• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110
    

    پیامامونو چک میکنم شبا چند باری انقد خوبی که برام نمیشی تکراری

    57.اسمش که میمونه ببین چقد ادا قراره در بیاره  
    من نمفمم ساعت هشت صب اخه کی اومد سال ُ تحویل گرفت سال جدیدُ تحویل داد و رف . اخه با معرفت با مرام اقاااا سرور هشت صب اخه :/ همچین سال خوبي نبود که نخوام تحویلش بدم شما ساعت 9 میومدی ، من خودم دو دسی تحویلت میدادم .+اولین باري بود فک کنم که لحظه تحویل سال خواب بودم :/+نیس امسال سالِ میمونه ، قشنگ دارم میبینم هنو نیومده داره بهم ادا در میاره :/مسخره ی میمون کله سحر پاشده اومده ک چی مثن+94 .... 94 لعنتی ...94ِ دزد ..94 بی معرفت ... +صد سال دیگم یکی بگه 94 یاد معده در

    57.اسمش که میمونه ببین چقد ادا قراره در بیاره 
    شیرینی نخودی  
    من از اون دست آدمای رک م که حرفی رو تو دلم نمیزارم .
    خیلی کم پیش میاد رفتاری که اذیت میکنه رو به روی طرف نیارم
    از اولشم  با من خیلی راحت حرف زد ی جوری که به دلم نشست
    حرفاش برام هیجان انگیز بود که ی آدم انقد راحت باشه باهات
    که بتونی هر حرفی تو دلت بدون لفاف و مقدمه چینی بهش بگی
    واونم چقد شیرین حرف میزد و چند بار بهم گفت یلدایی
    به چشمام نگاه کن میگفت چشمات ی چیزی میگن
    همین ساده حرف زدنش همین که ادم هیجانی بود مثل خودم
    همین که وقتی سوار ماشینش شدم ویر

    شیرینی نخودی 
    چقد عجیبیم ما آدما  
    شاید این دنیا هیچ گهی نباشه؛ ولی اون لحظه های خوبش‌٬ انقد خوبه... انقد خوبه... انقد خوبه که وقتی حسشون میکنی راضی میشی به سالهای عمرت بازم اضافه بشه تا دوباره طعم این حس های ناب رو بتونی بچشی.راضی میشی بیست و چهار سالت بشه چهل سال.

    چقد عجیبیم ما آدما 
    579  
    بعد از قرنی 
    سلام  
    ینی فاک :| چقد زمان زود میگذره 
    انگار همین دیروز بود نشسته بودم همینجا و داشتم درباره استرسی که بخاطر یسری تغییراتی که میخواستم به زندگیم بدم گرفته بودم مینوشتم و الان بعد از دو ماه و اندی دوباره برگشتم و نشستم پای لب تابم :) 
    اتفاقی که افتاده اینه که بنده مهاجرت کردم به استانبول .. کاملا تنها 
    قبلا به مدت دوسال خونه مجردی داشتم و مستقلی رو تجربه کرده بودم ولی میخواستم کاملا از لحاظ مالی از خونواده جدا شم و مستقل باشم :)
    دم د

    579 
    457  
     نمیدونم چرا 2-3 روزه همه بلا استثنا بهم میگن تو چرا انقد فرق کردی؟!!چرا انقد مغمومی.. چرا تو خودتی.. چرا دیگه مث قبل بشاش نیستی.. چرا انقد کم حرف میزنی.. چراساکتی همش.. چرا مث قبل ما رو نمی خندونی..وکلی حرف دیگه!!درصورتی که از نظر خودم اصن اینجوری نیست!! یعنی دارم  تلاش ميکنم اینجوری نباشه.. ظاهرا اما تلاشام بیهودست.. وقتی همه اینو میگن لابد خیلی تابلو ام دیگه!!!!!!!!!!!!بابام فک میکنه بخاطر ازدواج زهرس.. اما بخاطر اونم نیست..اصن و ابدا نمیدونم چمه؟!!

    457 
    02:31  
    اعصابم خورده:(کلاس آلمانی رو این ترم نمیتونم برمفقط و فقط برا اینکه دوشنبه ها تا۶ دانشگاه کلاس دارمو فقطو فقط بخاطر اینکه ۴تا۶ اندیشه۲ داریمینی حااااااالم بهم میخورهاه اه اهکلاسی ک انقد برام مهمه رو بخاطر اندیشه نمیتونم برمحالم بهم میخوره از هرچی بظاهر دینه:(ینی دیگه تا تابستون نمیتونم برمیه ترم از بچه ها کلاسمون عقب میفتم:(((((..امشب کنسرتههههه:))))باباحاجی میادش:|انقد اعصالم داغونه ک دیگه برام مهم نیس چی بپوشم:(درس نخوندمفردا رو کامل بافت م

    02:31 
    169.  
    عصبانیم،انقد عصبانیم که دلم میخواد سرمُ بذارم بمیرم فقط،به مُردنم ادامه بدم،تا ابدٍ ابد.فکر ميکنم بهم نارو زدن،فکر ميکنم حقم نبود،احمقانه س،میدونم هیچکدوم اینا حقیقت نداره،میدونم یه بازیه،قانون داره،قاعده داره،حکم میکنه اونی که بازیکنٍ خوبيه نتیجه رو به نفع خودش تموم کنه،ولی آخه خدایا،من دارم از غصه پر میشم،درد داره،هی شیشه احساستو تو پر قو نگه داری،هی با هزارتا حفاظ و تزکیه جوونه ش بدی،بعد یه اتفاق به این کوچیکی ازت رد شه،ازت رد شه.ا

    169. 
    چهار  
    دیروز کلی شیرینی پختیم، حالا بماند که چقدر سوخت،چقدر خشک شد، و چقدر آرد اشتباه ریختیم :D
    ولی واقعا باحال بود، بعد هم زیر بارون با همسر جان رفتیم خرید، دیروز بارون فوق العاده بود، الان یه کم گلوم می سوزه 
    و اما قسمت هیجان انگیزش
    امروز صب که از خواب بیدار شدم اسمس بانک اومد که دویست و هشتاد و دو تومن پول واریز شده برام، هرچی فکر کردم یادم نیومد کی می تونه انقد پول برام بریزه، فقط خوشحال از پول واریز شده رفتم سرکار، که اسمس دوم اومد، بله هزینه دو

    چهار 
    188.  
    به این فکر میکردم که یه توقف اساسی خیلی هم خوشاینده،وقتی همه چی رو دوره تنده، وقتی مثه اسب یک نفس میتازونی،ایست هم نداری.بعد به این نتیجه رسیدم برای کسی که همیشه ایستاده بوده،موقع شکستن هم،ایستاده بوده،موقع مُردن هم،قدم هاش از تاب نیوفتاده بوده،روی هُلد بودن خیلی هم ترسناکه،اصن میتونه بعنوان بدترین کابوس قلمداد بشه.ذاتِ این قضیه تا جایی بد نیست که یه ترمز کوچولوآیی در قالب آدمای دوروبرت باشن که هرازگاهی یادت بندازن میشه این وسط ها خو

    188. 
    22  
    از کی اینجوری شدم؟از کی انقد به مسائل احساسی بد بین شدم؟از کی اینجوری شدم که یکی بهم بگه بی برو برگرد دوستت دارم و من بترسم؟از کی اینجوری شدم که یکی بهم بگه اینکه کنارمی آرامشه برام و من بدم بیاد؟از کی اینجوری شدم که بهم بگه قربونت برم و من حالم بهم بخوره؟از کی اینجوری شدم که بگه شقایق جان و من حالم بد شه؟از کی اینقدددد بدبین شدم به این مسائل؟

