• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    و چشمانت

    کاش رنگ چشم هایت معمولی بود،مثلا سیاه  
    و تو چه می دانی که چشمانت با دل او چه کرده...تو چه می دانی او روزی صد بار در دلش می گوید: حیف این چشم ها نیست...تو چه می دانی که او از دست چشمانت چه می کشد...تو چه می دانی چشمانت چه بلایی سرش اورده...تو چه می دانی که پیش چشم او،رنگ چشمانت،قشنگ ترین رنگ دنیاست...و تو چه می دانی...

    کاش رنگ چشم هایت معمولی بود،مثلا سیاه 
    خوشبختی  
    چشمانت ترک کردن بلد نیستند 
    و این یعنی خوشبختی 
    چشمانت آغوش دارند 
    آغوشی گرم به وسعت همه ی آن روز ها که نبودیم و ترک نکردیم
    چشمانت طعنه میزند به مهر
     طعنه میزند به عشق 
    طعنه می زند به دوستت دارم
    چشمانت
    چشمانت را دارم و این یعنی خوشبختی...

    خوشبختی 
    به خاطر چشمانت  
    به خاطر چشمانت تورج پارسیبه خاطر  چشم هانت به خاطر آن همه مخموری و مستی از همه ی گریه های شبانه ام که عمری است به آن ها عادت کرده امگذر می کنم !تا در گستره ی نگاهی فروتن که سال ها ست آنرا پس انداز کرده امدر چشمانت سفر کنم .آه اگر دنیا فقط ، فقط یک تخته سیاه به وسعت زندگی داشتبی گمان من بودم و چشمانت در ترنم آهنگی که در کودکی به یادم مانده است !








     فوریه ۲۰۱۰ پاریس

    به خاطر چشمانت 
    بدون گزینه  
    تو برای نماندن آمده بودی
    مثل دوره گردی که تمام زندگی اش در عقده نداشتن ها خلاصه می شود،
    انتظار داشتنت را کشیدم
    خدا داند که رنگ این چشم ها از خاکستر چندین سرباز که دیگر گلوله ای
    در خشاب نداشته اند، عاریت گرفته شده است
    کدام سر به هوایی باور می کند که خاکستر چشمانت در ذهن بی جان، آتش به پا می کند؟
    در چشمانت پیدا بود که برای نماندن آمده بودی...
    و قلبی... و قلبی که به چشمانت دل بست، عاشق باختن بود
    خشابم خالی بود، چشمانت خاکستری...

    بدون گزینه 
    خواستم اما به چشمانت قسم حاصل نشد  
    پندها دادم به دل، اما دلم عاقل نشد،،،،
    ""،،هیچکس مانند او دلدادهٔ بیدل نشد،،،!!
     
    گفتم ای دل ،عشق را پنهان کن و نشکن غرور،،،
    ""،،،شانه بالا کرده بر من ارزشی قائل نشد،،،!!
    بارها دادم نشانش سبزه و جوی و چمن،،،
    ""،،لیک او جز روی تو، بر دیگری مایل نشد،،،!!
    خواستم تا پرده ای سنگین کشم بر روی عشق،،،
    ""،،هیچ ابری طلعتِ خورشید را حائل نشد،،،!!
    گفته بودی کن حذر از آتش سوزان عشق،،،،
    ""،،خواستم، اما به چشمانت قسم حاصل نشد،،،!!!!

    خواستم اما به چشمانت قسم حاصل نشد 
    چشمانت را دیده ای؟!  
    چشمانت را دیده ای؟!عمقی دارد که هیچ چشمی ندارد.صورتت را دیده ای؟!معصومیتی دارد که هیچ صورتی ندارد.قلبت را نوازش کرده ای؟!آرامشی دارد که هیچ قلبی ندارد.دستانت را لمس کرده ای؟!حمایتی دارد که هیچ دستی ندارد.خودت را چشیدی؟!عطری داری که هیچ بهشتی ندارد.صدایت را شنیده ای؟!نوایی دارد که هیچ پرنده ای توان سرودنش را ندارد.می دانی تو بیش از اندازه زیبایی!!!چشمانم،آرزویش نگاه کردن به چشمان توست.مشامم،آرزویش بوییدن عطر توست.لبانم،آرزویش بوسیدن دست توس

