• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    پیامامونو چک میکنم شبا چند باری انقد خوبی که برام نمیشی تکراری

    57.اسمش که میمونه ببین چقد ادا قراره در بیاره  
    من نمفمم ساعت هشت صب اخه کی اومد سال ُ تحویل گرفت سال جدیدُ تحویل داد و رف . اخه با معرفت با مرام اقاااا سرور هشت صب اخه :/ همچین سال خوبي نبود که نخوام تحویلش بدم شما ساعت 9 میومدی ، من خودم دو دسی تحویلت میدادم .+اولین باري بود فک کنم که لحظه تحویل سال خواب بودم :/+نیس امسال سالِ میمونه ، قشنگ دارم میبینم هنو نیومده داره بهم ادا در میاره :/مسخره ی میمون کله سحر پاشده اومده ک چی مثن+94 .... 94 لعنتی ...94ِ دزد ..94 بی معرفت ... +صد سال دیگم یکی بگه 94 یاد معده در

    57.اسمش که میمونه ببین چقد ادا قراره در بیاره 
    شیرینی نخودی  
    من از اون دست آدمای رک م که حرفی رو تو دلم نمیزارم .
    خیلی کم پیش میاد رفتاری که اذیت میکنه رو به روی طرف نیارم
    از اولشم  با من خیلی راحت حرف زد ی جوری که به دلم نشست
    حرفاش برام هیجان انگیز بود که ی آدم انقد راحت باشه باهات
    که بتونی هر حرفی تو دلت بدون لفاف و مقدمه چینی بهش بگی
    واونم چقد شیرین حرف میزد و چند بار بهم گفت یلدایی
    به چشمام نگاه کن میگفت چشمات ی چیزی میگن
    همین ساده حرف زدنش همین که ادم هیجانی بود مثل خودم
    همین که وقتی سوار ماشینش شدم ویر

    شیرینی نخودی 
    چقد عجیبیم ما آدما  
    شاید این دنیا هیچ گهی نباشه؛ ولی اون لحظه های خوبش‌٬ انقد خوبه... انقد خوبه... انقد خوبه که وقتی حسشون میکنی راضی میشی به سالهای عمرت بازم اضافه بشه تا دوباره طعم این حس های ناب رو بتونی بچشی.راضی میشی بیست و چهار سالت بشه چهل سال.

    چقد عجیبیم ما آدما 
    579  
    بعد از قرنی 
    سلام  
    ینی فاک :| چقد زمان زود میگذره 
    انگار همین دیروز بود نشسته بودم همینجا و داشتم درباره استرسی که بخاطر یسری تغییراتی که میخواستم به زندگیم بدم گرفته بودم مینوشتم و الان بعد از دو ماه و اندی دوباره برگشتم و نشستم پای لب تابم :) 
    اتفاقی که افتاده اینه که بنده مهاجرت کردم به استانبول .. کاملا تنها 
    قبلا به مدت دوسال خونه مجردی داشتم و مستقلی رو تجربه کرده بودم ولی میخواستم کاملا از لحاظ مالی از خونواده جدا شم و مستقل باشم :)
    دم د

    579 
    457  
     نمیدونم چرا 2-3 روزه همه بلا استثنا بهم میگن تو چرا انقد فرق کردی؟!!چرا انقد مغمومی.. چرا تو خودتی.. چرا دیگه مث قبل بشاش نیستی.. چرا انقد کم حرف میزنی.. چراساکتی همش.. چرا مث قبل ما رو نمی خندونی..وکلی حرف دیگه!!درصورتی که از نظر خودم اصن اینجوری نیست!! یعنی دارم  تلاش ميکنم اینجوری نباشه.. ظاهرا اما تلاشام بیهودست.. وقتی همه اینو میگن لابد خیلی تابلو ام دیگه!!!!!!!!!!!!بابام فک میکنه بخاطر ازدواج زهرس.. اما بخاطر اونم نیست..اصن و ابدا نمیدونم چمه؟!!