    22 
    سنگ دلی  
    نمیدونم باید چی بگم ولی دلم میخواد حرف بزنم ... 
    پس چرا ادما نمیبینن ... یا حتی چرا چشماشونو میبندن رو چیزایی که میبینن ...
    خدایا من امسال و با اعتماد به تو شروع کردم ...
    نمیدونم ولی ی مدت انقد سختی کشیدم انقد خواستم و انقد خواستم و نشد که دیگ واقعا احساس میکردم خدایی وجود نداره و هیچکس باورش نمیشد ک من بخوام این و بگم ولی بازم دلم میخواد بهت اعتماد کنم چون یادمه وقتی تو منو خوشبخت کردی که من بیشتر بت اعتماد داشتم ... بیشتر تلاش میکردم و هرشب ارزو

    سنگ دلی 
    قهرمان بودن  
    وقتی دیدم عکسشو قیافش خیلی اشنا اومد انگار قبلا تو خواب دیده بودمش 
    نمیدونم چرا اوایل ک از این قضیه بو بردم انقد شل گرفتم چون شاید فک میکردم انقد عاقل باشه ک خودش به این قضیه سرو سامون بده ولی بعد بدتر شد ... 
    با دروغایه بیشتر ... اون واسم ت و زندگی یه قهرمان بود و این برام خیلی گرون تمومو شد بیشتر از همه احمق فرض کردن ما .... 
     نمیدونم دارم سختگیریه اشتباهی انجام میدم ؟؟؟، واقعا بعضی وقتا تو شک میوفتم تو درس بودن این فشار .... 
    خدایا وا

    قهرمان بودن 
    مهم نیس...  
    -حالش بده!+مهم نیس...-پشیمونه+مهم نیس... -میخوادبرگرده+مهم نیس -داره از بین میره+مهم نیس... -ازکی انقد بی اهمیت شده واست؟+از وقتی که من بی اهمیت شدم :)وقتی یکی از زندگیت میره بیرون... نه شعاربدهنه ادا دربیارنه فحش بدهانقد با وقار زندگی کنکه برگرده و بگه میشه یه فرصت دیگه بهم بدی؟

    مهم نیس... 
     
    ????????????????????????????????????????
    #خدایا تجربه مهربونی تو و فراموش کاری من همیشه برام تازگی داره! هر بار که میترسم و تو در آغوشم میگیری... هر بار که دلتنگ میشوم و تو محکم دستامو میگیری... هر بار که تو تاریکی شب گم میشم و تو فانوس به دستم میدی... هر بار که آرزو ميکنم و تو شگفت زده ام میکنی... هر بار که تا میخوام فریاد بزنم "کجایی؟" تو آهسته در گوشم میگی: کنار تو! هر بار که دلم بی تاب مهربونیت میشه و تو بیتاب تر از من آرومم میکنی... خدای من ... هر بار که فراموشت ميکنم و

     
    آخرین پیام  
    پریسا خانومبهترین کس منیاور روزهای درموندگی منهمیشه بهار منپری زادپری رومه روحاصل منمیوه ی قلب منجان منفکر نکن کندن برایم آسان است، جان کندن است ولی عشق بازی برای کسی است که امید وصل داشته باشد، نه عزم فصل.این جدایی و بی خبری به نفع هر دوی ماست.دلتنگت هستم ولی چاره ای جز خو کردن نیست.دریا دریا حرف داریم، وعده ی ما بهشت.تا ابد در قلب منی.***پری عاشق منبرا سربلندی و موفقیت و خوشبختی و عاقبت بخیریت دعا ميکنم.فک نمی کردم این کلمه خداحافظ انقد تلخ

    آخرین پیام 
    دلم تو را خواهد ...  
    همیشه دوست داشتم ببینم حال عاشقی چه حالی است ، همیشه به پر پرواز خیال پرداز ها قبطه میخوردم نمیدانم حرفمو تو چه کلماتی بگونجونم ، شاید همین خط تیره ای که منتظره تا نوشته ای نگاشته شود نهایت ارزوی من باشد همین خط که حروف و نقطه نقطه های کلمات و تو خودش جا داده ... میخوام تا بینهایت نگاه کنم تا اونجایی که چشمم از کار بیافته ، کاش انقد بشنوم تا جایی که گوشم از کار بیافته ، میخوام انقد غرق در عوالم دانایی بشم تا وقتی که دیگه هیچی نفهمم دوست دارم انق

    دلم تو را خواهد ... 
     
    سلام بر مولای مهربونم...
    صد روز پیش وبلاگم آپدیت شده...
    آخه دیگه انقد همه سرشون تو تلگرام و ... هست و انقد جاهای مختلف میشه نوشت ک وبلاک نویسی عملا منهل شده :|
    مولا جان از حال و روزم خبر داری
    نمیترسم چون همیشه بر این باور بودم ک حواستون ب من هست و  بهترین ها سر راهم میان
    همچنان مواظبم باشید.... امیدم...تنها امیدم ب شماست آقا
    منتظر عنایت های سبزت هستم آقا

     
    انتخاب نام  
    از مخاطبان عزیزم خواهش می کنم من رو در انتخاب نام فرزندم یاری کنند...برام مهم نیست با چه حرفی شروع بشهبرام مهم نیست هم وزن نام خودم یا همسرم باشهبرام مهم اینه که نامی مناسب و در خور باشه... معنای خوبي داشته باشه و البته اینکه خاص باشه :)حالا غیر خاص هم باشه اما مشخصات بالا رو داشته باشه قابل قبوله :)سپاسگزارم از همکاری شما دوستان عزیز

    انتخاب نام 
    179.  
    نه ناراحتم،نه غمگینم،نه استرس دارمُ نه نگران غرق شدن تو اعماق حفره ای تاریکم که درست وسط موجودیتم شکل گرفته.عصبانیم،خشم زیر پوستم موج میزنه،و من وا دادم که گیجم،که هیچ توضیح منطقی برای همچین تاخت و تاز قدرتمندی ندارم.حرصم میگیره وقتی عصبانیتم یاد وقتی میندازه که....حوصله گفتن اینم ندارم.انقد عصبانی ام که برداشتم قبل موعد پونزده روزه خوراکی هامو سفارش دادم،دلم میخواد از این نابهنجاری و برهم زدن الگوریتمم زار بزنم.من رو میشه با معادله ها

    179. 
    استقامت  
    کوه هیچوقت برام نماد محکم بودن و صبوری نبوده کوه مجبوره ک وایسه .. پره از دلبستگی ،دلبسته ی یه مشت.. نه! خروار خروار سنگریزه س.
    کوه برام سرده سنگینه خاکستریه ؛ هر وقت دلم میگیره یاد کوه میفتم 
    دارم ب کوه فکر ميکنم     کوه برام نماد استقامت نیست 
    ولی درختا و حتی گلها با اون ریشه های ظریفشون و شاخ و برگ لطیفشون میتونن باشن
    اونا جلوی باد و بی آبی و سیلاب و همه چی می ایستن.. محکم 
    و هروخت ک نگاهشون میکنی انگار ک بهت لبخند میزنن .. مهربونه مهربون

