلعتِ خورشید یافت شامِ شما
    زمان به دستِ شما می‌دهد زمامِ مراد
    از آن که هست به دستِ خرد زمامِ شما
    همایِ

    به نامِ شما - هوشنگِ ابتهاج 
    چشم‌ام به کرانِ شب نگه می‌ساید - سیاوشِ کسرایی  
    چشم‌ام به کرانِ شب نگه می‌ساید
    وین راهِ به غم درشده را می‌پاید
    گویند که رفته برنمی‌گردد باز
    امّا دلِ من می‌تپد: او می‌آید

    ــــــ سیاوشِ #کسرایی،
    «دفترِ سنگ و شبنم (یادگاری برایِ دختر-ام بی‌بی،
    تهران ۱۳۴۵)
    بر اساسِ مجموعه اشعار (تهران
    ۱۳۸۷) واز خونِ سیاوش (منتخبِ سیزده دفترِ شعر،
    تهران ۱۳۷۸)
    پی‌نوشت| زبان‌نگاره از ما ست و آن
    تنها نشانه در هر دو دفترِ دسترسِ ما آمده. «می‌طپد» را با استناد به
    فرهنگِ معاصرِ فارسیِ غلامحسینِ صد

    چشم‌ام به کرانِ شب نگه می‌ساید - سیاوشِ کسرایی 
    صبر و ظفر - هوشنگِ ابتهاج  
    ای مرغِ آشیانِ وفا، خوش‌خبر بیا
    با ارمغانِ قول-و-غزل از سفر بیا
    پیکِ امید باش و پیام‌آورِ بهار
    همراهِ بویِ گل چو نسیمِ سحَر بیا
    زان خرمنِ شکفته‌یِ جان‌هایِ آتشین، *
    برگیر خوشه‌ای و چو گل شعله‌ور بیا
    دوش‌ات به خواب دیدم و گفتم خوش آمدی!
    ای خوش‌ترین خوش‌آمده، بارِ دگر بیا!
    چون شب به سایه‌هایِ پریشان گریختی
    چون آفتاب از همه سو جلوه‌گر بیا
    در خاک-و-خون-تپیدنِ این پهلوان ببین
    سیمرغ را خبر کن و چون زالِ زر بیا
    ما هر دو دوستانِ قدیم ایم،

    صبر و ظفر - هوشنگِ ابتهاج 
    دیدار - هوشنگِ ابتهاج  
    برخیز دلا، که دل به دلدار دهیم
    جان را به جمالِ آن خریدار دهیم
    این جان و دل و دیده پیِ دیدنِ او ست
    جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

    ــــــ هوشنگِ #ابتهاج
    - ه‍. ا. سایه، «دیدار»، تهران، [زندان،] خردادِ ۱۳۶۲، دفترِ
    سیاه‌مشقِ ۳ (تهران
    ۱۳۶۴)
    پی‌نوشت| در صحبتِ سایه، کتابِ
    پیرِ پرنیان‌اندیش، فصلی به «زندانی شدنِ سایه در سالِ ۱۳۶۲»
    اختصاص دارد با نامِ «سیاه‌گوشه‌یِ زندان» و بخشی از «خاطراتِ او از روزهایِ زندان
    که بیشتر جنبه‌یِ ادبی دار

    دیدار - هوشنگِ ابتهاج 
    عید آمد - مهدیِ اخوانِ ثالث  
    ــــــ به شاعرِ گران‌مایه،
    یداللهِ بهزادِ کرمانشاهی


    عید آمد و ما خانه‌یِ خود را نتکاندیم
    گردی نستردیم و غباری نفشاندیم
    دیدیم که در کسوتِ بخت * آمده نوروز
    از بی‌دلی او را زِ درِ خانه براندیم
    هر جا گذری غلغله‌یِ شادی و شور است -
    ما آتشِ اندوه به آبی ننشاندیم
    آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما،
    پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
    احبابِ کهن را نه یکی نامه بدادیم
    واصحابِ جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
    من دانم و غمگین‌دل‌ات، ای خسته‌کبو