    457 
    02:31  
    اعصابم خورده:(کلاس آلمانی رو این ترم نمیتونم برمفقط و فقط برا اینکه دوشنبه ها تا۶ دانشگاه کلاس دارمو فقطو فقط بخاطر اینکه ۴تا۶ اندیشه۲ داریمینی حااااااالم بهم میخورهاه اه اهکلاسی ک انقد برام مهمه رو بخاطر اندیشه نمیتونم برمحالم بهم میخوره از هرچی بظاهر دینه:(ینی دیگه تا تابستون نمیتونم برمیه ترم از بچه ها کلاسمون عقب میفتم:(((((..امشب کنسرتههههه:))))باباحاجی میادش:|انقد اعصالم داغونه ک دیگه برام مهم نیس چی بپوشم:(درس نخوندمفردا رو کامل بافت م

    02:31 
    169.  
    عصبانیم،انقد عصبانیم که دلم میخواد سرمُ بذارم بمیرم فقط،به مُردنم ادامه بدم،تا ابدٍ ابد.فکر ميکنم بهم نارو زدن،فکر ميکنم حقم نبود،احمقانه س،میدونم هیچکدوم اینا حقیقت نداره،میدونم یه بازیه،قانون داره،قاعده داره،حکم میکنه اونی که بازیکنٍ خوبيه نتیجه رو به نفع خودش تموم کنه،ولی آخه خدایا،من دارم از غصه پر میشم،درد داره،هی شیشه احساستو تو پر قو نگه داری،هی با هزارتا حفاظ و تزکیه جوونه ش بدی،بعد یه اتفاق به این کوچیکی ازت رد شه،ازت رد شه.ا

    169. 
    چهار  
    دیروز کلی شیرینی پختیم، حالا بماند که چقدر سوخت،چقدر خشک شد، و چقدر آرد اشتباه ریختیم :D
    ولی واقعا باحال بود، بعد هم زیر بارون با همسر جان رفتیم خرید، دیروز بارون فوق العاده بود، الان یه کم گلوم می سوزه 
    و اما قسمت هیجان انگیزش
    امروز صب که از خواب بیدار شدم اسمس بانک اومد که دویست و هشتاد و دو تومن پول واریز شده برام، هرچی فکر کردم یادم نیومد کی می تونه انقد پول برام بریزه، فقط خوشحال از پول واریز شده رفتم سرکار، که اسمس دوم اومد، بله هزینه دو

    چهار 
    188.  
    به این فکر میکردم که یه توقف اساسی خیلی هم خوشاینده،وقتی همه چی رو دوره تنده، وقتی مثه اسب یک نفس میتازونی،ایست هم نداری.بعد به این نتیجه رسیدم برای کسی که همیشه ایستاده بوده،موقع شکستن هم،ایستاده بوده،موقع مُردن هم،قدم هاش از تاب نیوفتاده بوده،روی هُلد بودن خیلی هم ترسناکه،اصن میتونه بعنوان بدترین کابوس قلمداد بشه.ذاتِ این قضیه تا جایی بد نیست که یه ترمز کوچولوآیی در قالب آدمای دوروبرت باشن که هرازگاهی یادت بندازن میشه این وسط ها خو

    188. 
    22  
    از کی اینجوری شدم؟از کی انقد به مسائل احساسی بد بین شدم؟از کی اینجوری شدم که یکی بهم بگه بی برو برگرد دوستت دارم و من بترسم؟از کی اینجوری شدم که یکی بهم بگه اینکه کنارمی آرامشه برام و من بدم بیاد؟از کی اینجوری شدم که بهم بگه قربونت برم و من حالم بهم بخوره؟از کی اینجوری شدم که بگه شقایق جان و من حالم بد شه؟از کی اینقدددد بدبین شدم به این مسائل؟

    22 
    سنگ دلی  
    نمیدونم باید چی بگم ولی دلم میخواد حرف بزنم ... 
    پس چرا ادما نمیبینن ... یا حتی چرا چشماشونو میبندن رو چیزایی که میبینن ...
    خدایا من امسال و با اعتماد به تو شروع کردم ...
    نمیدونم ولی ی مدت انقد سختی کشیدم انقد خواستم و انقد خواستم و نشد که دیگ واقعا احساس میکردم خدایی وجود نداره و هیچکس باورش نمیشد ک من بخوام این و بگم ولی بازم دلم میخواد بهت اعتماد کنم چون یادمه وقتی تو منو خوشبخت کردی که من بیشتر بت اعتماد داشتم ... بیشتر تلاش میکردم و هرشب ارزو