    استقامت 
    فرزانه  
    سلام
    خیلی سریع میرم سر اصل مطلب
    تقریبا چند ماهی برای کنکور ارشد خوندم کنکور با تمام پستی بلندی هاش امد ، البته برای من ن برای شما!!!برای من مهم نیست نتیچه چی میشه... خوب یا بد برام مهم بود که این بار برای خوشحالی پدر مادرم و ایندم از خودم گذشتم و مطمعنم خدا اون چیزی که بهترینه برام مهیا کرده  و میکنه .... تو چی؟؟؟ از خودت گذشتی؟؟؟؟؟به خاطره خوش حالی خانوادت چیکار کردی؟؟؟؟میخای بشینی گریه کنی؟؟؟؟فایده داره؟؟بسم الله از همین الان شروع کن نتیجه هر

    فرزانه 
    بهار من  
    - هنوزم گاهی از قهوه ای یاد می کنه (همسترش) :قهوه ای پنیر دوست نداشت. یا قهوه ای طفلکی مرد. یادش بخیر.- دیشب وقت خواب تو تاریکی بهم گفت "دیگه به من نگو نرو جلوی آتیش"بعد از سوال و جواب فهمیدم داره از چهارشنبه سوری می گه. بهش گفتم "آخه می ترسم بسوزی" گفت باید آروم بهم بگی " دخترم نرو جلوی آتیش"- داشت خاک باز ی می کرد گفت من کزاز نمی گیرم چون واکسن زدم!- می گه انقد اذیتم نکن می گم مگه من چی کار کردم؟میگه همین که از مهمونی می ریم خونه. همین ا

    بهار من 
    نکبت  
    دلت برم تنگ شده؟ غلط کرده تنگ شده گو خورده نکبت این چجور دلتنگیه که سر یه دیر ج دادن بلاک میکنی عنتر ؟؟؟؟ هاااااااااااااا بیشور خجالت بکش بدقواره  دلنشتنی بیشووووووووووووور انقد بهت میگم بیشور تا دلم خنک شه دلت برام تنگ میشه؟؟؟ غلط میکنه با دهن تو نگرانمی؟ بیجا میکنی نگرانمی خاکبرسر حیف نمیشه اینجا اسمتو بگم با اون اسم زاخار عجیب غریبت کصافت دیگه نمیخوام صدا و شمارتو اصن هرچی که مربوط به توئه رو ببینم یا بشنممم الاغ ش

    نکبت 
    دل نوشته....  
    بسم الله الرحمن الرحیمامروز حالم خوبه به لطف خداشکرت خدایا......هزار بار شکرتانقد احساس خوبي دارم که دیروز روزه بودم احساس ميکنم الان بهت نزدیک شدماصراری ندارم دیگه خدایاهرچی صلاحمه همونو برام بدهتو صلاح منو بهتر از خودم میدونی مهربون معبودمامروز باید یه سری کار انجام بدمبرنامه  ریزی برا درس هام  و دیگه اینکه یکم به خودم برسم و دیگه اینکه عصر برم دیدن خاله ام که چندوقته نرفتم پیششبرا شفای اونم خداجون ازت میخوام به حق این روزها و این شب

    دل نوشته.... 
    اعتراض می کنم؛ پس هستی!  
    وقتی به چیزی معترض میشم، شکایت و گله می کنم، یعنی اون مسیله/ آدم برام مهمه. یعنی ارزش داره و بود و نبودش برای من یا مشکلات و نوفقیتهای شخصیش برام مهمه و برای همین به خودم حق میدم که اعتراض کنم/ تذکر بدم یا از رفتاری گله کنم. اگر برام مهم نبود، چشم می بستم و یک بی خیالش ( یا حتی به جهنم! به من چه مربوط ) می گفتم و کاری نداشتم. انتظار و توقع داشتنم از دیگران هم همین طور . وقتی کسی برام مهم نیست، هیچ انتظاری هم ازش ندارم......

    اعتراض می کنم؛ پس هستی! 
    I can't keep calm! I am a GEMINI  
    به طالع بینی اعتقاد چندانی ندارم... ولی برای زن خردادی نوشتن که با ثبات نیست و عاشق تغییر و تحوله!من به شددددت این خصوصیتُ تو خودم حس ميکنم!!!یکنواختی خیلی حوصله مو سرمیبره...افسرده و بی حوصله م میکنه!  چیزی که برام خییییییلییییی عجیبه اینه که خودمم گاهی حوصله ی خودمو سر میبرم و مدل خودمو عوض ميکنم!!! یه وقتایی میزنم تو فاز درس!یه وقتایی تو فاز فیلم! یه وقتایی تو فاز تنبلی و خواب!!! همیشه یه فاز رو دنبال کردن بی انگیزه م میکنه... پ.ن: وای که چقدر

    I can't keep calm! I am a GEMINI 
    حال بد من  
    حالم خوب نیست. هم جسمی هم روحی. از ظهر به شدتتتتت سردرد دارم. احساس ميکنم چربی خونم بالاست. هم حالت تهوع دارم هم بی حالم.روحمم داغونهاز امروز دارم با یه اقا میرم سر کلاس. دوسال از من بزرگتره و مجرده. اصلا راحت نیستم و برام عذاب اوره.اصلا هم کلاساش برام مفید نیستاحتمالا به مدیرمون بگم که از شنبه باهاش نرم. تذکر نوشت:چقد غر زدم مثلا قرار بود دختر خوبي باشم و چیزای بد نگم. خوب اخه حالم واقعا بد بود.

    حال بد من 
    54.خوشال نشو ولی بقیه رو خوشال کن  
    یه موقعایی ام هس که هیچ چیزی ینی هیچی تاکید ميکنم هییییچ چیزی ادمُ خوشال نمیکنه . هیچ چیزی ام ادمُ ناراحت نمیکنه . برای کسی ذوق نمیکنی .به کسی حسودی نمیکنی .نمیگی وای چه خوب فلانی اینجوری شد نمیگی خوش بحال فلانی که فلان اتفاق براش افتاده . بعد قبل اینکه خود ادم اینُ بفمه یکی دیگه میفمه این حالُ. مثن واس خود من اگه بخوام مثال بزنم ع جلو بستنی فروشی رد میشیم خودشُ خفه میکنه بریم بستنی بخوریم ولی من مث چیز سرمُ میندازم پایین و رد میشم یا مثن میکشه خ

    54.خوشال نشو ولی بقیه رو خوشال کن 
    157.  
    دارم فک ميکنم چرا  انقد مشوشم؟!یه اضطراب بدی ته  دلم موج میزنه.اتک که نداشتم،روز خوبي بوده،تو خواب به نفس نفس افتادم،خواب بدی ندیدم ولی،اصن از خاطر همین بیدار شدم،همه چی سنگین بود.آره.ولی این اضطراب؟!فصل دومشُ ورق زدم،ویدیوهای کیف و اینا دیدم،نشستم خلاصه فیلمای برترُ خوندم و اونایی که به نظر جالب میومد تریلرشو دیدم،پس این نگرانی و وهم برای چیه؟!یه طورایی سرد و ترسناکٍ همه چی.میترسم.

    157. 
    03:06  
    انقد همه چی یهویی شد ک الان خودمم باورم نمیشه...فقط میتونم بگم مررررسیک انقد خووووبیمررررسی ک انقدددددد هوامو داری....من فقط پریشب یه کلیپ دیدمو دلم پر زد حرمت...فقطو فقط یه کلیپ...میدونم انقد بد شدم این چندوقت که...چندساعت دیگه میرسم حرم...مرررسی مرررررسی...