    عید آمد - مهدیِ اخوانِ ثالث 
    آغاز جام رمضان فوتسال شهرستان کردکوی  
    آغاز جام رمضان فوتسال شهرستان کردکوی
    20/03/95 ساعت 23:40   سالن تختی شهرستان کردکوی
    گلنور سازان صنعت چــــهارده ــــــ پوشاک لـــــازارو
    با حضور تیم فوتسال گلنور سازان صنعت چهارده در این جام امسال روستای چهارده نماینده دارد.
    اسامی بازیکنان:
    1ـ فرزین رضایی 2ـ نصرالله یوسفی 3ـ نادر کشیری 4ــ حمزه نجاتی 5ـ مصطفی حسینی 6ـ فرید روحی نژاد
    7ـ شهرام کشیری 8ـ سعید سلیمانزایی 9ـ محمد رضا قائمی
    سرمربی : سعید عقیلی
     

    آغاز جام رمضان فوتسال شهرستان کردکوی 
    در برون‌رفت از شبِ یلدا - سیاوشِ کسرایی  
    دیده در صبحِ رخِ دوست زِ هم واکردیم
    چهره در آینه‌یِ پاک تماشا کردیم
    بزمی آراسته کردیم زِ رزم‌آرایان
    وندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم
    ننشستیم و گرفتیم به کف دامنِ دوست
    آنک از دوست همه دوست تمنّا کردیم
    سروِ آزاد که از بادِ خزان خم شده بود
    با بهارِ نفس‌اش برشده، بالا کردیم
    بس نهادیم منِ خویش چو دل در برِ هم
    خانه‌یِ عشق بنا زآب-و-گِلِ ما کردیم
    بوسه دادیم و گرفتیم پسِ پرده‌یِ اشک
    زرِ اندیشه کلیدِ درِ دل‌ها کردیم
    سوگِ سهراب کشیدیم زِ ش

    در برون‌رفت از شبِ یلدا - سیاوشِ کسرایی 
    جامه‌اي بر آدمیّت - سیاوشِ کسرایی  
    ای پری‌رو، پرنیانی یافت کن
    تا نپوشد پیکرِ اندیشه را
    همچو مینا جامه‌ای کن پُرشراب
    تا ببیند خلق خونِ شیشه را
    پیرهن‌هایی که سامان می‌دهی
    خُدعه را در خویش پنهان می‌کند
    می‌فریبد نقش‌ها-شان چشم را
    رنگ‌ها-شان رخنه در جان می‌کند
    موج افکندن به هر نیلی-پرند
    دستکاری دلکش و بی‌حاصل است
    نیل‌پوشان رنگ-و-آبِ مجلس اند
    دل ولی خواهانِ آن دریادل است
    با چنین سرما و یخبندان که هست
    وای اگر خُشکد نهالِ آرزو
    نازک‌اندامانِ مِسکین را بپوش
    تا بمانَد ب

    جامه‌اي بر آدمیّت - سیاوشِ کسرایی 
    نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم - حافظ  
    نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم
    به مویه‌هایِ غریبانه قصّه پردازم
    به یادِ یار و دیار آن‌چنان بگریم زار
    که از جهان ره-و-رسمِ سفر براندازم
    من از دیارِ حبیب ام، نه از بلادِ غریب
    مُهَیمِنا، به رفیقانِ خود رسان باز-ام
    خدای را مددی، ای رفیقِ ره، تا من
    به کویِ مِی‌کده دیگر عَلَم برافرازم
    خرَد زِ پیریِ من کِی حساب برگیرد
    که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم
    به‌جز صبا و شمال‌ام نمی‌شناسد کس
    عزیزِ من که به‌جز باد نی‌ست دَمساز-ام
    هوایِ منزلِ یار آ

    نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم - حافظ 
    امیدوار چنان ام که کارِ بسته برآید - سعدی  
    امیدوار چنان ام که کارِ بسته برآید
    وصال چون به‌سر آمد، فراق هم به‌سر آید
    من از تو سیر نگردم و گر تُرُش کنی ابرو
    جوابِ تلخ زِ شیرین مقابلِ شکر آید
    به‌رغمِ دشمن‌ام، ای دوست، سایه‌ای به سر افگن!
    که موشِ کور نخواهد که آفتاب برآید
    گل‌ام زِ دست به‌در بُرد روزگارِ مخالف
    امید هست که خار-ام زِ پای هم به درآید
    گر-ام حیات بمانَد، نمانَد این غم-و-حسرت
    و گر نمیرد [وُ] بلبل درختِ گُل به‌بر آید
    زِ بس که در نظر آمد خیالِ رویِ تو ما را
    چنان شدم که به جه