    چشمانت را دیده ای؟! 
    آسمان چشم هایت  
    انگاه که خسته  هم روزمرگی ها انگاه که تک و تنها میمانم
    ان زمان که میترسم از پنجه های گرگ مانند سایه ها
    ان هنگام...
    وقتی که در زلال چشمانت غرق میشوم...
    ارامش است که تزریق میشود
    گویی ابر ها کنار میرود
    توهم ....هراس....هیچ یک وجود نخواهند داشت
    میخواهم تا ابد غرق شوم در زلال چشمانت در اسمان چشمانت....اسمان چشم هایت

    آسمان چشم هایت 
    در قهوه ای چشمانت  
    در قهوه ای چشمانت...
    رودخانه ای از عسل جاری است
    و دخترکی
    شالگردنی میبافد
    برای چوبه دار تنهایی های من،
    درقهوه ای چشمانت...
    افق
    بر ستیغ کوهای الپ 
    به صلیب کشیده می شود
    و شاعری بر بوم باد 
    کبریت کشیده است
    در قهوه ای چشمانت...
    خدا
    فنجانی شیر مهمانم می کند
     
     
     
    شاعر=بهرام خزایی

    در قهوه ای چشمانت 
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود  
    چشمان راست می گویند...بیا و به چشمانم بنگر جانم تا ببینی چه بی اندازه غم دارند...چشمانم را می گویم.پیرمرد محلمان می گفت چشم نباید غم داشته باشد،چشم آخرین ایستگاه مقاومت است...بیا جانم،بیا که مدت هاست مرا پسری با چشمان غمگین می خوانند...یا نه،حداقل بیا تا من به چشمانت بنگرم،دلم برای چشمانت تنگ شده جانم.برای همان چشمانی که می خندد...برای همان چشمانی که عاشق می شوند و عاشق می کنند...برگرد جانم...من به جهنم،برگرد که این چشمان غمگینند.در آرزوی دیدنت هم

    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 
    مـــــــا دیـــــوونــهــــ ایـــمـــــ1  
    مقدمه:تو لیلی،من مجنون تو جواهر،من نگهبان تو معشوق،من عاشق تو خانوم خانوما،من دیوونه ولی به اینجا که میرسیم تو میشی خیانت کار. اونم با کی؟ فرشته؟ البته بیشتر مردم بهش میگن عزرائیل. درست نگفتم؟ حالا من هنوزم دیوونه ام. منی که غرورم یک میلیمتر ازجاش تکون نمیخورد. منی که همیشه شیطنت توی چشم هام موج میزد. منی که لبخند از روی لبم محو نمیشد. حالا شدم یه دیوونه . دیوونه ای که محتاج توئه. زندگی من یعنی شیب خط گردنت وقتی به پهنای شانه ات می رسد ما دیوون

    مـــــــا دیـــــوونــهــــ ایـــمـــــ1 
    ماه سرخ  
    آنگاه که تو را در شکم دارد در شفیره ی ترس خود برملا میکنم راز جدا شدنت را از نابسامانی آغازین به زندگی دیگرت شعور پروانه ی زنده ایست که از میان جمجمه ی شکافته ی او بر چشمانت ره یافته است تو را که مینگرد در پشت سایه سرخ امواج دریاچه ی غرق در ماه خونین میشویچون درخششی ازمیان امواج شب  که رنگ باخته است از اخگر چشمانت بدور باش تا تو را راز کنم................در بستر این پرستشگاه زمین چونان نادیده خدایی در سایه های زندگی درختان مرده در زمستان  و شکوفه

    ماه سرخ 
    کوتاه نوشته های تو...  
    *من ساعت هاست قلاب ماهیگیریم را درون رودخانه خشک زندگی انداخته ام...خسته شدم از انتظار..**از دیکته زندگی عقب افتاده ام ...هرچه تندتر مینویسم ....باز نمیرسم...***رفتی ولی بردی...شکستی...سوزاندی.....قرارم را...دلم را...آرزوهایم را...****خودم را در کاسه آبی که عکس ت در آن افتاده بود غرق کردم!!!!!***چشمهایم هیچگاه به تاریکی مطلق زندگی عادت نکرد..دستهایت رابرای راه رفتن نیاز دارم..****** کلید قلب من در دست تو چه میکرد؟*****نفس اتاق زندگیم به شماره افتاد,  وقتی تو رفتی