    03:06 
    دیدی نمردم...!  
    امروز بدترین حالت رانندگی رو داشتم، برام مهم نبود مامانینا نمیدونن و من تنها میرم، فقط میخواستم برم.... برام مهم نبود که بدون گواهینامه با سرعت 145 تا تو همت اگه بگیرنم چی میشه، فقط میخواستم برم... راستش یه دوره ای میترسیدم اگه بگیرنم، به هر علتی حالا، جلو بابا چی بگم، حتی اگه مینداختنم بازداشگاه و چند تا سیلی آبدار از سرگرد، سروان یا هرکوفت دیگه میخوردم برام مهم نبود،... فقط میترسیدم جلو بابا چی بگم و اصلا اون لحظه باید بمیرم... 
    از افتادن از ارت

    دیدی نمردم...! 
    453  
    پشت اون میز که میشینم انگار دروازه ی ورود به دنیاییه که در عین شناختش برام ناشناخته ست. دنیایی که برای فتحش خیلی زحمت کشیدم اما همش بی نتیجه بود. حسم خوب نیست. کاری روکه برام اونقدر ارزش داشت رو الان به اجبار و از ترس اینکه اووووووووه! چقد وقته نزدم میرم سراغش.از سختیهاش و درگیر شدن باهاش لذت می بردم اما الان دلم می خواد فقط برم دنبال ساده هاش.من نخواستم. اینجوری برام خواسته شد...

    453 
    صبح روز عید  
    پیرهن گل گلیم رو پوشیدمروبان دور کمرشو بابا برام محکم کردهموهام رو شونه کردم مامان برام گلسر زدکفش قرمز تق تقی م رو پوشیدممن و بابا و مامان و ابجی کوچیکه میریم گاراژ که بریم خونه مادرجون اینامیخوام جاده خاکی رو تا تو حیاط بدوم و بعد داد بزنم سلاااام من اومدم و میپرم بغل داییعید بازی ميکنم با خاطرات ...

    صبح روز عید 
    بچه که بودم..  
    بچه که بودمعموم برام یه کتونی خرید که سفید بود ، با بندای مشکیعاشقش بودمآخه مامانم هیچ وقت برام کفش سفید نمیخریدمیگفت زود کثیف میشهولی این وسط یه مشکلی بوددو سایز برام بزرگ بودمامانم گذاشتش تو انباريگفت یکم که بزرگ تر شدی بپوششخلاصه دو سال گذشتمامانم گفت فکر کنم دیگه اندازت شدهانقد ذوق داشتم واسه پوشیدنش که داشتم بال درمیاوردمآخه تو کلِ این دوسالهر کفشی میخریدم با خودم میگفتم عمرا به اون کتونی سفیده نمیرسهرفت و از انباري آوردش بیرونبا ذ

    بچه که بودم.. 
    مهمونی ام!  
    سلام عشق خوبمما خونه خالم هستیم، ظهرم که نظر قبلی شما رو چک کردم خونه اون یکی خالم بودیم... دلم که طاقت نمیاره! روزی چننننند بار هرجا که باشم هی نظرات شما رو چک ميکنم و میخونم. لپ تابم ندارم ولی یه وقتایی مث دیروز و الان دیگه انقد ذوق زده میشم که گوشی دخترخالمو قرض گرفتم این پست رو واسه شما بنویسم...الهی قربون دلت برم عزیزکم. من فقط و فقط به عشق شما مینویسم گلم! خیلی خوشحالم که شما اونجا نت دم دستته انقد زود به زود سر میزنی و زحمت میکشی نظر میذاری..

    مهمونی ام! 
    بی ثباتیــ ماندگــــــــــــــــــار :)  
    خیلی دوست دارم برگردم به کودکی ؛ هر چند که کودکی نکردم :/
    عقب تر ها در جلو تر ها زندگی کردم و جلو تر هار را دارم در عقب تر ها زندگی ( همون مرده متحرک خودمونه ) ميکنم .بخاطره همینه که از نظر خیلی ها « کاچِّــــــه» نامیــــــــــــده می شوم ://
    دیگه برام مهم نیست که حرف مردم ، دونقطه ایست یا سه نقطه ای ......این برام مهمه که دنیا پیشم به فنا بره ://
    ادامه مطلب

    بی ثباتیــ ماندگــــــــــــــــــار :) 
    گم شده!  
    از یابنده تقاضا می شود گوشی اینجانب را به داخل صندوق پستی ما بیندازد. با تشکر!

    +انقد هی نگین چرا انقد خونسردی پس؟ موهامو بکشم؟ خب گم شده دیگه! :پی
    ++مرفه بی دردم نیستم! فقط یاد گرفتم واسه چیزای بی ارزش بی خودی حرص نخورم...
    +++پیدا شو لطفا...
    پ.ن: شایدم هنوز داغم! فردا مثلا شروع شه گریه زاری هام! اینم تو من دیده شده :)))

    گم شده! 
    آینده در آینه امروز  
    با خودم فک ميکنم شاید الان تو یکی از سخت ترین زمان های زندگیم وایسادم. کلا آدمی هستم که معتقدم شروع خوب خیلی مهمه. الانم اون جاست که آیندم به طور جدی شروع میشه. شاید بزرترین موفقیتی که تا حالا تو زندگیم به دست آوردم مدیون همین شروع خوب بودم. پس شروع مهم ترین قسمت زندگیم به شدت برام مهمه. اما این شروع با همه شروع های قبلی فرق داره چون با تصمیم گیری شروع میشه و تصمیم گیری همیشه سخته، نه این که ذاتش تصمیم گیری سخت باشه؛ سختیش به اینه که هیچ وقت نمی

    آینده در آینه امروز 
    دوشنبه های شهرزادی  
    دیشب از شبای تنهایی بود، مامان زنگ زد که میرن خونه خالینا، که برام مرغ کباب کرده که با ماست بادمجون بخورم، شکر بزرگیت خدا مامان داره بهبود پیدا میکنه کبودی دستا و قفسه سینه رفع شده و.سیاهی دور چشمم به زرد کمرنگ میزنه، درد زانوها هم تا حد زیادی کم شده، پریشبا رفتیم فروشگاه زنجیره ای و کلی خرید کردیم، ماست محلی خریدیمو و زیتون و یک بسته شکلات تلخ برای دفتر. .. 
    حالا که مامان نیس یه سر میرم دروازه دولت و تابلوی قاب شده گلدوزیمو میگیرم، تو مترو گو

    دوشنبه های شهرزادی 
    بیمارستانه(4)  
    امروز ی بیمار داشتیم ک ی بیماری خاص و جالب داشت و قسمت من شد شرح حال گرفتنش((:ولی از مریضیش ک بگذریم یک کیس خااااااص بود بخاطر اینکه مثلللللل ماهی بود((:ینی هی سر میخورد و از دست میرفت،هرچی ازش سوال میپرسیدیم،سر از ی جای دیگه در میاورد،هر چی سعی میکردم کنترلش کنم و برش گردونم سر موضوع اصلی باز دوباره از دست در میرفت((:از طرفیم همه بچه ها اومده بودن پیش این بنده خدا و اوضاع بدتر شده بود چون دیگه واقعا نمیشد کنترلش کرد و تا آمار همه رو در نیاورد دس

    بیمارستانه(4) 
    تولدم مبارک  
    قبلنا که به تولد فکر میکردم خوش حال میشدم. کلا تولد هر ادمی برای اون ادم یه شروع دوباره س. برای تولد خودم هم خیلی خوشحال میشدم، یه فرصت نو برای یه شروع دوباره. ولی الان فقط احساس غم و اندوه ميکنم. فقط فکر ميکنم که چه چیزایی رو از دست دادم و کم کم همه چی داره اهمیتش رو برام دست میده برام
    سال نود و دو بهترین تولد عمرم رو داشتم. خیلی خوشحال بودم! و الان به اندازه ی خوشحالی اون روز غمگینم. با تمام وجود غمگینم. 
    تولدم مبارک.