    امیدوار چنان ام که کارِ بسته برآید - سعدی 
    هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد - سیفِ فرغانی  
    هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد
    هم رونقِ زمانِ شما نیز بگذرد
    وین بومِ محنت از پیِ آن تا کنَد خراب
    بر دولت-آشیانِ شما نیز بگذرد
    بادِ خزانِ نکبتِ ایّام ناگهان
    بر باغ و بوستانِ شما نیز بگذرد
    آبِ اجل که هست گلوگیرِ خاص-و-عام
    بر حلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد
    ای تیغِ‌تان چو نیزه برایِ ستم دراز!
    این تیزیِ سِنان شما نیز بگذرد
    چون دادِ عادلان به جهان در بقا نکرد
    بیدادِ ظالمانِ شما نیز بگذرد
    در مملکت چو غرّشِ شیران گذشت و رفت
    این عوعوِ سگانِ شما نیز

    هم مرگ بر جهانِ شما نیز بگذرد - سیفِ فرغانی 
    شعرِ گم‌شده - احمدِ شاملو  
    تا آخرین ستاره‌یِ شب بگذرد مرا
    بی‌خوف و بی‌خیال بر این بُرجِ خوف-و-خشم،
    بیدار می‌نشینم در سرد-چالِ خویش
    شب تا سپیده خواب نمی‌جنبد-ام به چشم،
    شب در کمینِ شعری گُم‌نام و ناسرود
    چون جغد می‌نشینم در زیجِ رنجِ کور
    می‌جویم‌اش به کنگره‌یِ ابرِ شب‌نورد
    می‌جویم‌اش به سوسویِ تک‌اخترانِ دور.
    در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
    دنبالِ شعرِ گُم‌شده‌یِ خود دویده ام
    بر هر کلوخ-پاره‌یِ این راهِ پیچ‌پیچ
    نقشی زِ شعرِ گُم‌شده‌یِ خود کشیده ا

    شعرِ گم‌شده - احمدِ شاملو 
    زنده‌وار - هوشنگِ ابتهاج  
    چه غریب ماندی، ای دل! نه غمی، نه غم‌گُساری
    نه به انتظارِ یاری، نه زِ یار انتظاری
    غم اگر به کوه گویم، بگریزد و بریزد
    که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
    چه چراغِ چشم دارد دل‌ام از شبان و روزان
    که به هفت آسمان‌اش نه ستاره‌ای ست، باری
    دلِ من! چه حیف بودی، که چنین زِ کار ماندی
    چه هنر به‌کار بندم، که نماند وقتِ کاری
    نرسید آن‌که ماهی به تو پرتوی رساند
    دلِ آبگینه بشکن، که نماند جز غباری
    همه عمر چشم بودم که مگر گُلی بخندد
    دگر، ای امید، خون شو! که

    زنده‌وار - هوشنگِ ابتهاج 
    آنان که محیطِ فضل و آداب شدند - خیّام  
    آنان که محیطِ فضل و آداب شدند
    در جمعِ کمال شمعِ اصحاب شدند
    ره زین شبِ تاریک نبردند برون؛
    گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

    ــــــ #خیّام
    | پایانِ مصراعِ سوّمِ این رُباعی
    در تصحیحِ محمّدعلیِ فروغی «نبردند برون» است و در دو نسخه‌یِ ویراسته‌یِ صادقِ
    هدایت (رباعیاتِ عمرِ خیام، ۱۳0۳؛ ترانه‌های
    خیام، ۱۳۱۳) «نبردند به‌روز.» ما با تکیه بر نظرِ سایه (هوشنگِ ابتهاج)
    که در جایی شفاهی مطرح می‌کند، «نبردند برون» را انتخاب کردیم. این استناد به اع

    آنان که محیطِ فضل و آداب شدند - خیّام 
    برف - احمدِ شاملو  
    برفِ نو، برفِ نو، سلام، سلام!
    بنشین، خوش نشسته ای بر بام.
    پاکی آوردی - ای امیدِ سپید -
    همه آلودگی ست این ایّام.
    راهِ شومی ست می‌زند مطرب
    تلخ‌واری ست می‌چکد در جام
    اشک‌واری ست می‌کِشد لب‌خند
    ننگ‌واری ست می‌تراشد نام
    شنبه چون جمعه، پار چون پیرار،
    نقشِ هم‌رنگ می‌زند رسّام.