    کوتاه نوشته های تو... 
    دل بی خریدار..  
     مگر نمی گویند جلوه ی تو، در آینه های شکسته هویداتر است؟من اگر آینه هم نباشم برای تو، در تو که این روزها شکسته ام...سنگ را در دستانم بنگر...با خود؛ خویش را شکستم...هنوز هم مات این شکستنم...شکسته هایش را هنوز به هم نیاویخته ام، که سنگی دگرباره به دستم داده ای...چگونه تحمل کنم؟مگر نه این که تو منی و من تو ؟و من همه از تو هستم ...و تو در من، گاه نهانی و گه آشکار...یا کدر شده آینه دلم یا ترک ندارد... که تو نظر نمی کنی...ترک بردار ای دل، تا خریدارت شوند...شده ام

    دل بی خریدار.. 
    مـــــــا دیـــــوونــهــــ ایـــمـــــ  
    مقدمه:تو لیلی،من مجنون تو جواهر،من نگهبان تو معشوق،من عاشق تو خانوم خانوما،من دیوونه ولی به اینجا که میرسیم تو میشی خیانت کار. اونم با کی؟ فرشته؟ البته بیشتر مردم بهش میگن عزرائیل. درست نگفتم؟ حالا من هنوزم دیوونه ام. منی که غرورم یک میلیمتر ازجاش تکون نمیخورد. منی که همیشه شیطنت توی چشم هام موج میزد. منی که لبخند از روی لبم محو نمیشد. حالا شدم یه دیوونه . دیوونه ای که محتاج توئه. زندگی من یعنی شیب خط گردنت وقتی به پهنای شانه ات می رسد ما دیوون

    مـــــــا دیـــــوونــهــــ ایـــمـــــ 
    قرص های لعنتی  
    قرص های لعنتی گیجت میکردند، گاهی از قرص خوردن ات وحشت میکردم، مشت مشت قرص میخوردی مثل ما که نخودچی میخوردیم. بعد که قرصها را میخوردی می افتادی گوشه ی اتاق، خواب نبودی ولی بیشتر از یک آدم خواب هم کاری از دستت بر نمی آمد، گاهی میدیدم که چشمانت باز است و نگاه میکنی اما هیچ تکانی نمیخوردی، فقط نگاه میکردی. باورم نمیشد آن هیولایی که تا نیم ساعت قبل بخاطر اینکه داروهایش دیر شده به ما و مادر حمله ور میشد و زیر مشت و لگدمان میگرفت الان حتی نمیتواند سر

    قرص های لعنتی 
     
     
     
    روزهای زندگی ام گرم میگذرد با تو ،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی
    با تو گرم هستم و نمیسوزد عشقمان، ای خورشید خاموش نشدنی
    همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل
    ساعت عشق مان تمام لحظه های زندگیست ،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست
    ای جان من ،مهربانی و محبتهایت،وفاداری و عشق این روزهایت،امیدی است برای خوشبختی فردایت
    میدانم همیشه همینگونه که هستی خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیا

     
     
    باران که می بارد 
    خلاصه می شوم 
    زیر پالتوی مشکی چروکم 
    نقطه ای مبهم 
    که دست چپش دود می کند 
    بلوار کشاورز را 
    باران که می بارد 
    تو پشت پنجره بخار گرفته ات 
    قهوه ای چشمانت را هم می زنی 
    و موهای آشفته ات را شانه می کشی
    باران که می بارد 
    قلبم ناقوس زنگ زده ای می شود 
    که ریتم ناکوک رفتن را ورق می زند 