    تولدم مبارک 
    خواب بر سر!  
    خوابیدن برام مثل یک کار عجیب شدهانگار این بالشت رو این تخت، با اییییییین همه فاصله از جایی که باید باشه برام خواب رو حروم کرده!شاید هم بحث مسافت نیست و این ذهن خالی منه که تحت هیچ شرایطی نمیتونه سرمو روی بالشت تحمل کنه...هرچی که هست ... من از خواب بیزار شدم، تا ازحال رفتگی کامل، در مقابل افقی شدن مقاومت ميکنم...یه همچین چیزی هم میگن که بی خوابی نشانه افسردگیه.راس میگن؟

    خواب بر سر! 
    حجم خوشی!  
    از لحظه سال تحویل تا الان انقدر برام خوب بوده که همش حس ميکنم نکنه سال آخر زندگیمه که انقدر داره بهم خوش میگذره...این همه حجم خوشی بی سابقه بوده برام...ساعت 4 صبح حرکت دارم دوباره میرم سفر..برمیگردم حتما پست مینویسم راجع به نوروز...پ.ن:آگهی همراه اول رو میبینین؟؟مامی خوشگله من توش بازی کرده...همونی که میگه منتظرتونم مادر جون :)همه ی شبکه ها پخش میکنه.ولی بیشتر شبکه 1 پخش میکنه.مامی ما رو هم ببینید :))

    حجم خوشی! 
    این پست خواندن ندارد.  
    دارم وسایل فردا رو آماده ميکنم مقنعمو با نرم کننده میشورمو اتو ميکنمو عطر میزنم آویزون ميکنم کنار مانتو و شلوارم. دارم وسایل کیفمو چک ميکنم دفترچه بیمه, کیف پول, کارت مترو..و مرجان میخونه" خونه خالی خونه غمگین خونه سوت و کورِ بی تو, رنگِ خوشبختی عزیزم دیگه از من دورِ بی تو" که بغضم میترکه. تنها بودن تو خونه این حسن رو داره که میتونی با خیال راحت گریه کنی هرچند اوج غصه من اشک ریختن تو سکوته.
    دوباره استرس دارم استرسی که خیلی پایه منطقی نداره یا اگ

    این پست خواندن ندارد. 
    پست خوشحال گونه . عید گونه.  
    یه ماری با نیش باز نشسته داره مینویسه. خب خوشحالم. اونم بخاطر جشنی که بعد از 4شنبه سوری در پیش داریم. ینی من عاشق هر چی رقص و جشن و بزن بکوبم. امروز همسرم گفت همین چند ورزه مامانش زنگ میزنه ک بیان عیدیامو بدن. خب ب غیر از اون خرید اولی رفتیم لباس تو خونه بگیریم ک من یه مانتو دیدم 58 ینی مفت بودا اونم دید خوشم اومده خریدش. یه مانتو 4 خونه مدل پیرهی استینش تا میخوره بالا و یکم تا زیر باسنه. بعد دوباره رفتیم لباس خونه بگیریم به مانتو لی ک عروسکی ک اونم ک

    پست خوشحال گونه . عید گونه. 
    یکسال گذشت...  
    پنج شنبه صبح رفتم آزمایشگاه. نمیدونم کی این وسط آشتباه کرد که نوبت من صد تا!  جا به جا شد.  نفر 298 ام بودم بعد که رفتم برای خون گرفتن دیدم زده 398! تازه نفر 260 رفته بود..  انقد تو پذبرش بالا و پایین رفتم تا وقتی نوبت رسید به 340 آزمایشگاه لطف کرد بدون نوبت!!!!!  از من خون گرفت. خیلی هم خوب دستشون هم درد نکنه. بعدم رفتم شرکت..  بعدشم سمینار..  سمینارش خیلی خوب بود کلی خندیدم.  البته حدس میزدم سمینار خوبي باشه چون قبلا هم سخنرانش تو دانشگا

    یکسال گذشت... 
    اولین هفته ی سال جدید هم سپری شد  
    عیدتون مبارک :)
    داشتم سال نود و چهار رو مرور میکردم. بعضی اتفاقاتش شدیدا برام پررنگ بود. به همسری میگم هفته ی اول عقدمون بهترین روزهای عمرم بود. همه‌چیز عالی.. بی نهایت روزهای خوبي بود برام. نود و چهارم پر بود از تجربه. پر از بزرگ شدن. مسئولیت های مختلف و بزرگ. حتی گاها تغییر روحیه. یا حتی تغییر عقیده و سلیقه. به هر حال الحمدلله. نود و چهار در کنار روزاهای سخت و نفس گیرش، آرامش داشت برام. حتی وقت هایی که از شریک زندگیم دلخور شدم، تهش یقین داشتم یکی

    اولین هفته ی سال جدید هم سپری شد 
    950212  
    دیشب عی برام برنامه رژیم جدید جهت کاهش وزن داد.ق.ل دادم دیگه رعایت کنم.برام سخت نگرفته این دفعه.میگه روزی سه لیوان چای سبز بخورم.غذام رو کم کنم.مکمل هارو بخورم و چربی و شیرینی هم اصلا نخورم تا زمانی که خودش بپرسه وزنم رو.دیشب 79.8 بودم.بابابا و مامان مسابقه گذاشتیم و بابا همچنان حداقل دو کیلو کم کرده.باید برنامه رقص و دوباره برپا کنم.صبح ها هم قراره با مریم بریم پیاده روی .ببینم چی کار ميکنم این دوره!

    950212 
    خدایااااااااا  
    این همه منتظر سوپ و خنک شدنش موندم ، الان جلومه اما یه قاشق نمیتونم بخورم چون دوباره مصیبت تهوع شروع شد،،، بالا نمیارم اما شددددددددددیدن حالتش هست،،،،تا یه چیز دهنم میازارم یهو محتویات معده تا اواسط مری میاد و دوباره برمیگرده سرجای اولش،،،،، آقا این عذاب محضه عذاب،،،،دوستم الان کربلاست،،، رو تلگرام عکس گنبد حضرت  امام حسین علیه السلام و ابو الفضل علیه السلام رو برام فرستاد،،، اشک ریختم،،، خدایا زود این ایام بگذره،،،، بابا امروز خ

    خدایااااااااا 
    شنبه خود را چگونه گذراندید?(:  
    شبیه بچه ها کلاس اولی 20 نفری ازدحام فرمودیم 2 ساعتی داخل بیمارستان تا دکتر تشریف بیارن،هر پرستاری هم ک رد شد ی دعوامونم کرد((:تو نمای بعدی،عین بچه اردکا ب دنبال مامانشون،راه افتادیم بیستایی دنبال استاد و تمام مدتم هی یجور نامحسوسی از هم جلو میزدیم ک ب استاد نزدیکتر باشیم((:قرار بود استاد شرح حال 3 تا مریض رو برا نمونه بگیره ک الکی الکی شد 5 تااااااا(((:هر بیست نفر با ژست دکترای فوق تخصص برای مریض ک ب استاد شرح حال میداد هی هی سر تکون میدادیم،حالا