    مرغِ شادی به دام‌گاه آمد
    به زمانی که برگسیخته دام!
    ره به هموار-جایِ دشت افتاد
    ای دریغا که برنیاید گام!
    تشنه آن‌جا به خاکِ مرگ نشست
    کآتش از آب می‌کند پیغام!
    کا

    برف - احمدِ شاملو 
    فی نعت النبی علیه السلام - سیفِ فرغانی  
    به‌سویِ حضرتِ رسول الله،
    می‌روم با دلِ شفاعت‌خواه
    نخورم غم از آتش، ار برسد
    آبِ چشم‌ام به خاکِ آن درگاه
    هیچ خیری ندیدم اندر خود
    - شُکر، کز شرِّ خود شدم آگاه
    گشت در معصیّت سیاه و سپید
    دل و موی‌ام که بُد سپید و سیاه
    ره بسی رفته ام فزون از حد
    خر بسی رانده ام برون از راه
    هیچ ذکری نگفته بی غفلت
    هیچ طاعت نکرده بی اکراه
    ماهِ خود کرده ام سیه به فساد
    روزِ خود کرده ام تبه به گناه
    خود چنین ماه چون بوَد از سال؟
    خود چنین روز کی بوَد از ماه؟
    شب سیاه ا

    فی نعت النبی علیه السلام - سیفِ فرغانی 
    کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم!  
    کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم!ahoooo.rozblog.com/post/1433کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم; پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است هر دم بر هم ...کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم.www.cloob.com/u/salhy/117161755/کاش_عشق_را_از_پلک...کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم. پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری است هردم برهم ...کاش عشق را از پلک های خود می آموختیمwww.aftabesharghi.blogfa.com/post/233کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم پلک هایی که تا وقتی خون در رگ هایشان جاری

    کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم! 
    سیری در صحیفه سجادیه  
    بسم الله النور
    سلسله سخنرانی استاد سید عبدالله فاطمی نیا حفظه الله ؛ با موضوع سیری در صحیفه سجادیه در مسجدجامع ازگل تهران که از بهار 94 بصورت هفتگی شروع شده است و الحمدلله ادامه دارد. این سری از سخنرانی ها به مرور  اضافه میشود.
    سلامتی امام زمان و شهدا و عزت جمهوری اسلامی ایران صلوات


    جلسه اول ـــــــــ  جلسه دوم ــــــــ جلسه3  ــــــــ جلسه4 ــــــــ جلسه5 ــــــــ جلسه6 ــــــــ جلسه7 
     جلسه8 ــــــــ جلسه9 ــــــــ جلسه10 ــــــــ جلس

    سیری در صحیفه سجادیه 
    جمع بندی مباحث استاد بیابانی  
    جمع بندی مباحث استاد بیابانی ، جلسه هفتم
    نقد نظر یکی از بزرگان معاصر عرفان . ایشان مینویسند: ان عد التوحید الافعالی فی سیاق الاشاعره المجبره و المعتزله المفوضه و الحکماء الامامیه القائله بالامر بین الامرین غیر منسجم(توحید افعالی در سیاق اشاعرۀ جبری مذهب و معتزلۀ قائل به تفویض و حکمای امامیّه که قائل به امر بین امرین هستند انسجام ندارد)
    لان الانسان و غیره من الممکنات عای المبانی الثلاث الاول موجود خارجی حقیقه وان کان وجوده ضعیفا فقیرا او ف