     
    روزهای خوب: چس ناله ای قدیمی  
    امروز آمدی
    پس از سال ها
    درست هنگامی كه در سكوت
    فریاد می كردم
    (( با تو بودن خیلی وقته كه گذشته ))
    امروز آمدی
    پس از سال ها
    پس از قرن ها
    با لبخندی بر لب.
    در میان ماشین ها
    چشمانت مرا جستجو می كرد
    و من در كنارت بودم
    بی آن كه بدانی.
    امروز غنچه ی سرخی كه بر لبانم كاشتی
    بوی گل های شكفته می داد
    امروز اسارت نا خواسته ای
    كه در آغوشت داشتم
    شادی صد آزادی داشت.
    امروز پس از
    سال ها…قرن ها
    چشمانت مرا می دید
    و دلت برای من
    می تپید.
    روزهای خوب
    روز های شادم

    روزهای خوب: چس ناله ای قدیمی 
    تو بیا  
    هر چه هست چیزی غیر عادی است . صدایت بود یا خنده هایت یا چشمانت یا وجودت ; واقعا نمی دانم . دوست داشتم همین الان بودی و همینجور که الان به یه کارت پستال دست ساز زل زدم تو حرف میزدی و من بی شرمانه بهت زل میزدم . صدایت یک ساز بکر و کشف نشده ست که  ساعت ها چشمانم را می ببندم و گوش می دهم . وجودی بی مانند که گویا نگاه یا تماس ادمهای زمینی پژمرده ات می کنند .فرقی نمی کند چند بار اون خنده های ماورایی رو توی تاکسی و  مسیر پر پیچ و خم یک جاده دیده باشم یا و

    تو بیا 
    و چشمانت  
    به حوصله انگشتان تو در جیبهایت
    به حوصله خیابان ها
    پیاده رو ها
    و سنگ فرش هایشان
    و سوز این هوای سرد غبطه میخورم
    تو از سر کدام فرعی به این خیابان خلوت پیچیدی 
    که دردی این چنین به جان آسمان افتاد و
    در من
    تردید را
    به اطمینان
    رفتن را
    به قرار بدل کرد و
    درختها را
     به خواندن آخرین سرود شان وادار 
    و پاییز
    - نیامده -
    راهش را آرام به سمت نباریدن کج .

    و چشمانت 
    محبوب من!  
    محبوب من! چشمانت، چشمانت... آه از چشمانت که سِحر هزاران ساله ی کاهنان و ساحرانو دعوت و معجزات رسولانو جاذبه ی طراوت طبیعت در بهارو مهر نهفته در قلب مادر رادر خود پنهان کرده و به وقتِ نگاه عاشقانه،همه را به یکباره ظاهر می کندتا من، بدون کوچکترین تردیدی،تمام خود را تسلیم تو کنم.محبوب من،آه از چشمانت....#محبوب_من
     ۳ فوریهٔ ۲۰۱۶

    رمت بسهامِ اللحظِ عن قوسِ حاجبٍ
    فمن ای شقّ جیتَ کنت قتیلا قتیل اللحاظ 

    محبوب من! 
    توانم نیست  
    رهایی از دو چشمت را ، توانم نیستمرا در خانه مهتابی بجز رویت، نگارم نیستشهاب آسمان عشق گذشت از عمق چشمانتدر این روشنگری بودم ، که دیدم تن به جانم نیستتنی از جنس نورم داد شعوری بود و شورم داددر این پرواز بی پایان به جز درکش، حضوری نیستبه تنهایی او سوگند تمام هستی و ارکانبه مقیاس جلال او به قدر تار مویی نیست

    توانم نیست 
    دستنوشه های خط خطی  
    ده سال...
    فقط ده سال گذشته از تصمیم مینیمال شدن
    در هجمه رمانهای چند جلدی عوامانه!
    فقط ده سال 
    از شبی که سه سانت موی دم اسبی
    بزرگترین دستاورد آنارشیسم اخته ام بود...!
     
     
    ده سال... آه فقط ده سال لعنتی
    از شبی در کنار حضور پر رنگت
    تا شبی در حسرت سبزی چشمانت - در کشاکش دهر ،سنگ زیرین آسیا-
    ده سال لعنتی
    از آخرین شبی که روز بود
    در پرتو آخرین نفسهای پر توانت
    پدر
    اسطوره بی تکرار عمر
    پدر...
     
     
     
    سینوا، در آهی بی نوا...
     