    سنگ دلی 
    قهرمان بودن  
    وقتی دیدم عکسشو قیافش خیلی اشنا اومد انگار قبلا تو خواب دیده بودمش 
    نمیدونم چرا اوایل ک از این قضیه بو بردم انقد شل گرفتم چون شاید فک میکردم انقد عاقل باشه ک خودش به این قضیه سرو سامون بده ولی بعد بدتر شد ... 
    با دروغایه بیشتر ... اون واسم ت و زندگی یه قهرمان بود و این برام خیلی گرون تمومو شد بیشتر از همه احمق فرض کردن ما .... 
     نمیدونم دارم سختگیریه اشتباهی انجام میدم ؟؟؟، واقعا بعضی وقتا تو شک میوفتم تو درس بودن این فشار .... 
    خدایا وا

    قهرمان بودن 
    مهم نیس...  
    -حالش بده!+مهم نیس...-پشیمونه+مهم نیس... -میخوادبرگرده+مهم نیس -داره از بین میره+مهم نیس... -ازکی انقد بی اهمیت شده واست؟+از وقتی که من بی اهمیت شدم :)وقتی یکی از زندگیت میره بیرون... نه شعاربدهنه ادا دربیارنه فحش بدهانقد با وقار زندگی کنکه برگرده و بگه میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟

    مهم نیس... 
     
    ????????????????????????????????????????
    #خدایا تجربه مهربونی تو و فراموش کاری من همیشه برام تازگی داره! هر بار که میترسم و تو در آغوشم میگیری... هر بار که دلتنگ میشوم و تو محکم دستامو میگیری... هر بار که تو تاریکی شب گم میشم و تو فانوس به دستم میدی... هر بار که آرزو ميکنم و تو شگفت زده ام میکنی... هر بار که تا میخوام فریاد بزنم "کجایی؟" تو آهسته در گوشم میگی: کنار تو! هر بار که دلم بی تاب مهربونیت میشه و تو بیتاب تر از من آرومم میکنی... خدای من ... هر بار که فراموشت ميکنم و

     
    آخرین پیام  
    پریسا خانومبهترین کس منیاور روزهای درموندگی منهمیشه بهار منپری زادپری رومه روحاصل منمیوه ی قلب منجان منفکر نکن کندن برایم آسان است، جان کندن است ولی عشق بازی برای کسی است که امید وصل داشته باشد، نه عزم فصل.این جدایی و بی خبری به نفع هر دوی ماست.دلتنگت هستم ولی چاره ای جز خو کردن نیست.دریا دریا حرف داریم، وعده ی ما بهشت.تا ابد در قلب منی.***پری عاشق منبرا سربلندی و موفقیت و خوشبختی و عاقبت بخیریت دعا ميکنم.فک نمی کردم این کلمه خداحافظ انقد تلخ

    آخرین پیام 
    دلم تو را خواهد ...  
    همیشه دوست داشتم ببینم حال عاشقی چه حالی است ، همیشه به پر پرواز خیال پرداز ها قبطه میخوردم نمیدانم حرفمو تو چه کلماتی بگونجونم ، شاید همین خط تیره ای که منتظره تا نوشته ای نگاشته شود نهایت ارزوی من باشد همین خط که حروف و نقطه نقطه های کلمات و تو خودش جا داده ... میخوام تا بینهایت نگاه کنم تا اونجایی که چشمم از کار بیافته ، کاش انقد بشنوم تا جایی که گوشم از کار بیافته ، میخوام انقد غرق در عوالم دانایی بشم تا وقتی که دیگه هیچی نفهمم دوست دارم انق

    دلم تو را خواهد ... 
     