    جمع بندی مباحث استاد بیابانی 
    *حجـــــــامت و اثـــــرات آن در اسلام*  
    حجامت را که روشی از طب سنتی می باشد،طبی است که بیشتر از همه بزرگسالان به آن علاقه دارند تا جوانان امروزی که یکی از مهم ترین علل آن، آشنا نبودن با این طب است. البته خیلی ها هم درباره مفید و یا بی فایده بودن حجامت شک دارند که این نیز نیازمند داشتن شناختی کامل از این طب است.
    پزشکان اعتقاد دارند حجامت نقش مهمی در پیشگیری از بیماری ها، مخصوصا بیماری های مزمن و مرتبط با سبک زندگی دارد. از دیرباز هدف اصلی از حجامت، ارتقای سلامتی جسمی و روحی بوده است.
    ا

    *حجـــــــامت و اثـــــرات آن در اسلام* 
    شعرِ ناتمام - احمدِ شاملو  
    سال‌ام از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَماز سراشیبی، کنون، سویِ عَدَم.
    پیشِ رو می‌بینم‌اش، مرموز و تاربازوان‌اش باز و جان‌اش بی‌قرار.
    جان زِ شوقِ وصلِ من می‌لرزد-اش،آب ام و، او می‌گُدازد از عطش.
    جمله تن را باز کرده چون دهانتا فروگیرد مرا، هم ز آسمان.
    آنَک! آنَک! با تنِ پُردردِ خویشچون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.
    لیک از او با من چه باشد کاستن؟من که ام جز گورِ سرگردانِ من؟
    من که ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟من که ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟
    من که ام جز

    شعرِ ناتمام - احمدِ شاملو 
    دانلود فول البوم علی بابا  
    Screen-reader users, click here to turn off Google Instant.







     به صورت یکجا و تکی را از این قسمت دریافت کنید ( آرشیو کامل آهنگ های علیرضا طلیسچی با ...
    ‎Of /Full-Album/Ali Baba/Ali Baba  ∙  ‎Ali Baba - Taghas  ∙  ‎Khatereha


    دانلود فول آلبوم علی بابا - دانلود آهنگ جدید
    www.iran-music.in › دانلود فول آلبوم › علی بابا
     
    Translate this page
    دانلود فول آلبوم علی بابا | دانلود تمامی آلبوم ها و تک ترک های علی بابا | .:: اختصاصی رسانه ایران موزیک ::.دانلود

    دانلود فول البوم علی بابا 
    یــــکی از قابِلــــیتـــام اینه کـــــه  
    يــــکی از قابِلــــیتـــام اینه کـــــهpcha.rozblog.com/post/886يــــکی از قابِلــــیتـــام اینه کـــــه طوری میتونَـــــم کسی رو فَــراموش کُنــــــــم ...جملات عاشقانه خاص - pcha.rozblog.compcha.rozblog.com/tag/جملات+عاشقانه+خاصيــــکی از قابِلــــیتـــام اینه کـــــه طوری میتونَـــــم کسی رو فَــراموش کُنــــــــم ...یه دختـــــــــــــــر سگ اعصاب ♥myalonedreams.blogfa.com/1393/04یکی از قابلیتام اینه که… طوری میتونم کسی و فراموش کنم… که انگار از اولشم نبوده هه...حـــ

    یــــکی از قابِلــــیتـــام اینه کـــــه 
    رسم الخط قرآن  
    رسم الخط پیشنهادی برای قرآن
    این رسم الخط
    چندان با رسم الخط «ایرانی» و یا رسم الخط «عثمان طه» تفاوت ندارد ولی قواعد ساده
    تری برای یادگیری دارد که می تواند مفید باشد. از این روش می توان برای آوانویسی
    لغات فارسی نیز استفاده کرد.
    1ـ حروف:
    هر حرف محل تلفظ خاصی در دهان دارد. شکل نوشتاری حروف عبارتند از «ا  ب 
    ت  ث  ج 
    ح  خ  د 
    ذ  ر  ز 
    س  ش  ص 
    ض  ط  ظ  ع 
    غ  ف  ق 
    ک  ل  م 
    ن  ه  و  ی». به مجموعه منظم این حروف الفبای عربی می گویند. در فارسی، حروف «پ چ  گ  ژ

    رسم الخط قرآن 
    تولدت مبارکـ رهــــــــا...  
     
     
    میدونین امروز چه روزیه؟
    میدونین تو این روز کیا خندیدن؟.. و کیا گریه کردن؟!!!
    آفرین!
    حدست درسته...
    آدما خندیدن چون یه فرشته به بینشون اضافی شد ، فرشته ها گریه کردن چون تو آسمون یکی رو از دست دادن.
     