    دستنوشه های خط خطی 
    حال خوب  
    چیزهایی هست که حال آدم را خوب می کند. مثل تلاقی دو خاطره... مثل دانستن اینکه کوچکترین عمل ناشی از دوستی از ذهنش پاک نمی شود.چیزهایی هست که اشک به چشمت، فریاد به گلویت، لبخند بر گونه و چشمانت می نشاند. حال دلت را خوب می کند. مثل تلاقی دو واژه ... دو چیز که سخت به خاطراتت چسبیده است. فیروزه ی نیشابور ... 

    حال خوب 
    لیلا  
    لیلای عزیزم,زیبای خفته ام,کاش بمیرم و نبینم اشکهای داغ چشمانت را..آخ چشمهایت کی بی سو و خاموش شدند بی کس ترینم...زخمهای بسترت بر تنم..گریه نکن که میمیرم..دستهایت را بر صورتم میکشی و نام مادرم را میگویی..نکن عزیزم...آتشم نزن...دستانت را که روزی امن ترینم بودند میبوسم..همانند بچگیهایم که تنها آغوش گرمت آرامم میکرد..در آغوشت میگیرم ..اشک نریز عزیز دلم..فدای چشمان سبز زیبایت..

    لیلا 
    گرفتگی دل...  
    مى دانم ! حوصله ی هیچ چیز را ندارىحتى حوصله ی خواندنِ این کلمات را شاید!دلت گرفته .... گلایه دارى ....خسته اى هرروز که میگذرد بى معنى تر میشوند آرزوهایت...! رویاهایت...!دلت یک آغوشِ امن می خواهد ......دلت خواسته شدن می خواهد .....دلت میخواهد محضِ رضایِ خدایک بار هم سهمِ تو لبخند باشد !باور کن؛ همه ی این ها را میدانمآنقدر میدانم که تمامش را گذرانده امو میگذرانم حتى ...!!میدانى ؟!گاهی خوب است چشمانت را ببندیو داشته هایت را شمارش کنی خوبى هایت را مهربانى هایت

    گرفتگی دل... 
    هم سفره روزهای گرسنگی  
    این روزها 
    واژه ها، ذوب میشوند زیر دستهایم 
    تو که نگاه کنی 
    کلمه می بارد 
    واژه جوانه میزند
    یاد واژگان سبز بخیر
    که میخواستیم در نطفه عشق بارورشان کنیم 
    اما چشمانت همه ترس دنیا را در خود جای می داد 
    کلمات را دورت چیدم 
    تا بمانی 
    میدانی، میترسم 
    از نبودن کسی مثل تو میترسم 
    ای هم سفره روزهای گرسنگی 
    از دستانم واژه و اشک می ریزد...
    زهراسادات قاسمی

    هم سفره روزهای گرسنگی 
    احساســـــــم  
    احساســـــــم که بانغــــــمه های عاشقانه ات به اوج میــــــرسد به مشـــــاعـــره ی چشمانت میــــ نشینم ولبانم زیر باران قــــافیه ی بــــــــوسه هایت خیـــــــس می شــــــود... اشباع میـــــ شوم ازخواستــــــن... مـــــــن باتـــــــــوبه عشق میرسم وبا عشـــــــــــق به تـــــــــــــو... عشقـــــــــــــــــت التیام بخـــــــــــــــش دردهایــــــ ســـت که در تنهــــــایی کشیــــــــدم....

    احساســـــــم 
    دنیا با تو قرمز کمرنگ است...  
    گفته بودم که خدا روزی، روح ِ همه ی آدم ها را از ظرف های مختلفی جاری ساخت اما نوبت ما که رسید روحمان را از یک ظرف در دوجسم گذاشت. اینجا بود که قلب ما در پی یافتن دیگری بود. اینجا بود که در قاب چشمانت خودم بودم. چشمان تو بی انتهاست. چشمان تو تصویر آسمان را
    به رخ می کشد. چشمانت نور دارد چشمانت خود ِ خداست. چشمانت را باید پرستید. باید مقابلش
    زانو زد.چشمانت قلبت را فریاد میزند و قلبت...آه که قلبت روی هرچه خوبیست را کم
    کرده. آه که قلبت قد ِ برگ های همه ی درخ