    شنبه خود را چگونه گذراندید?(: 
    یک عید دیگر هم گذشت و یک سال نو ی جدید  
    بهناز جانمنمیدونم امسال هم شبیه سال قبل خواهد بود یا نه؟ نمیدونم امسال هم حتی برای یه بار هم نمیتونم ببینمت؟میدونی از آخرین باري که دیدمت چند سال میگذره؟ 3 سالخدایاتنها چیزی که میخام اینه که بتونم ببینمش . فقط یه بار باهاش حرف بزنم . اونم کلی باهام حرف بزنهاز حالم بپرسهبگه دلش برام تنگ شدهاین خواسته زیادیه؟ خب باشه نیمخام بهم بگه دلش برام تنگ شده. اصلا نمیخام باهام حرف بزنه فقط ببینمش.با خیال راحت===================================شاید آرام تر می شدمفقط و ف

    یک عید دیگر هم گذشت و یک سال نو ی جدید 
    عشق به خدا  
    من برای اولین باررفتم اعتکاف،حس وحال عجیبی داشت برام،همیشه باخودم فکرمیکردمومیگفتم مگه سه روزموندن تومسجدوجایی نرفتن چه تاثیری روی ادم داره؟!!اماوقتی خودم رفتمواونوتجربه کردم دیدم خیلی حس خوبي داره،اینکه ی مدت ازخونه و خانواده و هیاهوی شهردورباشی و کاری جزفکرکردن ب خودتواینده و خداو توشه اخرتت نداشته باشی حس خوبيه اینکه فقط خودتوخداباشی ویه عالمه حرفای گفته و ناگفته،خواسته هاحاجت هاو....ب ادم یه حس ارامش عجیبی میده.ماهمه انسانیم و همی

    عشق به خدا 
    بی خبری...  
    نوشتن برام سخت شده...خجالت می کشم...مث خانواده ای که اعضاش بعد مدتها همو میبینن و روشون نمیشه تو صورت هم نگاه کنن و حرفاشونو بزنن...هنوز با اینجا مانوس نشدم...ضمن اینکه با اومدن تلگرام و اینستا و ورودشون توی دنیای تنهای من دیگه خودبخود از وبلاگ نویسی فاصله گرفتم..حرف زیاده واسه گفتن...اما نمیدونم از کجا و چطور بگم...روزمرگی های من مث سابق می گذرند...همچنان دنیام پرشده از خودم و پسرمو باباش و گاهی خانواده هامون...آرتا تا سه ماه دیگه سه سالش تموم میشه

    بی خبری... 
    در وطن خویش غریب  
    اگه یادت باشه  وقتی داشتین بحث اسباب کشی میکردین التماس کردم بیا و خونه رو عوض کن. گفتی کجا ببرمش؟ گفتم یه جا که "خونه" باشه. گفتی خونه ینی چی؟ گفتم جایی که آدم توش احساس تعلق کنه. بگه آخیش!خونه. نگفتی برو بابا؟گفتی برو بابا. ولی الان سه چهار سالی رفته و من هنوزم شبا خوابیدنی، مثل وقتایی که میرفتیم جای دیگه ای، انقد صدای نفسای بقیه رو گوش ميکنم تا خوابم ببره. انقد به سقف نگاه ميکنم و تو تاریکی چیزای جدید کشف ميکنم که خوابم ببره. وقتی صدای

    در وطن خویش غریب 
    328  
    چند روزه دارم فکر ميکنم اگه به طور مثال
    تو شرایطی باشیم که مجبور بشم بین تو و نجات همه مردم کشورم یه طرف رو انتخاب کنم، چه ميکنم؟
    میدونی چه آدم وطن پرست و امید به بهبود و پر ادعایی ام
    یا چقدر جاه طلبم و آرزوم موفقیت اجتماعیه
    آخرش به طور قطعی نتیجه شد اینکه همه چیو ول ميکنم و با تو میرم
    تو برام اندازه یه ملت ارزش داری
    بوی خونه میدی احساس امنیت میدی
     

    328 
    اخر قصه  
    بازم یه قصه تکراري از همون هایی که از شنیدنش سیر نميشي ولی اروم هم نميشي از همون قصه های قدیمی که با مرورش خنده ات میگیره گرچه تلخه .کاش زندگی همین بود .به سادگی کودکی .بیخیال ادمها میشدی  .بی پروا پروانه میشدی دل به اتش میزدی . دل به دریا میزدی بیخیال خشکی ها میشدی .دهانم پراست از کلماتی که همیشه پنهان شده اند وگوشهایم پر از حقایق سیاه وتلخ .حالا موندم  اخر این قصه چی میشه کلاغه به خونه اش میرسه یا فردا تو قاضی میشوی ومن مجرم که چرا گوشهایت

    اخر قصه 
    هشتاد و دوم  
    اینکه تو نود و پنج درصد موقعیت ها برداشت هامون از موضوعات مختلف مشترکه و اینو بدون اینکه بهم توضیح بدیم صرفا از طریق حس میفهمیم بدون اینکه همو مجبور کنیم برام خیلی لذت بخشهاینکه شوق هردومون تو همین قضیه سفر یه طوره و برا فقط خودمون دوتا قابل درکه برام دوست داشتنیهگاهی فکر ميکنم خیلی دقیق شدیم دلیل زندگی همدیگهو خیلی دقیق تر ازینی ک خودم و خودت میبینیم شدیم پدر و دختر ...:)

    هشتاد و دوم 
    قاطی پاتی  
    اگه ی روز خواستین برین پیش ی دکتر خوش اخلاق،همسرم رو محااااااله پیشنهاد کنم،ینی دکتر گند اخلاق تر از اوشون من ندیدم،اعصاب معصاب نداره/:---------اگه دانشجو پزشکی هستین،بهتون پیشنهاد ميکنم حتمااااااااا برای دوره سمیولوژیتون،شوهر کنید،ب هر حال ی مورد برای انجام معاینات لازم دارین دیگهالبته حتما ب قلقلکی نبودن شخص مذکور توجه بفرمایید((:------در ادامه قسمت بالا،اینروزا ب محض اینکه ب آخاهی نگاه ميکنم،شروع میکنه ب غرغر ک برو مریضا رو معاینه کن و ب م

    قاطی پاتی 
    پر رو !  
    آدم به این پر رویی تو عمرم ندیدم!!! 
    منظورم همکلاسی اسبق میباشد ...
    یه زن  خالی بند و پر رو  شرحش بماند حسش نیس توضیح بدم :دی
    چند روز پیش تو تلگرام پیام داد با یه شماره ناشناس معرفی کرد خودشو بعد اینکه 0  تا 100 (اطلاعاتو داری :دی) تلگرامو بهش یاد دادم (دلم میخواد اینجا خودمو فحش بدم) و بقولی راه افتاد برگشته بهم میگه فیلم خاکبرسری داری برام بفرستی؟؟؟!!!!!!!!!! برای لحظاتی هنگیدم  یعنی من انقد قیافم غلط اندازه اخه چی فکر کرد همچین چیزی رو ازم خواست؟؟؟!!!


    پر رو ! 
    از دولت عشق..  
    امروز کتابی ک الهام برام اوورده بود رو خوندم...ازدولت عشق...سرم درد میکنه.بخاطر بیخوابی دیشب.مریم عابربانکامو برده ..فکرشو بکن...واییی.باید برام پستش کنه...این روزا تو بی حسی غرقم...برای اولین بار توی بلاگ اسکای یه وبلاگی نظرم رو جلب کرد...همین پویامنظورمه ک ارشد داره..