    رهـــــــــــــــــــــــــآ
     
    آره اسم فرشته ی من    رهــــا  ست.
     
     
     
    تو هیچ چیز کم نداری برای همه چیز بودن من
    تولد مبارکــــــــــــــــــ.
     
      
     
    تو از ماه اومدی
     
    میدونم شبا رو ماه می خوابی!
     
    تو هیچی کم نداری
    واسه اینکه بشی ماه من!
     
     
    واســه تو

    تولدت مبارکـ رهــــــــا... 
     
    خبر ویژه
    راز قتل پسرحاج حسن روحانی
    پسرحسن روحانی با کلت پدرش به قتل رسیده ؟ چرا؟ روایت های مختلفی از این موضوع وجود دارد .بعضی معتقدند خود حسن روحانی با شلیک مستقیم به سر پسرش او کشته است .(بعلت قصد افشا ی روابط پنهان با خارج ایران) حسین موسویان، از اعضای تیم مذاکره‌کننده هسته ای جمهوری اسلامی در دولت محمد خاتمی و از نزدیکان حسن روحانی، در گفت‌وگویی با نشریه تایم، مدعی شد که فرزند حسن روحانی، به قتل رسیده؛ قتلی سیاسی که هرگز قاتل آن پرونده ن

     
    نظریه های نوین در مدیریت آموزشی و استعاره های مدیریتی  
    نظریه های نوین در مدیریت آموزشی و استعاره های مدیریتی(1)
    1) مدیرت پاداش:
         مدیریت
    پاداش برنحوه تهیه وطراحی برنامه ها توسط سازمان، به منظورمطمئن شدن از اینکه
    رفتارها وعملکردهای موثرکارکنان در تحقق اهداف سازمان مورد تقدیر قرار
    می گیرد، تمرکز دارد. اصطلاح مدیریت پاداش نشانگر این است که مزایا و منافعی
    که به عنوان پاداش به کارکنان اعطا می شود را می توان مدیریت کرد.
    نظام پاداش دهی
         متغیر دیگری که برای توانمندسازی کارکنان در
    سازمانها از جم

    نظریه های نوین در مدیریت آموزشی و استعاره های مدیریتی 
    چگونه خدا را بشناسیم ؟  
    خدا شناسی






    خداچگونه به وجودآمده است ؟

    ـ منظورت کدام خداست؟
    خدایان توهّمی یا خدای حقیقی؟
    خدایان توهمّی معلوم است که چگونه به وجود آمده اند. یا عدّه ای افراد
    سطحی، آنها را در خیالات خودشان ساخته اند، یا عدّه ای افراد مغرض، آنها را
    برای اغراض خاصّی ساخته اند.
    امّا خدای حقیقی، یعنی خود وجود.
    خدا یعنی وجود و مخلوق یعنی ماهیّت.
    لذا وقتی می پرسید: « خدا چگونه به وجود آمده است؟» معنی اش این ا

    چگونه خدا را بشناسیم ؟ 
    دیدگاه کیهان­ شناختی هاوکینگ در نفی وجود خدا و نقد آن چیست؟:«آیا خدا وجود دارد؟» استیون هاوکینگ  
    پرسش:لطفاً درباره شبهه افکنی ستاره شناس انگلیسی استفان هاوکینگ اظهار نظر کنید. واکنش جامعه اسلامی ما به این اظهارات چه بوده و چطور می توان در مقابل اینگونه شبهه افکنی ها ایستاد و عکس العمل نشان داد در ضمن لطفاً پاسخهای دینی ما به این اظهارات را هم بیان کنید.

    پاسخ:
    1ـ جناب هاوکینگ در باب فلسفه و کلام ، بخصوص از نوع اسلامی آن، فاقد اطّلاعات می باشد. و اظهار نظر چنین کسی در باب مسائل فلسفی و کلامی، پشیزی ارزش ندارد. اگر همین جناب هاوکینگ درباره ی

    دیدگاه کیهان­ شناختی هاوکینگ در نفی وجود خدا و نقد آن چیست؟:«آیا خدا وجود دارد؟» استیون هاوکینگ 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%