    دنیا با تو قرمز کمرنگ است... 
    از دوباره آتشی، در عشق سوزان می شوم  
    روبرویم رد شدی، یک آن پریشان می شوممحو آن زیبایی ات، در شهر تهران می شوماز تو می پرسم مرا ،در خاطرت داری هنوز؟از جواب منفی ات، من مثل طوفان می شومبغض سختی می شود، از پاسخت در قلب منزیر باران از غمت ،من همچو باران می شوماز کنارم رد شدی، بی آنکه بشناسی مرااز دوباره آتشی، در عشق سوزان می شومپشت سر چرخیدی و دیدی نگاه خسته امبعد از آن از رفتنت، تنهای دوران می شومبا نگاه آخرم ، بغضت به چشمانت شکستاز صدای گریه ات، چون ابرِ گریان می شوممحمدصادق رزمی

    از دوباره آتشی، در عشق سوزان می شوم 
    (:  
    این روزها باید می بودی جانم،باید می بودی تا دستانت را بگیرم و آن قدر فشار دهم شاید کمی از این حجم دلتنگی کاسته شد...باید می بودی تا دستانت را بروی قلبم بگذارم تا این تپش های گاه و بی گاهش آرام شوند...باید می بودی تا دستانت را دور بدنم حلقه کنم که روزهاست بالغ بی بغل بوده م...باید می بودی تا بی نهایت بار از تو عکس بگیرم،وسط حرف زدن،با ژست و بی ژست،با اخم و لبخند...باید می بودی و بی نهایت بار از تو عکس می گرفتم تا این حسرت لعنتی که چرا یک عکس دونفره ندا

    (: 
    مرام نامه  
    عزیزم
    شود که ز سر لطف نگاهی بکنی ؟
    با نگاهی به من خسته دوایی بکنی ؟
    میشود کنج نگاهت به منی هدیه دهی ؟
    یا که از جرم گناهم به منم تخفیف کنی ؟
    یا شده تا به سحر خواب به چشمانت رفت ؟
    میتوانی تو یکی راه ز جایی بکنی ؟
    من که خسته ام و حیران نگاهت ای دوست
    میشود زیر دو پایت نیم نگاهی بکنی ؟؟؟
    عزیزم همین الان این شعر رو برات گفتم . میخواستم خنده روی لبات بیارم تا دنیا به روی من بخنده ....

    مرام نامه 
    خورشيد هر روز طلوع مي‌كند  
     
    اسمان سیاه شب را بغل بگیر و بگو :
    خورشید هر روز طلوع می‌كند
    تن سرد لرزانت را به دست باد یسپار و فریاد بزن:
    خورشید هر روز طلوع می كند
    دستان بی پناهت را به اسمان بلند كن، نفس عمیقی بكش ، با صدایی بلند تر از تپش های قلبت بگو تا همه بفهمند:
    خورشید هر روز طلوع می كند
    خواب به چشمانت آمده، فكرت شده جاده پرازدهام ترس ، اما بدان خورشید هر روز طلوع می كند.
    این بدیهی ترین قانون منظم خداست هر روز صبح خورشید طلوع می كند.

    خورشيد هر روز طلوع مي‌كند 
    یک خواب با پایان باز  
    موقع استراحت بود،باید از اتاق میرفتم بیرون.ولی تصمیم بر این شد که در اتاق بمانم.و همانجا یک ربع استراحت کنم.گوشی را برداشتم و آلارم گذاشتم.روی تخت دراز کشیدم.به هیچیزی فکر نمیکردم.در فکر چیزی  نبودم،نه گذشته و نه آینده.که خوابم برد.
    مدت زمان زیادی بود که از یادم رفته بودی.دیگر به تو فکر نمیکردم.حتی یکـلحظه.غصه نبودن هایت را نمیخوردم.جای خالیت را با چیز های دیگری پر کرده بودم که عجیب هم در اینکار موفق بودند.
    اما مثل اینکه اینبار بر خلاف من تو ن

    یک خواب با پایان باز 
    الکی مثلا...  
    بعد از چند ساعت آنلاین میشوی و هیچ پیام خصوصی که مخاطبش تو باشی بالا نمی آید...
    الکی مثلا برای همه خیلی مهمی.
    افلاین می شوی میروی مسواکت را برداری چشمانت سرخ شده و آماده است که ببارد...
    الکی مثلا اتفاقی نیفتاده است.
    داری مسواک میزنی که کل خانواده بخاطر شام نخوردنت و اخلاق گند چند روزت شروع ب شکایت میکنند...
    الکی مثلا تو فقط سیر هستی.
    هنوز ساعت 11هست و تو رختخوابت را پهن کرده ای برای خواب...
    الکی مثلا خیلی خسته ای.
    زیارت عاشورا میخوانی و موهایت را در

    الکی مثلا... 
    لیلا  
    لیلای عزیزم,زیبای خفته ام,کاش بمیرم و نبینم اشکهای داغ چشمانت را..آخ چشمهایت کی بی سو و خاموش شدند بی کس ترینم...زخمهای بسترت بر تنم..گریه نکن که میمیرم..دستهایت را بر صورتم میکشی و نام مادرم را میگویی..نکن عزیزم...آتشم نزن...دستانت را که روزی امن ترینم بودند میبوسم..همانند بچگیهایم که تنها آغوش گرمت آرامم میکرد..در آغوشت میگیرم ..اشک نریز عزیز دلم..فدای چشمان سبز زیبایت..

    لیلا 
    شعور درونی  
    همه‌ی ما یک قسمت با شعور درونی داریم. همان که وقتی برای یک کار ذوق داریم، بعد از یک در بیست چهار خواب، مثل سیخ بیدارت می‌کند. همان که چشمانت را گرد می‌کند. همان که انرژی را پمپاژ می‌کند در تک‌تک عضلاتی که بیشمار خروس خوان خوابیده‌اند و انگشت‌شمار بیدار شده اند.این شعور درونی یک خاصیت دیگر هم دارد. این‌که برنامه‌ای بچینند و دلت به رفتن نباشد، خواب می‌ماندت، یا خواب می‌ماناند، یا منجر به خواب ماندگی‌ات می‌شود، این شد!

    شعور درونی 
    فالخلع نعلیک...  
    خودت را دم در بگذار و بیا! چشمانت را لحظه ای ببند و خود را در فضایی تصور کن که در آن جز خدا هوای دیگری نیست! جز او که در تاریکی قبر همراهی نیست! جز او که جز صدای او در پرده نخست صحنه ی بزرگ محشر، که سکوت مرگ همه جا را گرفته، صدایی نیست!
    خدای بی همتا!
    توفیقم بده قبل از مرگم مناجات و تنهایی با تو را تجربه کنم! خدای من مرا از غیرخودت بمیران! تا قبل از آنیکه مهلتم تمام شود، مزه ی در آغوش تو محشور شدن را بچشم!
    بسم الله و بالله و فی سبیل الله و علی مله رسول ا

    فالخلع نعلیک... 
    اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است  
    هوا سرد شده است و اندوه از بام خانه سرک می کشد. آخرین برگ درخت مشرف به پنجره خانه هم امروز به زمین افتاد تا هر روز صبح عریانی درختی بلند را به یاد ما آورد. کم کمک زمستان پاییز را از حیاط خانه به بیرون رانده و از پنجره به داخل اتاق سرک می کشد. خانه سرد شده و پرده ها بلاجبار پنجره را پوشانده اند و دریغ از نور. مادر به امیدی بافتنی می بافد و پدر هر شب به امید چای گرم مادر به خانه باز می گردد. من در خانه می نشینم به انتظار این که ای کاش این زمستان شبیه زم

    اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است 
     
     
    شروع می کنم به از تو نوشتن کاغذ مست می گردد قلم به رقص در می آید نمی دانم
    چرا هر وقت می خواهم چیزی از تو بر روی کاغذ بیاورم واز تو بنویسم
    وجودم،قلمم،کاغذم همه و همه به وجد می آییم.عزیزم!تمام شب در خیال زیبایت بیدار میمانم تا  
    بهار  را در چشمانت روی شاخه های یاس بیابم    
    محتاج نوام.کاغذهایم به شوق نگاهت رنگ کاهی را پس می زند وتمام شب
    وتمام ثانیه ها، یکی یکی می گذرندوبه دریا ها رودهای  عاشقانه هایم روان می شوند
    قاب عکس روی دیوار را پراز چهره ت

     
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%