    از دولت عشق.. 
    زنـــــــدگـــــــــی هیجــــــــــان انگـــــــــــــــیز منـــــــــ  
    دیشب خیلی از دستش ناراحت شدم... علی رو میگم ... صبح تا غروب که سرکار بود تا اومد نماز خوند و دوباره رفت سراغ لپ تاپ... وقتی براش چایی آوردم نکرد یه ربع بشینه رو به روی من و باهام حرف بزنه منم که باهاش حرف میزدم جوابای مسخره میداد حس میکردم دستم میندازه... خودمو سرگرم کردم با آزمون مجازی و شام پختن ... با شامش بازی کرد یکی دو لقمه خورد و دوباره رفت سراغ لپ تاپ حوصلم سررفته بود گفتم برام فیلم بریزه فیلم و یه زیرنویس ناهمانگ برام ریخت و من موندم و هماهنگ

    زنـــــــدگـــــــــی هیجــــــــــان انگـــــــــــــــیز منـــــــــ 
    شب باور نکردنی!!  
    سلام. شاید هیچکس باورش نشه!!
    من بعد از چهار یا شاید پنج سال وبلاگمو باز کردم... 
    اصلا رمزشم یادم رفته بود.. 
    اومدم دیدم 288 تا پیغام داشتم
    از خیلی از دوستام..
    خیلی هارو که الان نمیشناسم!!
    من خیلی تغییر کردم!!
    همه چیز عوض شده...
    انگار الان من مردم و دارم از اون دنیا به گذشتم نگاه ميکنم!!
    چه دنیای کوچیکیه. چشم رو هم گذاشتی عمرت رفت.
    یادم نمیاد اخرین پستی که گذاشتم تو چه وضعیتی بودم. فقط اینو میدونم الان ی مغازه دارم. تو لاهیجان. دفتر چاپ. خیلی مشکلات برام پ

    شب باور نکردنی!! 
    کاش یاد بگیرم که با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم....  
    روز شلوغیه...درد داره..اونقدر که وقتی میخوام معاینه اش کنم حس ميکنم دستم میسوزه از گرمی صورتش......اونقدر درد داره که جواب سوالهامو با ناله میده......دندونش عصب کشی میخواد...سوزنو میزنم....عکسشو میگیرم و میره که حساب کنه..از پذیرش مضطرب هی نگاهم میکنه..با سرم میگم چیه؟ میاد میگه این قیمت بدون روکشه؟ میگم چقد بهت گفتن؟ میگه دویست و شصت....میگم اره روکشش هم دویست و پنجاست.....برمیگرده سمت همراهش... باز با اضطراب مکالمه ای میکنن و میره سمت پذیرش....کلافه میش

    کاش یاد بگیرم که با خیالات خودم کسی رو قضاوت نکنم.... 
    چهارشنبه ی اخر  
    -علی
    +جانم
    -چهارشنبه سوری کدوم گوری بودی ندیدمت؟؟؟!!!
    +چمران حکیم کردستان ونک ولیعصر تجریش
    -اووف چخبره!! مگه نگفتی بهت ماشین نمیدن؟
    +اره
    -چجوری تاکسی گیر اوردی؟
    +پیاده رفتم
    -اینهمه راهو!!
    +اره مگه چیه؟
    -هیچی! فقط باورم نشد؟؟
    +دلم تنگ شده بود
    -برا چی
    +برا یه خاطره
    -چی بود حالا؟؟
    +هیچی!!
    -مرض داشتی برا هیچی رفتی
    +اخه خل ام :)
    -درد!!حالا چجوری رفتی تو این شلوغی ؟
    +اصن متوجه نشدم
    -مگه میشه؟؟؟
    +چرا نشه برادرم! میشه
    -یعنی انقد فکرت مشغوله
    +فقط به یه چیز فکر میک

    چهارشنبه ی اخر 
    خود درگیری  
    کلافه ام،،،،،،،،، رفلاکس معده  هم دارم، هرچند دقایقی پیش قرص خوردم،،،،اذیتم میکنه خیلی،،،،حس این روزهای من مثل کسی هست که انگار از یک دنیای دیگه اومده به این دنیا،،، انگار دوباره به دنیا اومدم،،،، با دقت به همه چی نگاه ميکنم،،، مثل بچه های کوچیک، انگار تازه دارن به بعضی محیط های خارج منزل و آدم های غیر از خانواده ، آشنا میشن،،، همه چیز برام آشناست اما انگار تو ذهنم کمرنگ شدن، انگار ده ها سال ازشون گذشته،،،،یه وقتایی گیج میزنم،،،خیلی از

    خود درگیری 
    برام خاص نیستی  
    یه چیز جالب ...شایدم جالب نباشه ..من اگه یکیو دوستد اشته باشم زمین و اسمون هم به هم بریزه بازم دوسش دارم ولی اگه یکی برام ادم عادی باشه خب ممکنه نظرم در موردش عوض شه ..یک نفر هست که فکر میکنه من خیلی حسرت به دلشم..یعنی فکر میکنه من چقدر دوستدارم که باش رفیق بمونم ...ولی اصلا برام مهم ..یعنی بود و نبودش مهم نیست ..گاهی هم دوست دارم نباشه حتی و بهم پیام نده ..تا این حد!ولی اون طرف نمیدونه که من اصلا دیگه هیچ احساسی بهش ندارم یعنی برام مهم نیست ..سنگ دل نیس

    برام خاص نیستی 
    به گودووووووو خوشومدین!  
    انقد تو این اینستا گودو دیدم!!!!
    اون روز به زهرا گفتم بیا بریم ببینیم چه خبره... دانشگا هم نزدیک بود و اینگونه بود که راهی شدیم
    رسیدیم و پشت در هی شل کن سفت کن دراوردیم و در واقع رومون نمی شد بریم تو!!!
    بالاخره رفتیم تو و پشت دخلیا همگی گفتن " به گودوووووووو خوشومدین"
    یه خانومی بهمون توضیح داد که فضای طبقه پایین مناسب تره برا ما
    ما هم به پیشنهادش عمل کردیم و رفتیم پایین
    باید بگم کیفیت داغوووون قیمت گروووون! ولی خوش برخورد بودن و میشه از فضاش لذت برد

    به گودووووووو خوشومدین! 
    این روزها  
    نمیخواستم بنویسم ولی جز اینجا جایی نمیتونم حرفامو بگم، هر چند بعضیا رو به بلنده و قرتیه میگم ولی خب اونا که نمیتونن درک کنن! من میخندم، حرف میزنم، جیغ جیغ ميکنم و بالا پایین میپرم، من دارم زندگیمو ميکنم همیشه همین بودم. ولی منکر نمیشم که غم دارم،که گاهی میبرم. تیای عزیزم برام کامنتی گذاشته بود که خیلی دوسش داشتم، تیای عزیزم من قبلا بحران عشق رو رد کردم نه با دکتر بلکه با گیلبرت! کسی که هنوز برام مقدسه حسی که بهش داشتم، کسی که بارها گفتم عشق

    این روزها 
    گذشته...  
    یاد گذشته بخیر یه زمانی 8 سال تمام یه نفر رو دوست داشتم
    یه زمانی شد جلوی چشمام از دیگری برام تعریف کرد
    آخرش روزی برام شد از بوسه های دیگری برام تعریف کرد
    خیلی تلخه صاف جلو روت وایسه ازش برات تعریف کنه
    از لجش باهمه کس باشی یه روز بیدار بشی ببینی شدی لاشی
    واسه ی چی؟ اصلا واسه ی کی؟ ارزششو داشت؟
    آره این میشه سوال هر روز دلت این میشه سوال وجدانت
    خوب چی کار میخوای بکنی؟مجبور شدی
    هیچ کسی بهت نمیگه حق داره آخه سوزوندنت صدات هم در نیومد خاکسترتو دیدن گ