    سلام بر مولای مهربونم...
    صد روز پیش وبلاگم آپدیت شده...
    آخه دیگه انقد همه سرشون تو تلگرام و ... هست و انقد جاهای مختلف میشه نوشت ک وبلاک نویسی عملا منهل شده :|
    مولا جان از حال و روزم خبر داری
    نمیترسم چون همیشه بر این باور بودم ک حواستون ب من هست و  بهترین ها سر راهم میان
    همچنان مواظبم باشید.... امیدم...تنها امیدم ب شماست آقا
    منتظر عنایت های سبزت هستم آقا

     
    انتخاب نام  
    از مخاطبان عزیزم خواهش می کنم من رو در انتخاب نام فرزندم یاری کنند...برام مهم نیست با چه حرفی شروع بشهبرام مهم نیست هم وزن نام خودم یا همسرم باشهبرام مهم اینه که نامی مناسب و در خور باشه... معنای خوبي داشته باشه و البته اینکه خاص باشه :)حالا غیر خاص هم باشه اما مشخصات بالا رو داشته باشه قابل قبوله :)سپاسگزارم از همکاری شما دوستان عزیز

    انتخاب نام 
    179.  
    نه ناراحتم،نه غمگینم،نه استرس دارمُ نه نگران غرق شدن تو اعماق حفره ای تاریکم که درست وسط موجودیتم شکل گرفته.عصبانیم،خشم زیر پوستم موج میزنه،و من وا دادم که گیجم،که هیچ توضیح منطقی برای همچین تاخت و تاز قدرتمندی ندارم.حرصم میگیره وقتی عصبانیتم یاد وقتی میندازه که....حوصله گفتن اینم ندارم.انقد عصبانی ام که برداشتم قبل موعد پونزده روزه خوراکی هامو سفارش دادم،دلم میخواد از این نابهنجاری و برهم زدن الگوریتمم زار بزنم.من رو میشه با معادله ها

    179. 
    استقامت  
    کوه هیچوقت برام نماد محکم بودن و صبوری نبوده کوه مجبوره ک وایسه .. پره از دلبستگی ،دلبسته ی یه مشت.. نه! خروار خروار سنگریزه س.
    کوه برام سرده سنگینه خاکستریه ؛ هر وقت دلم میگیره یاد کوه میفتم 
    دارم ب کوه فکر ميکنم     کوه برام نماد استقامت نیست 
    ولی درختا و حتی گلها با اون ریشه های ظریفشون و شاخ و برگ لطیفشون میتونن باشن
    اونا جلوی باد و بی آبی و سیلاب و همه چی می ایستن.. محکم 
    و هروخت ک نگاهشون میکنی انگار ک بهت لبخند میزنن .. مهربونه مهربون

    استقامت 
    فرزانه  
    سلام
    خیلی سریع میرم سر اصل مطلب
    تقریبا چند ماهی برای کنکور ارشد خوندم کنکور با تمام پستی بلندی هاش امد ، البته برای من ن برای شما!!!برای من مهم نیست نتیچه چی میشه... خوب یا بد برام مهم بود که این بار برای خوشحالی پدر مادرم و ایندم از خودم گذشتم و مطمعنم خدا اون چیزی که بهترینه برام مهیا کرده  و میکنه .... تو چی؟؟؟ از خودت گذشتی؟؟؟؟؟به خاطره خوش حالی خانوادت چیکار کردی؟؟؟؟میخای بشینی گریه کنی؟؟؟؟فایده داره؟؟بسم الله از همین الان شروع کن نتیجه هر

    فرزانه 
    بهار من  
    - هنوزم گاهی از قهوه ای یاد می کنه (همسترش) :قهوه ای پنیر دوست نداشت. یا قهوه ای طفلکی مرد. یادش بخیر.- دیشب وقت خواب تو تاریکی بهم گفت "دیگه به من نگو نرو جلوی آتیش"بعد از سوال و جواب فهمیدم داره از چهارشنبه سوری می گه. بهش گفتم "آخه می ترسم بسوزی" گفت باید آروم بهم بگی " دخترم نرو جلوی آتیش"- داشت خاک باز ی می کرد گفت من کزاز نمی گیرم چون واکسن زدم!- می گه انقد اذیتم نکن می گم مگه من چی کار کردم؟میگه همین که از مهمونی می ریم خونه. همین ا

    بهار من 
    نکبت  
    دلت برم تنگ شده؟ غلط کرده تنگ شده گو خورده نکبت این چجور دلتنگیه که سر یه دیر ج دادن بلاک میکنی عنتر ؟؟؟؟ هاااااااااااااا بیشور خجالت بکش بدقواره  دلنشتنی بیشووووووووووووور انقد بهت میگم بیشور تا دلم خنک شه دلت برام تنگ میشه؟؟؟ غلط میکنه با دهن تو نگرانمی؟ بیجا میکنی نگرانمی خاکبرسر حیف نمیشه اینجا اسمتو بگم با اون اسم زاخار عجیب غریبت کصافت دیگه نمیخوام صدا و شمارتو اصن هرچی که مربوط به توئه رو ببینم یا بشنممم الاغ ش

    نکبت 
    دل نوشته....  
    بسم الله الرحمن الرحیمامروز حالم خوبه به لطف خداشکرت خدایا......هزار بار شکرتانقد احساس خوبي دارم که دیروز روزه بودم احساس ميکنم الان بهت نزدیک شدماصراری ندارم دیگه خدایاهرچی صلاحمه همونو برام بدهتو صلاح منو بهتر از خودم میدونی مهربون معبودمامروز باید یه سری کار انجام بدمبرنامه  ریزی برا درس هام  و دیگه اینکه یکم به خودم برسم و دیگه اینکه عصر برم دیدن خاله ام که چندوقته نرفتم پیششبرا شفای اونم خداجون ازت میخوام به حق این روزها و این شب

    دل نوشته.... 
    اعتراض می کنم؛ پس هستی!  
    وقتی به چیزی معترض میشم، شکایت و گله می کنم، یعنی اون مسیله/ آدم برام مهمه. یعنی ارزش داره و بود و نبودش برای من یا مشکلات و نوفقیتهای شخصیش برام مهمه و برای همین به خودم حق میدم که اعتراض کنم/ تذکر بدم یا از رفتاری گله کنم. اگر برام مهم نبود، چشم می بستم و یک بی خیالش ( یا حتی به جهنم! به من چه مربوط ) می گفتم و کاری نداشتم. انتظار و توقع داشتنم از دیگران هم همین طور . وقتی کسی برام مهم نیست، هیچ انتظاری هم ازش ندارم......

    اعتراض می کنم؛ پس هستی! 
    I can't keep calm! I am a GEMINI  
    به طالع بینی اعتقاد چندانی ندارم... ولی برای زن خردادی نوشتن که با ثبات نیست و عاشق تغییر و تحوله!من به شددددت این خصوصیتُ تو خودم حس ميکنم!!!یکنواختی خیلی حوصله مو سرمیبره...افسرده و بی حوصله م میکنه!  چیزی که برام خییییییلییییی عجیبه اینه که خودمم گاهی حوصله ی خودمو سر میبرم و مدل خودمو عوض ميکنم!!! یه وقتایی میزنم تو فاز درس!یه وقتایی تو فاز فیلم! یه وقتایی تو فاز تنبلی و خواب!!! همیشه یه فاز رو دنبال کردن بی انگیزه م میکنه... پ.ن: وای که چقدر

    I can't keep calm! I am a GEMINI 
    حال بد من  
    حالم خوب نیست. هم جسمی هم روحی. از ظهر به شدتتتتت سردرد دارم. احساس ميکنم چربی خونم بالاست. هم حالت تهوع دارم هم بی حالم.روحمم داغونهاز امروز دارم با یه اقا میرم سر کلاس. دوسال از من بزرگتره و مجرده. اصلا راحت نیستم و برام عذاب اوره.اصلا هم کلاساش برام مفید نیستاحتمالا به مدیرمون بگم که از شنبه باهاش نرم. تذکر نوشت:چقد غر زدم مثلا قرار بود دختر خوبي باشم و چیزای بد نگم. خوب اخه حالم واقعا بد بود.

    حال بد من 
    54.خوشال نشو ولی بقیه رو خوشال کن  
    یه موقعایی ام هس که هیچ چیزی ینی هیچی تاکید ميکنم هییییچ چیزی ادمُ خوشال نمیکنه . هیچ چیزی ام ادمُ ناراحت نمیکنه . برای کسی ذوق نمیکنی .به کسی حسودی نمیکنی .نمیگی وای چه خوب فلانی اینجوری شد نمیگی خوش بحال فلانی که فلان اتفاق براش افتاده . بعد قبل اینکه خود ادم اینُ بفمه یکی دیگه میفمه این حالُ. مثن واس خود من اگه بخوام مثال بزنم ع جلو بستنی فروشی رد میشیم خودشُ خفه میکنه بریم بستنی بخوریم ولی من مث چیز سرمُ میندازم پایین و رد میشم یا مثن میکشه خ

    54.خوشال نشو ولی بقیه رو خوشال کن 
    157.  
    دارم فک ميکنم چرا  انقد مشوشم؟!یه اضطراب بدی ته  دلم موج میزنه.اتک که نداشتم،روز خوبي بوده،تو خواب به نفس نفس افتادم،خواب بدی ندیدم ولی،اصن از خاطر همین بیدار شدم،همه چی سنگین بود.آره.ولی این اضطراب؟!فصل دومشُ ورق زدم،ویدیوهای کیف و اینا دیدم،نشستم خلاصه فیلمای برترُ خوندم و اونایی که به نظر جالب میومد تریلرشو دیدم،پس این نگرانی و وهم برای چیه؟!یه طورایی سرد و ترسناکٍ همه چی.میترسم.

    157. 
    03:06  
    انقد همه چی یهویی شد ک الان خودمم باورم نمیشه...فقط میتونم بگم مررررسیک انقد خووووبیمررررسی ک انقدددددد هوامو داری....من فقط پریشب یه کلیپ دیدمو دلم پر زد حرمت...فقطو فقط یه کلیپ...میدونم انقد بد شدم این چندوقت که...چندساعت دیگه میرسم حرم...مرررسی مرررررسی...

    03:06 
    دیدی نمردم...!  
    امروز بدترین حالت رانندگی رو داشتم، برام مهم نبود مامانینا نمیدونن و من تنها میرم، فقط میخواستم برم.... برام مهم نبود که بدون گواهینامه با سرعت 145 تا تو همت اگه بگیرنم چی میشه، فقط میخواستم برم... راستش یه دوره ای میترسیدم اگه بگیرنم، به هر علتی حالا، جلو بابا چی بگم، حتی اگه مینداختنم بازداشگاه و چند تا سیلی آبدار از سرگرد، سروان یا هرکوفت دیگه میخوردم برام مهم نبود،... فقط میترسیدم جلو بابا چی بگم و اصلا اون لحظه باید بمیرم... 
    از افتادن از ارت

    دیدی نمردم...! 
    453  
    پشت اون میز که میشینم انگار دروازه ی ورود به دنیاییه که در عین شناختش برام ناشناخته ست. دنیایی که برای فتحش خیلی زحمت کشیدم اما همش بی نتیجه بود. حسم خوب نیست. کاری روکه برام اونقدر ارزش داشت رو الان به اجبار و از ترس اینکه اووووووووه! چقد وقته نزدم میرم سراغش.از سختیهاش و درگیر شدن باهاش لذت می بردم اما الان دلم می خواد فقط برم دنبال ساده هاش.من نخواستم. اینجوری برام خواسته شد...

    453 
    صبح روز عید  
    پیرهن گل گلیم رو پوشیدمروبان دور کمرشو بابا برام محکم کردهموهام رو شونه کردم مامان برام گلسر زدکفش قرمز تق تقی م رو پوشیدممن و بابا و مامان و ابجی کوچیکه میریم گاراژ که بریم خونه مادرجون اینامیخوام جاده خاکی رو تا تو حیاط بدوم و بعد داد بزنم سلاااام من اومدم و میپرم بغل داییعید بازی ميکنم با خاطرات ...

    صبح روز عید 
    بچه که بودم..  
    بچه که بودمعموم برام یه کتونی خرید که سفید بود ، با بندای مشکیعاشقش بودمآخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخریدمیگفت زود کثیف میشهولی این وسط یه مشکلی بوددو سایز برام بزرگ بودمامانم گذاشتش تو انباريگفت یکم که بزرگ تر شدی بپوششخلاصه دو سال گذشتمامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شدهانقد ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردمآخه تو کلِ این دوسالهر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسهرفت و از انباري آوردش بیرونبا ذ

    بچه که بودم.. 
    مهمونی ام!  
    سلام عشق خوبمما خونه خالم هستیم، ظهرم که نظر قبلی شما رو چک کردم خونه اون یکی خالم بودیم... دلم که طاقت نمیاره! روزی چننننند بار هرجا که باشم هی نظرات شما رو چک ميکنم و میخونم. لپ تابم ندارم ولی یه وقتایی مث دیروز و الان دیگه انقد ذوق زده میشم که گوشی دخترخالمو قرض گرفتم این پست رو واسه شما بنویسم...الهی قربون دلت برم عزیزکم. من فقط و فقط به عشق شما مینویسم گلم! خیلی خوشحالم که شما اونجا نت دم دستته انقد زود به زود سر میزنی و زحمت میکشی نظر میذاری..

    مهمونی ام! 
    بی ثباتیــ ماندگــــــــــــــــــار :)  
    خیلی دوست دارم برگردم به کودکی ؛ هر چند که کودکی نکردم :/
    عقب تر ها در جلو تر ها زندگی کردم و جلو تر هار را دارم در عقب تر ها زندگی ( همون مرده متحرک خودمونه ) ميکنم .بخاطره همینه که از نظر خیلی ها « کاچِّــــــه» نامیــــــــــــده می شوم ://
    دیگه برام مهم نیست که حرف مردم ، دونقطه ایست یا سه نقطه ای ......این برام مهمه که دنیا پیشم به فنا بره ://
    ادامه مطلب

    بی ثباتیــ ماندگــــــــــــــــــار :) 
    گم شده!  
    از یابنده تقاضا می شود گوشی اینجانب را به داخل صندوق پستی ما بیندازد. با تشکر!

    +انقد هی نگین چرا انقد خونسردی پس؟ موهامو بکشم؟ خب گم شده دیگه! :پی
    ++مرفه بی دردم نیستم! فقط یاد گرفتم واسه چیزای بی ارزش بی خودی حرص نخورم...
    +++پیدا شو لطفا...
    پ.ن: شایدم هنوز داغم! فردا مثلا شروع شه گریه زاری هام! اینم تو من دیده شده :)))

    گم شده! 
    آینده در آینه امروز  
    با خودم فک ميکنم شاید الان تو یکی از سخت ترین زمان های زندگیم وایسادم. کلا آدمی هستم که معتقدم شروع خوب خیلی مهمه. الانم اون جاست که آیندم به طور جدی شروع میشه. شاید بزرترین موفقیتی که تا حالا تو زندگیم به دست آوردم مدیون همین شروع خوب بودم. پس شروع مهم ترین قسمت زندگیم به شدت برام مهمه. اما این شروع با همه شروع های قبلی فرق داره چون با تصمیم گیری شروع میشه و تصمیم گیری همیشه سخته، نه این که ذاتش تصمیم گیری سخت باشه؛ سختیش به اینه که هیچ وقت نمی

    آینده در آینه امروز 
    دوشنبه های شهرزادی  
    دیشب از شبای تنهایی بود، مامان زنگ زد که میرن خونه خالینا، که برام مرغ کباب کرده که با ماست بادمجون بخورم، شکر بزرگیت خدا مامان داره بهبود پیدا میکنه کبودی دستا و قفسه سینه رفع شده و.سیاهی دور چشمم به زرد کمرنگ میزنه، درد زانوها هم تا حد زیادی کم شده، پریشبا رفتیم فروشگاه زنجیره ای و کلی خرید کردیم، ماست محلی خریدیمو و زیتون و یک بسته شکلات تلخ برای دفتر. .. 
    حالا که مامان نیس یه سر میرم دروازه دولت و تابلوی قاب شده گلدوزیمو میگیرم، تو مترو گو

    دوشنبه های شهرزادی 
    بیمارستانه(4)  
    امروز ی بیمار داشتیم ک ی بیماری خاص و جالب داشت و قسمت من شد شرح حال گرفتنش((:ولی از مریضیش ک بگذریم یک کیس خااااااص بود بخاطر اینکه مثلللللل ماهی بود((:ینی هی سر میخورد و از دست میرفت،هرچی ازش سوال میپرسیدیم،سر از ی جای دیگه در میاورد،هر چی سعی میکردم کنترلش کنم و برش گردونم سر موضوع اصلی باز دوباره از دست در میرفت((:از طرفیم همه بچه ها اومده بودن پیش این بنده خدا و اوضاع بدتر شده بود چون دیگه واقعا نمیشد کنترلش کرد و تا آمار همه رو در نیاورد دس

    بیمارستانه(4) 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    هر هفته 7 فیلم رایگان !!
    دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)