    گذشته... 
    واقعا دیگه این پسرا شورشو در اوردن  
    چرا انقد پسرا جلف شدن؟

    واقعا دیگه این پسرا شورشو در اوردن 
    وبلاگم یکساله شد  
    الان دیدم ۴ خرداد وبلاگم رو شروع کردم و وبلاگم یکساله شد اخ جونممممم . تو این یکسال اتفاقات خوبي برام افتاد که نقطه اوجش باردار بودنم  و صد البته اشنا شدن با شما دوستهای مهربونم بود. تو وبلاگم روزهایی که اعصاب نداشتم و تلخ بودم رو نوشتم همچنین روزهای خوب .  از مسافرت تنهایی بدون اقای شوهر و... نوشتم . مثل یک دفترچه خاطرات برام شده.  امیدوارم مثل بلاگفا مطالب رو نپرونه!!! وبلاگ عزیزم تولدت با تاخیر مبارککککککک

    وبلاگم یکساله شد 
    گنداب دنیا  
    میگه ۲۴ نفر تو نیشابور از آنفولانزا مردن. باید حواسمون باشه نگیریم. میگم من چیزی برای از دست دادن ندارم. میگه پس چرا انقد تلاش میکنی واسه زندگیت؟ میگم گه بودن دنیا دلیل خوبي واسه غرق شدن تو گه نیست!
    تا کجا میتونم به این دست و پا زدنا ادامه بدم؟!

    گنداب دنیا 
    فروش کامیون باری بنز 1924 بهار 95  
    فروش کامیون باري بنز 1924 بهار 95
    تخفیف خرید نقدی و فروش اقساطی بدون نیاز به ضامن, بیمه شخص ثالث رایگان و تحویل دو ماهه
    با کمترین پیش پرداخت می توانید مالک یک کامیون باري کم استهلاک و پر توان شوید.
    جهت اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس حاصل فرمائید:
    مهندس معصومی: 09125621690
     

    فروش کامیون باری بنز 1924 بهار 95 
    خواهش من از خدا  
    خدایا!
    من اینو ازت میخوام!
    به جز سلامتی خونوادم، که همیشه ازت خواستم و میخوام، اگه کمکم کنی که این قضیه رو که خودت خوب میدونی چیه! اکی بشه، خدایا! من دیگه هیچی ازت نمیخوام! هیچی!
    خدایا! تا آخز عمرم! دیگه فقط شکرت ميکنم!
    خدایا! ازت خواهش ميکنم! خدایا! ازت خواهش ميکنم این کارو برام درست کن... تو میتونی، تو بخوای میشه... میدونم...
    خدایا... این از صمیم قلبم ازت میخوام...
    خدایا
    ازت خواهش ميکنم....
    خواهش ميکنم خواهشمو اجابت کن...
    خدایا...

    خواهش من از خدا 
    برّوح بدّم لبیک یا حسین...  
    هو الشهید...
    سلام مسافرروزهای عاشقی...
    تبریک، طلبیده شدی!کم کم کوله بارتو ببند آماده شو که بریم...
    مهمونی عاشقای بانام و بی نامی که دعوتت کردن...
    دعوتشونو لبیک بگو:)
    ...
    ...
    ...
    این متن پیامیه که دیشب برام اومد 
    پیامی که گریه و خنده رو باهم برام اورد!
    حال این سفرا به یهویی و بی خبر رفتنشونه ولی خب از اونجایی که سفر قبلی ای که رفتم بی خداحافظی رفتم و بعضی از دوستان ناراحت شدن اینبار اومدم بگم به دیار عشاق برای بار دوم دعوت شدم:) خوبي بدی دیدین حلال کنین:)
    د

    برّوح بدّم لبیک یا حسین... 
    والا....غیرت دارمااااا  
    چرا انقد پسرا جلف شدن؟

    والا....غیرت دارمااااا 
    برگ دوازدهم  
    یکی از اخلاقیات من، تنبل بودنمه. همیشه سعی ميکنم تا اونجایی که امکانش هس انجام کارا رو موکول کنم به بعد.... دلیلش هم خیلی چیزاس یکیش ترسه یکیش خجالت!! مثلا شنبه به خودم قول دادم زنگ بزنم به استاد مشاورم تا یه سوالی ازش بپرسم اما تا امروز نتونستم زنگ بزنم همش گفتم فردا، فردا...حالا فردا .... میترسم زنگ بزنم مزاحمش شم! ینی حس ميکنم وقتشو میگیرم.... برای همین هربار که بش زنگ زدم بعد از یه احوالپرسی خیلی سریع، سوالمو پرسیدم و خیلی زود خداحافظی ميکنم و ت

    برگ دوازدهم 
    359  
    باهاش حرفیدم بعد ازظهر.. خیلی ارومم کرد.. خیلی..انقد گریه کردم انقد گریه کردم که ازچشام فقط 2 کاسه خون موند فقط..بهم یه چیزایی گفت راجب اون قضیه که باعث شد اروم شم.. من الان فقط به همون حرفاس که امید دارم..بعدشم به بچه ها گفتم بریم بیرون..حمید میگفت بذار قضیه ما حل بشه بهت قول میدم ازین وضعیت درت بیاریم.. البته من چیزی نگفتم کلاراجب اتفاقایی که واسم افتاد.. در کل میگف..میگفت اینهمه دورورت ادمه.. گفتم نه بابا این دست مو داره تو بکن.. کو؟؟ دیدی بهم شنون

    359 
    سخت شده برام یکم ،،،،  
    یکم سخته امشب ۲۲ مای تو خونه هستم ساعت ده سه دقیقه شبه و  هوا هنوز روشنه اما خیلی دلم گرفته از صبح این طور بودم چون خیلی برام سخت هست این وضغیت که بخوام برگردم اون خونه که توش بهم احترام نمیزارن اینحا که هستم انقدر بهم احترام گداشتن که حد نداشت انقدر بهم اهمیت دادن که حد نداشت خیلی سخته بغض گلوم نمیتونم بشکنم حتی حرف بزنم همه چیز گذاشتم تو دل خودم هرکاری برام شده انجام دادن فردا رو سر نوشت سازی هست برا من طوری که خودم هم باور ندارم انقدر سرنوق

    سخت شده برام یکم ،،،، 
    تکست آهنگ فوق العاده زیبای فیک لاو از اپیکور  
    یادته می گفتیم فرمول ماست ،‌شب رو تخت صبح رو تراس
    هر وقت رفتی برگشتی گفتی بیا آب بدیم به این گلدونا باز
    همه چی عالی حس ما فقط خوب رابطمون دوری ازین اجتماع بلد بود
    هروقت دعوا بینمون میشد جفتمون می گفتیم اشتباه از من بود
    اشک تو چشامونه ، فک نکن برام آسونه
    ولی میدونم همیشه تش جداییه ، این یه قانونه
    اشک تو چشامونه ، فک نکن برام آسونه
    ولی میدونم همیشه تش جداییه ، این یه قانونه
    دختر حشری نبینم پکری نبینم اشکو توو اون چشای عسلیت
    من از تو ندیدم تو روز

    تکست آهنگ فوق العاده زیبای فیک لاو از اپیکور 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب