• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    هِی می نویسم، هِی می نویسم

    چرا می نویسم  
    سوگند به قلم و آنچه مي نویسد.چرا مي نويسم؟برخی قلم ها عین چاقوست، مي برد و به اميد اصلاح مي نویسدبرخی قلم ها مثال سوزن ست؛ به اميد _پیوند_ مي نویسداما قلم من. قلم من عین بوته گل یاس ست. مي نويسم _نه به اميد اصلاح یا پیوند_ که هر دو لازم ست؛ من به اميد بوی خوش عشق و مهربانی مي نويسم.#چرا_مينويسم#سیمامهذب #بنویسیم 8فروردین 95

    چرا می نویسم 
    روزگار سخت تو بودم سر آمدم  
    سلام
    برای تو مي نويسم.
    برای تو مي نويسم با آن اشتیاق که روزگاری در بین نوشته هایت بدنبال خود مي گشتم. بدنبال خطی به هوایم.
    خطی که نبود!
    برای تو مي نويسم
    آن زمان که حرفها هست و نیست طاقت ابرازم.
    و ذهن من انبانی از سوال های پر رنگ و بی جواب!
    نبودنت را باورم نیست.
    و چه حقیرند کلمات وقتی که به توصیف حالِ آدمي برخیزند...
    راستی هنوز هم شب ها کتاب مي خوانم،
    و گوشی که برای شنیدن نیست، وقتی که نیستی...

    روزگار سخت تو بودم سر آمدم 
    یکم  
    این وسوسه ای که مي دانی تا آخرین لحظه  همراهت خواهد بود. این واژه های فراوان در به در. مي نويسم. مي نويسم و هزاران بار مي نويسم. اما مي ترسم کاغذ بردارم. مي ترسم کسی مرا در حال نوشتن ببیند. مي ترسم نوشته هایم دیده شود. روزهایم باترس آغاز مي شود و با ترس به خواب مي روم..درفضای مجازی نوشتن یعنی در فضا نوشتن. یعنی هیچ. کاغذ را دوست دارم اما این ترس نمي گذاردم. ترس بزرگ  من. شاید حتی از خودم هم در هراسم.اینجا را امتحان خواهم کرد. شاید آسوده تر باشم.

    یکم 
    سيروان  
    من مي نويسم
    تو نمي خوانی
    مثل تمام آن سالهایی که
    روز و شب نوشتم و تو نخواندی!
    نامه هایی که به مقصد نرسید
    و در کنج پستخانه
    فقط عاقد تمبر و پاکت شد!
    و من باز مي نويسم
    خستگی ناپذیر...
    به اميد روزی که
    پسرت این شعر را
    در گوش دلداده اش بخواند و
    تو از گوشه حیاط
    داد بزنی :
    به گمانم
    شاعر این شعر را مي شناسم
    عمری سرگردان کوچه ها بود!

    سيروان 
    روزهای مقاومت  
    یکی از راه های  مقابله با ناملایمات این روزها هم این است که هی بیایم وبلاگم را نگاه کنم و هی به خودم بگویم:-نه. نمي نويسم. من از مشکلاتی که هست نمي نويسم. نه. نمي نويسم. من هنوز مي توانم تحمل کنم. هنوز مي توانم  به نحوی بردبار باشم. هنوز مي توانم جز نوشتن در موردشان، فقط به وبلاگ نگاه کنم و بکویم: نه ، نمي نويسم!

    روزهای مقاومت 
    گره خورده‌ام  
     کمي سردرگمم. نه خب راستش را بخواهید خیلی بیشتر از کمي.دو ساعتی ميشود که یک آهنگ آرام فرانسوی دارد گوش‌هایم را مي‌نوازد، که البته هیچ سر در نمي‌آورم دارد چه مي‌گوید :/
    و هنوز حوصله‌ام نکشیده بروم از عمو گوگول ترجمه‌اش را بپرسم.
    اما مگر درک موسیقی را کلام لازم است؟موسیقی غنی‌ترین کلام و فراگیرترین زبان است.آخ حتی حوصله‌ی نوشتن را هم ندارم. هوووم… دارم فکر ميکنم که انگاری من هیچ‌وقت حوصله‌ی نوشتن را هم نداشتم!
    اصلا انگاری من هیچوقت حوصل

    گره خورده‌ام 
    امروز می خواستم ننویسم  
    امروز کلا دوست داشتم فقط راه بروم و چیزی ننويسم ولی آخرش نتونستم و الان پشت لپ تاب دارم مي نويسم.
    نوشتن یه جورایی اعتیاد مياره و انگار یه چیزی کم دارم وقتی نمي نويسم.
    انگار اونایی که مطلبت را مي خونند و نظر مي دهند مي شوند دوستهای عزیزت. باهاشون ارتباط مي گیری و ...
     
    من همه شما را دوست دارم

    امروز می خواستم ننویسم 
    کو بوی شب بو؟  
    مي نويسم : دوستت دارم.
    و بی مقصد، مي فرستمش. مي فرستمش به سفر تا ابد جاریِ قاصدک هایی که پیش از آمدن بهار جان سپرده اند هميشه ی تاریخِ این زمين را.
    نفس های ما بوی پروانگی ندارد دل برا، بی دل بری را، پر پروازی نیست. همه بی پروازی ست. همه نه اوج نه فرود. همه هیچ انگاری.
    شبیه نجواهای عاشقانه ای که بی ضمير سوم شخص مفرد رفتند به باد.
    شبیه دورخیزی که نمي رسد به دویدن..
    طبیعت، زنجیر این آرزوها. طبیعت، درس جبرِ آمده روی 10 از این عشق ها. طبیعت غرور این به بی

    کو بوی شب بو؟ 
    در موضوع برنامه نویسی چه چیزهایی می نویسم؟  
    سلام
    این پست از مجموعه پست های راهنما هست که توی اونها من در رابطه با دید کلی پست های هر موضوع هم واسه ی خودم و هم واسه شما مي نويسم .
    پست های با موضوع برنامه نویسی
    در این نوع مطالب من مي خوام در رابطه با تجربیات برنامه نویسی خودم بگم تا به اونهایی که هم اینکار رو انجام ميدن و هم عزیزانی که مي خوان وارد این زمينه ی شگفت انگیز بشن ، کمک کرده باشم .

    ادامه مطلب

    در موضوع برنامه نویسی چه چیزهایی می نویسم؟ 
    اینو برای کسی مینویسم که روزی دوستم داشت ...  
    اینو برای کســــ♡ـــــی مينويسم
    که روزی....←دوستم → داشت!!!
    به حرفام?
    به قلبم?
    به احساسم?
    احتـــــــرام ميذاشت....
    برای کسی مينويسم که روزی نگرانم♥ بود
    روزی دلتنــــــگم ميشد ...
    اما با اون همه ←نگرانیها→
    حرفـــــــها?
    و احســــاس? 
    تنـــــــــهام گذاشت!!! تنهای تنها...
    و من با تمام وجودم شکستم...
    و من با تمام♥ احســــاسم♥خورد شدم....
    ولی حتی کسی صدای شکـــــ♡ـــــستنم رو نشینید?
    حتی کسی صدای خــــــ♡ـــــورد شدنم رو نفهميد?
    در خودم شکستم... م

    اینو برای کسی مینویسم که روزی دوستم داشت ... 
    مینیمال هایی برای زندگی  
    ....
    دست به قلم شدم شاید نوشتن چند خط بتواند آرامم کند.. 
    از کودکی نوشتن را دوست داشتم... 
    شاید هم دست به قلم شدن را حالا مهم نیست برای چه کاری برای نوشتن،کشیدن یا....
    روزها مي گذرند و من این گذر زمان را دوست ندارم دلیلش را نمي دانم ولی این را خوب ميدانم که گذر زمان شاید از نظر من جالب نیست .....
    مينويسم از خانه ام مي نويسم از پنجره چوبی خانه ام در قرمز رنگش از..... 
    فقط وفقط مي نويسم ...
    ادامه مطلب

    مینیمال هایی برای زندگی 
    ممنوعه من  
    ‌ ممنوعه ی من از من نخواه بی تو بودن را که ....چقدررررررر مي هراااااااااسم از نبوددددددددنت
    هر شب قرقره مي کنم سوال کش داری را در سرم که :چرا تو ....؟؟؟اصلا چه مرگم شده
    و باز با خودم قرار مي گذارم که از شنبه عشقت را ترک مي کنم از شنبه ...
    وباز مي نويسم اما نمي دانم چرا هر چه مي نويسم ردی از تو دارد قهوه ام را مي نوشم اما چرا قهوه ام طعم چشمان تورا....
    دیگر به هیچ چیزی اعتراضی ندارم سرم روی یک صندلی لم داده و ترانه های چاووشی را لحظه لحظه در رگهایم تزریق

    ممنوعه من 
    میسینگ دیتا 2 :(  
    اصلا من از این به بعد، این دیتیل ميام روزانه هامو اینجا مي نويسم. اه. آخه من همه روزانه هامو تو دفتر خاطرات مي نويسم. ولی این چند وقته از بس سرم شلوغ بوده، نرسیدم بنويسم از عید تا حالا و به جاش تو گوشی، بولت وار نوت برميداشتم. ولی تا الان دو بار اینجوری اطلاعاتم پریده و مثلا الان یه ماه رو ندارم اصلا! باز خوبه اینجا هست که بیام از روش وارد دفتر کنم. واسه همين ميگم همه رو اینجا بنويسم که نپره لااقل اعصابم خورده

    میسینگ دیتا 2 :( 
    نظر اولیه و ثانویه و ثالثیه  
    نظر اولیه این بود که دفترچه خاطرات درش قفل بشه همه چی با رمز بشه فقط خودم بخونم. اما این روش بنا به دستور جسم جوهری بنده رد شد نظر ثانویه این بود که به جای این طور حصار خشنی کشیدن بزاریم حصار باز باشه ملت بیان ولی خودم رو اهلی کنم به این صورت که بتونید بخونید ولی نتونید حرفی بزنیدآخه مگه پای دفترچه خاطرات کسی شما کامنت مي دید؟ پس بیشتر برای خودم مي نويسم، یعنی بیشتر که نه فقط برای خودم مي نويسم شمام خواستید بخونید اشکال نداره تنها لطفی که به خ

    نظر اولیه و ثانویه و ثالثیه 
    زن پسر دایی  
    زن پسرداییم بالای اینستاگرامش نوشته: let lost in loveبعد پایین ترش نوشته: PhD candidateآخه یکی نیست بگه دوست عزیز شما برو یه کم گرامرتو قوی کن که ننویسی let lost بعد برا پی اچ دی اقدام کن. ایش!البته چون این روزا بسیااار احتمال مي دم که فاميلا این وبلاگو پیدا کنن از همينجا سلام مي کنم به زن پسر داییم و بهش مي گم عزیزم، درسته ما تاحالا همو از نزدیک ندیدیم ولی خوبه بدونی که من عادتمه هی از اینو اون مي نويسم و اتفاقا یه همچین سوتی هایی رو مي نويسم چون جالبتره. مثلا

    زن پسر دایی 
    حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...  
    هیچ وقت هیج جای متروکه ای رو دوست نداشتم...خونه های متروکه..اتاق های متروکه و وبلاگ های متروکه...
    با این همه انقدر دیر به دیر اینجا و البته هر جای دیگه ای حتی دفتر روزنوشت هام مي نويسم که اینجا هم داره تبدیل به متروکه ميشه...
    این روزا خیلی سرم شلوغه،فقط شنبه ها  وقتم آزاده بقیه روزای هفته دانشگاهم!خیلی فرصت نميشه بنويسم اما کتاب خوندن و چهارشنبه شب ها رادیو گوش دادن و فیلم زبان انگلیسی دیدنم هنوز سر جاشه!(:
    گواهینامه رانندگیم هم تو این مدت که این

    حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند... 
    قدرت در رابطه زناشویی به دست کیست؟  
    خانم مشاور عزیز،الان که دارم این نامه را مي نويسم، خانمم (بهتر است بگویم این آدم دیکتاتور) خوابیده. اگر مختصر و مفید مي نويسم مرا ببخش، خیلی مي ترسم که او بیدار شود و بفهمد که من قصد برقراری ارتباط با جهان خارج را دارم.
     
     جی 15

    قدرت در رابطه زناشویی به دست کیست؟ 
    می نویسم تا یادم بماند...  
    و دوباره مي نويسم برای خودم...
    مي نويسم تا یادم بماند که جلوی جاهلان، باید خاموش بود...
    مي نويسم تا یادم بماند که ارزش ها و اعتقادات مرا کسی تحمل نخواهد کرد...
    مي نويسم تا یادم بماند که نزدیکان و مجاورانم مرا درک نمي کنند... نمي فهمند...
    مي نويسم تا یادم باشد که خاموش باشم و سکوت کنم... مواضعم را بیان نکنم... آرام باشم و فقط بیایم و بروم...
    مي نويسم تا دیگر با زبانم سخن نرانم...
    پناه مي برم از اطرافیان متحجر... از جاهلانی که سود رساندنشان ضرر است و وقتی به

    می نویسم تا یادم بماند... 
    می نویسم روی دفتر سال نو باز یک احساس و یک آغاز نو بازهم عاشق شدن، پروانگي بازهم جاری شدن در زندگی باز همصحبت شدن با یاسها با اقاقي های شهر را  
    مي نويسم روی دفتر سال نوباز یک احساس و یک آغاز نوبازهم عاشق شدن، پروانگیبازهم جاری شدن در زندگیباز همصحبت شدن با یاسهابا اقاقی های شهر رازهاباز در تکرار شادی گم شدندر هیاهوی زمين پیدا شدنبازهم ميلاد نو، انسان نوطرح تازه، ایده و افکار نوآه، آری بازهم در این بهارمي زند لبخند بر ما روزگارسال نوMORYKING ، فول آلبوم خوانندگان پاپ ، برنامه اندروید جاوا ، شعر متن ، متن ترانه ، ماهواره ها ، رادیو

    می نویسم روی دفتر سال نو باز یک احساس و یک آغاز نو بازهم عاشق شدن، پروانگي بازهم جاری شدن در زندگی باز همصحبت شدن با یاسها با اقاقي های شهر را 
    می‌نویسم دریا  
    سر ذوق آمده‌ام
    مينويسم دریا، مينويسم باران و هوا در قدم ظهر کویر نم‌نم ابری و بارانی شود...
    مينويسم دریا، مينويسم سرما و هوا در وسط تابستان ناگهان رو به سردی مي‌رود...
    مينويسم دریا، مينويسم شب‌ها و آفتآب بی‌تاب سحر باشتاب سوی مغرب مي‌رود...
    مينويسم دریا، مينويسم دریا، ناگهان دنیا غوغا مي‎شود...!
     
    جهان پیش چشمانم پراز دریاست
    واین دریا مثل کوه و اشک و گیتی از
    خداست
     
    چیست این دریا، اشک آدم، حافظ
    کشتی نوح
    وین سرابی در نگاه ابرَهی

    می‌نویسم دریا 
    بــــرای تــــو مــی نــــویـــســــــــــم ...  
    برای تو که حاضر نیستی در این گرمای داغ و طاقت فرسای تابستان چادرت را در ازای لذت خنک شدن معامله کنی و کنار بگذاری ؛ 
     
    برای تو مي نويسم، برای تو که حاضر نیستی چادرت را با لذت ظاهریِ خوش تیپ شدن، با لذت دیده شدن و با لذت پوشیدن لباس های تنگ و کوتاه و رنگارنگ عوض کنی ؛
     
    برای تو مي نويسم برای تو که دشواری های پوشیدن چادر را در مدرسه ، دانشگاه ، محل کار،  کوچه و خیابان تحمل مي کنی اما آن را کنار نمي گذاری ؛
     
    برای تو مي نويسم ، برای تو که چادرت را به ش

    بــــرای تــــو مــی نــــویـــســــــــــم ...  
    بسم الله الرحمن الرحیم به نام آن که آسمان ها و زمین در دست قدرت اوست  
    سلام
    شاید دیگه دوران وبلاگ نویسی به سر رسیده باشه
    ولی به نظرم وبلاگ هنوز هویت خودش رو داره
    راستش یک سری حرف ها رو باید زد و گذاشت که خوب زمان بگذره و دوباره بهشون رجوع کرد. شاید به خاطر همينه که مي خوام مطلب بذارم البته شاید یک سری حرف های دیگه رو هم توی وبلاگ بزنم ولی قالبا دوست دارم دست نوشته هایی داشته باشم که بعدا بهشون رجوع کنم و وضع خودم رو در زمان های مختلف بسنجم البته شاید این وسط یه حرف هایی هم زدم که شاید یک نفر از یه جای دیگه از این د

    بسم الله الرحمن الرحیم به نام آن که آسمان ها و زمین در دست قدرت اوست 
    حاء سین یاء نون  
    حاء سین یاء نون 
    تلک آیات الجنون
    مي نويسم عشق و بی تردید ميخوانم جنون
    هرکسی دیوانه تر ..... السابقون السابقون
    مي نويسم عشق و بی تردید ميخوانم حسین
    عاقلان دانند .............. لکن اکثرأ لایعقلون
    این سرشت ماست از خاکیم ، خاک کربلا
    سرنوشت ماست .......... پس انا الیه الراجعون

    حاء سین یاء نون 
    حرفها  
    دلیل اینکه چرا دیر به دیر اینجا مي نويسم را امروز فهميدم؛البته اگر تنها دلیلش باشد.من وقت هایی که کسی برای حرف زدن پیدا نمي کنم اینجا مي نويسم.من بیشتر مواقع حرفهایم را به دوستانم مي گویم الان هم هستند اما دوست ندارم حرف بزنم.درواقع کسی را که مخاطب حرفم باشد را پیدا نمي کنم.هر حرفی مخاطب خاص خودش را دارد.
    این روزها فقط مي دانم مغزم درد مي کنداز حرف زدن.و به قول محمود دولت آبادی "چقدر در ذهنم حرف زده ام!"
    این روزها به رفتن فکر مي کنم اینکه بروم یک

    حرفها 
    کلاغ سیاه دل ها  
    حرفی برای گفتن نمانده 
    اما
    باید بنويسم.
    تا بعدها یادم بماند روزهای سختی را گذرانده ام،
    روزهایی از جنس امروز.
    وقتی با آدم هایی روبرو خواهم شد که چشم در چشم مي ایستند و دروغ هایی را ميگویند که دیگران ،شاید نه،اما من مطمئنم که دروغ است.
    هیچوقت دورغ آدمها را باور نداشته ام.بخصوص که اگر از جانب اشخاصی باشد که اصلا تصورش را نميکردم.
    امروز،به اندازه تمام آنهایی که شنیدند و ساده گذشتند و حتی مي خندیدند
    به اندازه همه آن آدم ها...
    اندوه در دلم تلبار شد 


    کلاغ سیاه دل ها 
    دفاع مقدس  
    این پست صرفا جهت نشان دادن علائم حیاتی مي باشد!
     آتچه گذشت:
    :دی
    اون موقعی ک یه توکه پا اومدم حرفامو بزنم و برم گفتم تو موود وای وای بودم!
    قسمت جدید:
    :دی
    الان تو موود های هایم :)))
    ابن پست را مثل رزمنده ی دلاور(!!) از جنگ برگشته ای مي نويسم ک خسته جنگ و خسته راهه!
    ب حول و قوه الهی دیروز از بلای جونم ، پایان نامه نچسبم ، دفاع کردم. حالا از اینکه تو چه وضعی و با چه مصیبتی این دفاع رو انجام دادم و باز بدشانسی پشت بد شانسی بود ک برام از زمين و هوا مي رسید ؛ بگذ

    دفاع مقدس 
    بسم الله الرحمن الرحیم...  
    سلام
    اولین بار نیست که وبلاگ مي نويسم.
    وبلاگر سالهای 88 و 89 و 90 و 91 و 92 و 93 و 94 بوده ام...
    به دلیل بی مسوولیتی بلاگفا نوشته های یک سالم پاک شد و وبلاگم را در آنجا حذف کردم...
    اما اینکه اینجا از کی بنويسم و کی شروع کنم ... هنوز نمي دانم...
    یاحق

    بسم الله الرحمن الرحیم... 
    سکوت اجباری  
    چند روز دیگه اسکار هست و دوست دارم درمورد آهنگسازهاش بنويسم 
    چند روز بعدش مهسا خانوم مي‌ره مشهد ودوست دارم نوشته‌اش رو بخونم و نظر بدم
    و خیلی چیزهای دیگه که هست و خواهد آمد و دوست دارم بنويسم 
    امّا گاهی وقت‌ها دنیا خیلی بی‌‌رحمه
    واسه نوشت چشم‌هایی نیاز هست که مانیتور رو ببینه
    من چیزی نمينويسم تا زمانی که به یاری خدا حالم بهتر شه ناراحتی که به وضوح تو چهره دوستان دانشگاهی دیدم پاک کنم .
    پس نمينويسم (فقط هفته درسی آپدیت ميشه) البته اگه ب

    سکوت اجباری 
    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!!!  
    مي نويسم و‌مي نويسم و مي نويسم ....شاید آروم بگیره قلب پرتلاطم این روزهایمخدای خوبم ...قبلا هروقت ناآروم ميشدم ميرفتم توی کلبه و فقط با خودت حرف ميزدمو تو چه رحیمانه سرانگشت آرامش ميکشیدی روی دلشوره هام خداجونم ازت ممنونم برای همه ی نعمتهاتنکنه ناشکر به نظر برسم ....خدا نیاره اون روز رو مهربون ترینمدرسته گهگاهی بغض چنگ ميزنه و راه نفسم رو تنگ ميکنهاما دلم ميخواد فریاد بزنم تا همه بدونن....دنیای من پر از سفیدیه لکه های خاکستری آسمون دلم با

    گاهی دلم برای خودم تنگ می شود!!! 
    درد دل های همیشگی 1  
    نمي دانم که اینجا هنوز مخاطب دارد یا نه؟
    من برای کسی مي نويسم که سر زدن و سر نزدنش به اینجا چیزی را برای او تغییر نمي دهد. او خودش مي داند که از تو پوسیده ام. ولی همچنان ظاهرم را حفظ کرده ام و این هم به لطف خودشان است.
    به هر حال مي نويسم برای التیام زخم های خودم:
    سخت شده است. هیچ کسی حرف ها و درد هایم را درک نمي کند. از بیان آن عاجزم. نمي توانم بیان شان کنم. مخصوصا وقتی خدمت بزرگی که مي رسم، این بیشتر نمود مي یابد. مي خواستم سوالی اساسی لااقل از نظر خو

    درد دل های همیشگی 1 
    چرا ناطور؟ چرا جاده؟  
    مثل همه ی داستان های بی مزه، داستان با هشت صبح در سرویس دانشگاه شروع شد و با جا ماندن من از سرویس شش عصر تمام.
    باید برای یک عده شال ميخریدم، پایین پارک دانشجو کنار نرده ایستاده بودم و زیرپله هایی که با شال و روسری دیوار را رنگ کرده بودند رصد ميکردم.
    سیل جمعیت خسته مثل رود بر من ميگذشت، و من دستم را به درخت گرفتم که با موجی که هر تنی به من ميزد، اینور و آنور تاب نخورم.
    صدایش را شنیدم، زیر امواج خروشان یک ماهی قرمز کوچولو با کلاه آبیش ایستاده بود،

    چرا ناطور؟ چرا جاده؟ 
    قبل از تعطیلات‌نوشت!  
    سفر مشهد شد یکی از خاطرات تکرارنشدنی من از دانشگاه و به ویژه خوابگاه، اونم خوابگاه جدید که تا اینجا برام خاطره‌ی زیادی نساخته بود...بسیار بسیار از کوی متشکریم به خاطر تدارک دیدن امکان این سفر...
    حالی رو که یکشنبه داشتم با یه دنیا عوض نمي‌کنم...روز شهادت حضرت مادر(س)، بارون شدید، هوای خوب، صحن‌‌گردی من و مه‌زاد تو حرم...
    اون حال خوب من که ساعت ۳ صبح از دارالجابه شروع شد و ساعت ۷ صبح تو صحن انقلاب تموم شد...
    خدا کنه این آخرین سفرم به مشهد نباشه...خد

    قبل از تعطیلات‌نوشت! 
    تماشاي سريال و باز نوشتن  
    یكی از خوانندگان برایم نوشته بود، البته به كنایه ، كه آخه به شما هم ميشه گفت روزنامه‌نگار؟! هزار سال و هزار روز است در وبلاگت هیچ ننوشته ای و ... الخ. او شكایت كرد و حق هم داشت و دارد؛ الان هم دقیقا هزارها روز از آخرین نوشته ام در این وبلاگ گذشته. تاریخ‌اش به روز یا شب دی ماه 94 برمي‌گردد! خودم هم خجالت كشیدم. راست گفته او كه به كنایه برایم نوشته! و واقعیت این است كه من دیگر روزنامه‌نگار به معنای واقعی و حقیقی نیستم. دهنم هزارها هزار بار بیشتر از

    تماشاي سريال و باز نوشتن 
    ...  
    هرموقع از یه مشکل جسمي تو وبلاگم مي نويسم زود خوب ميشه. الانم مي خوام بنويسم. فکر مي کنم معده م یا کیسه صفرام هست. نمي دونم دقیقا.شاید از ریه باشه. کلی راجع بهش خوندم. به خاطر ترس از آندوسکوپی هم نمي رم دکتر و فقط دردشو تحمل مي کنم. دوستم ندارم بميرم. از مریض شدن هم متنفرم. لطفا یه کاری کنید خوب شم دیگه. مرسی جبران مي کنم.

    ... 
    #1  
    هیولای عزیز زیر تختم،سلام!لطفا خودت را انکار نکن؛ چون هم گناه داری و هم به خاطر اینکه من مطمئن هستم که تو جایی زیر تخت من قایم شده‌ای و شبها که من خوابم سراغ یخچال مي‌روی و غذا مي‌خوری...نه! نمي‌خواهم تو را از خانه مان بیرون کنم یا از بالکن اتاقم بیندازمت در پنجره‌ی گاراژ متروکه‌ی روبروی خانه!فقط مي‌خواهم همانجا زیر تختم بمانی... تا گاهی با تو درد و دل کنم!آخر مي‌دانی... خواهرم که سرش حسابی شلوغ است، وقتی به خانه ميرسد آنقدر خسته است که با لب

    #1 
    دلم تنگ شده  
    دلم تنگ شده خیلی وقته دلم تنگ شده واسه کسی که بهش بگم :7 صبح اگه بیدار بودی بیدارم کن ! اگه رفتم پشت خطش قطع کنه و بگه : جونم .... اگه باهاش قرار گذاشتم زودتر از من بیاد ،یواشکی از تلفن خونه بزنگه بهم ! دوستاشو بپیچونه بخاطر من .... منو با تنهاییام ؛ تنها نذاره ! خیلی وقته دلم تنگ شده ..مي نويسم که تو بخوانى، اما حیف ! دیگران عاشقانه هاى مرا مي خوانند و یاد عشق خودشان مي افتند !و تو…حتى نگاه هم نمي کنى …!

    دلم تنگ شده 
    یادداشت های روزانه  
    یادداشت های روزانه یک روز عادی در کار رفته ایم سراغ رییس فلان سازمان که برویم سراغ فلان مسئول شهرستان ، که بگوییم بابا جان ، اگر مي خواهی این پروژه که اسم پرطمطراقی هم دارد تعطیل نشود و یک مشت آدم بیکار ، بیکارتر نشوند ، باید کمک کنید و برای رفع غیر عادی ترین مشکل دنیا که اینجا عادی ترین مشکل است ، فکری بکنید . همراه نماینده محترم کارفرما ساعتی در دفتر آن رییس سازمان و ساعتی در دفتر آن مسئول شهرستان معطل مي شویم . سرانجام به کارگاه برم

    یادداشت های روزانه 
    گناه دامن گیرمن  
    من منتظرت مي مانم آنقدر خیال تو را برای خودم مي بافم انقدر خوابت را مي بینم اینقدر اسمت را گوشه ی کتاب هایم مي نويسم تا ببینمت یک روز من حتی در فاصله ی900 کیلومتری از تو به یادت ميخوابم مگر مي شود تو را از زندگیم پاک کنم تویی که به این روزهای سرد ویخ زده تکراری من رنگ مي بخشی من تو را از خدا مي خواهم دلم برایت تنگ شده 889 کیلو مترش را من آمدم تو بیا بقیه اش را ... بی قرارتم 

    گناه دامن گیرمن 
    من خوش بین هستم  
    پیش نوشت : 
    من هر چند وقت یکبار مي نشینم و نوشته های گذشته ام را که معمولا توی سر رسید مي نويسم مرور مي کنم و بعضی نوشته هایم را که مي خوانم، خنده ام ميگیرد( که زمانی چگونه مي اندیشیده ام )  و بعضی ها را هم که ميبینم اندکی حس ندامت دارم چراکه حس ميکنم به آنچه که زمانی متوجه آن شده ام عمل نکرده ام و یاد مثال گزیده شدن بیش از یکبار از سوراخ شده ام ... بعضی ها را هم که در دو دسته بالا قرار ندارند را  در وبلاگم مي نويسم مانند موارد زیر :
    +من خوش بین هستم 
    +

    من خوش بین هستم 
    چیده مان واژه 80 - نوشتن  
    سال هاست مي نويسم..
    هميشه دستگاه های تایپ قدیمي را دوست داشتم..
    یک بار از نزدیک دیدمش و علاقمندتر شدم..
    الان دیگه با سیستمم رفیقم و سال های متمادی است که با این مي نويسم..
    دلم برای دفترهایم که بسیار در آن ها نوشته ام تنگ شده..
    و البته وقتی که به مرگ فکر ميکنم به این فکر ميکنم که چیا نوشتم؟ و کاش محو بشه از صفحه کاغذها و کسی نتونه بخونه..
    نوشتن حال ادم خوب ميکنه.. حالا هر مدلش..
    انگار یه سری جمله و واژه است که باید برون ریزیش کنی بدون اینکه مخاطبی داشته

    چیده مان واژه 80 - نوشتن 
    نامه به عبدالرحمان از قول کاکیتای  
    ( نامه به عبدالرحمن از قول كاكیتای )
    ترا ، زبان ، بگویم ،
    لطف سخن كن پیدا .
    دستا ، با تو چه كنم ،
    چسبیدی سخت قلم را  .
     
    گو ، ای زبان ، از صميم ،
    بی دروغ و بی ترفند .
    كوسه خودخواست بس محیل ،
    عیب نجوید از تو چند ؟
     
    با محبت خود ببین ،
    چون نبض زند با شدت .
    خطت نويسم چنین ،
    تا بخوانیش با دقت .
     
    خوانده كند او تحقیق ،
    معناش بر دل نشیند ؟
    گوئی سخن هست مسروق ،
    سخن دزدی پذیرد ؟
     
    كدام سخن ناگفته است ،
    چه گوش فهمد بی هیچ كم ؟
    فحشت مگر پذرقته است ،
    در علم من هم شریكم .

    نامه به عبدالرحمان از قول کاکیتای 
    بعد تو تنها خدا هر شب نگهدارم شده  
    گریه هایم باعث اندوه خودکارم شدهدر دلم دنیا به من شادی بده کارم شدهمي نويسم یک غزل اما نمي دانم چراغصه ای در سینه ام  تشویش افکارم شدهاز تمام بودنت یک قاب عکسی مانده استقاب عکست مرهمي بر زخم دیوارم شدهمن شدم تنها ترین در زندگی بی چشم توبی تو تنها این غمت اینجا وفادارم شدهرفتی و دیگر کسی من را نمي خواهد دگربعد تو تنها خدا هر شب نگهدارم شدهمحمدصادق رزمي

    بعد تو تنها خدا هر شب نگهدارم شده 
    زمستان....  
    پشت كاجستان، برف.برف، یك دسته كلاغ.جاده یعنی غربت.باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.شاخ پیچك و رسیدن، و حیاط.من، و دلتنگ، و این شیشه خیس.مي نويسم، و فضا.مي نويسم، و دو دیوار، و چندین گنجشك.یك نفر دلتنگ است.یك نفر مي بافد.یك نفر مي شمرد.یك نفر مي خواند.زندگی یعنی: یك سار پرید.از چه دلتنگ شدی؟دلخوشی ها كم نیست: مثلا این خورشید،كودك پس فردا،كفتر آن هفته.یك نفر دیشب مردو هنوز، نان گندم خوب است.و هنوز، آب مي ریزد پایین ، اسب ها مي نوشند.قطره ها در جر

    زمستان.... 
    از عشق که می نویسم ...  
    از عشق که مي نويسم ...از عشق که مي نويسم بارانی مي شوم دلم بارانی از اشک مي خواهد برای غبار دلتنگی یک اتفاق ساده مي خواهم تا تو را در خود تکرار کنمتکرار تو برای گلبول های سفیدم حیاتی ترین عادت دلم را آباد مي سازد دمي تازه باز دمي دوباره ...به شعر سپیدم با روسیاهی دعوتیبه نظمت که مي کشموزن مي یابمرو سفید مي شومنظم مي گیرملرزش دلم ، دستم فشار خون بالایم وسعتی مي خواهد برای اعتراف که بدانیدوستت دارماز حد خود گذشته ام و طاقتم طاق مي شود برای انزوا

    از عشق که می نویسم ... 
    لحظاتتون پر از شادی و امید و عشق ..  
    شاید این اخرین پست من در سال 94 باشه :) .. یکسال دیگه هم گذشت ، تلخ و شیرین ، بالا و پایین هر چه که بود داره تموم ميشه ، سال خوبی بود چون من خیلی از کارهایی که عید نوروز سال گذشته برنامه ریزی کرده بودم انجامش دادم .. خیلی خوب بود چون پسرم یکسال بزرگتر شد یکسال عاقل تر شد و خیلی از گره های زندگی مون یا باز شد یا شل شد تا هر چه زودتر به کمک همدیگه بازش کنیم ..
    هر سال عید نوروز همزمان با تحویل سال جدید من توی تقویم سال جدید تمام چیزهایی که باید در طول 12 ماه

    لحظاتتون پر از شادی و امید و عشق .. 
    Valium  
    دقیقا بعد از تورق  دفترهای قطور آبی و نارنجی رنگم بود که به خودم قول دادم دیگر وقتی حالم خوب نیست دست به قلم و کاغذ نبرم!
    ورق که مي زنم تمام اتفاقات تلخ زنده مي شوند...
    حافظه ی فولادی غم نگهدار با تمام جزئیات کم بود،این دفترهای ۱۰۰ برگ پر از درد نوشته هم اضافه شد!
    ماجراهای شیرین و قشنگ را یا ننوشته ام یا خیلی زود رد شده ام.
    عهد بستم وقتی دلگیرم سراغشان نروم... خودم را به کار دیگری مشغول کنم،داستان کوتاه بخوانم،خانه را گردگیری کنم،گروه های مختلفم

    Valium 
    روزانه  
    دیگه با وبلاگ نوشتن حال نمي کنم.
     ميام برای هم اتاقیام تعریف مي کنم...یا تو دفتر خاطراتم مي نويسم...
    یا حتی برای استادم تعریف مي کنم ... 
    این مرد خیلی خیلی نازنین که معلوم نیست پدر و مادرش یه ثواب بزرگی کردند که همچین فرزندی نسیبشان شده...
    انقدر وجودش با برکته که خیر معنویش به تک تک ما دانشجوهاش ميرسه...
    خدا برای خانوادش حفظش کنه

    روزانه 
    من-1  
    محدودیت
    من پارسال دقیقا این موقع، داغون بودم...ناراحت...بی حوصله...نااميد...پکر...
    چرا؟ 
    فقط به یک دلیل: محدودیت. محدود بودن زندگی و فکرم به یک دختر...دختری که بهش نرسیدم و کنارش نیستم.
    اما امشب؛ خدا این بت ام رو شکست یعنی شوهر کرد و من از این محدودیت خارج شدم و الان حالم برعکس پارساله؛ پر از اميد و انرژی...یه غم هميشگی پشت زمينه حس و حالم هست...ولی واقعا خوشحالم :)
    کمتر از جوجه نباشیم؛ بزرگ بشیم و محدودیت های این پوسته ای که وجودمون رو محدود کرده بشکنی

    من-1 
    نوشتن تنها برای...  
    این روزها اقا برای تو مينويسم هر چند ضعیف ولی به خاطر تو و رضای خدا نه چیز دیگر  ...
     
    پ.ن:ببخشید
    گفتند بنویس! گفتم چرا؟گفتند:  طرفدار پیدا مي کنی. بنويسم برای نفسم؟
    آن وقت اگر تایید نشد، تفسیر نشد ناراحت شوم؟
    چرا برای ارباب ننويسم؟
    برای کمک به شناخته شدنش...برای لبیک گفتن به ندایش...آری یا حسن ابن علی (ع)، ای پرچمدار حق !مي نويسم به اميد قرار گرفتن در صف یارانت 

    نوشتن تنها برای... 
    77  
    امروز دست کردم تو حلقم و هر چى تو معده ام بود خالى کردم.( عرض معذرت از کسانى که چندششون شد) ولى خب بعدش تونستم نفس بکشم. در واقع به لطف اون الان دارم پست مى نويسم وگرنه الان مرده بودم. خواستم بگم هر وقت تو زندگیتون، تو موقعیت ها، تو روابط و هر جایى، دیگه نفستون بالا نیومد، دست کنید تو حلقتون و کل گذشته رو خالى کنید و بعد از نو شروع کنید. 

    77 
    هنوز می‌نویسم!  
    به همه‌ی خوانندگان عزیر، دوستان مهربان و سروران گرامي سلام عرض مي‌نمایم.
    ابتدا از لطف و محبت همه‌ی شما خوبان تشکر و قدردانی مي‌نمایم. اگر علاقه‌مند هستید که نوشته‌های وبلاگ را دنبال کنید، مي‌توانید به آدرس www.bibalan.com مراجعه بفرمایید. 
    برای همه‌ی شما خوبان، شادی، تندرستی و بهروزی آرزومندم. 
    با احترام
    یوسف مهرداد بی‌بالان 

    هنوز می‌نویسم! 
    هه........ آدماي احمق  
    ببین احمق جون نميدونم كی هستی هیچوقتم نميخام بفهمم كی هستی چون در حدی نیسی كه بخای راجب وب من نظر بدی.......
    به خودم مربووووطه كه چی تو وبم بزارم چی نزارم......
    هیچكدوم از مطالب من خلاف شرع و عرف و قانون و حتی دین و سیاست نیس....
    من مينويسم برا دل خودم ... به هیچ كسی هم ربطی نداره......
    اینارو خوب تو گوشات فرو كن........نداخانم
    من چندساله كه وب نويسم و تاحالا كسی همچین حرفایی بهم نزده بود و تو اولین نفری كه این اراجیفو نوشتی......
    پس بدون تو بیشتر از همه آشغالی...

    هه........ آدماي احمق 
    اینجوریه  
    سخت که باشی سخت هم خوب ميشی،بغلت که گنده باشه،همه توش جا ميشن ولی خودت تو هیچ بغلی جا نميشی...موندم تنها و بی بغل و سخت...شدم عقرب تو آتیش ولی نميتونم به خودم نیش بزنم....دارم ميسوزم...+هی از درد مينويسم و پاک مي کنم،مي نويسم که یه وقت سکته نکنم از نگفتن.

    اینجوریه 
    افغانی  
    ( این مطلب را برای همه آن افغانی های مهاجری مي نويسم که حضورشان در
    ایران دردناک بود اما بسیاری از ما آنها را هرچند سخت در کنار خود پذیرفتیم
    ... در حالیکه خود درجنگ بودیم، خود در تهدید دشمن بودیم، خود در حداقل
    امنیت بسر مي بردیم، اما از پذیرفتن آنها سر باز نزدیم ...
    برای آن
    افغانی ای مي نويسم که خشت ، خشت آجرهای ساختمانی را بنا نهاد ، برای آن
    افغانی ای که پای درختان وطنم آب گذاشت و از آنها مراقبت کرد، برای آنکه
    زباله ها را تفکیک کرد ...
    برای همه ک

    افغانی 
    اردکان شهری که یونان کوچک بود!  
    به نام حضرت دوست
    سلام 
    از اردکان مي نويسم
    از جایی که معدن مردان صاحب جمال و خدا دوست بود 
    مردانی که اکنون کمتر در آن یافت مي شود.
    نخبگان رفته اند و ارذل بر افاضل به قول مولا علی علیه السلام چیره شده اند.
    این گونه است که اردکان روزهای زوال خود را مي پیماید.
    این وبلاگ در مورد اردکان مي نویسد .
    اردکان امروز و شاید فردا.
    منتظر باشید.
    یا حق

    اردکان شهری که یونان کوچک بود! 
    بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...  
     
    اینم از سال ۱۳۹۴، الان دیگه رسما تو سال ۱۳۹۵ هستیم و با خاطری آسوده ميشه گفت سال ۹۴ تموم شد رفت پی کارش. اما چه گذشتنی....
    داشتم ایميل هامو چک ميکردم که دیدم چند روز قبل رضا ایميل فرستاده! یه عکس از خودم.
    نمي دونم نیتش از این کارا چیه اما من قطعاً مي ميرم و زنده ميشم.
    الان حوصله ندارم، بعداً در مورد سال گذشته و همچنین آینده چیزهایی مي نويسم.
     

    بیا و کشتی ما در شط شراب انداز... 
    کلانتر محل  
    سلااااااااام و صد سلام.  پنجشنبه است و من سر کارم. تقریبا هشت و سی و یکی و دو دقیقه رسیدم اداره. باورتون ميشه کللللللللی کار دارم؟ همون اولش یه چای واسه خودم ریختم و کارها رو لیست کردم. یکی از کارها هم پست امروز بود که کم و زیادش رو نميدونم ولی مي نويسم.  [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

    کلانتر محل 
    123  
    همين بنده ای که انقدر با شور و تاب از عشق و عاشقی و یار و معشوق مي نوشتم و بعضا مي نويسم  یه بار خواستم به یکی بفهمونم دوسش دارم ، گفتم : مگه تو بابانوئلی ؟ قضیه همين جا تموم نشد و گفتم : چیه فک مي کنی آسمون وا شده تو رو پس انداخته زمين ؟ تو هیچی نیستی فهميدی ؟ هیچی یا حتی با دوستم زنگ خونشونو تقریبا جلوی خودش زدیم و در رفتیم او پسر عالیه پس چه جوری نفهميد که من انقدر دوسش داشتم ؟ او پسر واقعا عجیبه !

    123 
    بازگشتی دوباره به وبلاگ  
    با سلام، بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم. مدتی مشغول درس و بعد کار بودم الان هم البته زیاد بیکار نیستم ولی به یکباره یاد وبلاگ افتادم و یاد نوشته های دوستان افتادم که انصافا وبلاگهای قشنگی دارند. ان شاءالله فرصتی دست داد باز هم مطلب مي نويسم. راستی در ایام ماه رجب من را از دعای خیرتان فراموش نکنید. در حدیث آمده که در این ماه ذکر استغفر الله ربی و اتوب الیه را بسیار بگویید. با آرزوی توفیق برای شما.متشکرم.

    بازگشتی دوباره به وبلاگ 
    نسخه نویسی  
    یه عکسی هست تو نسخه ی بیمار نوشته زیارت عاشورا و مهر زده، غالبا نزدیک اربعین و کلا محرم و صفر زیاد مي بینمش تو نت... یه روز من تو نسخه ی یکی مي نويسم دعای کميل و مهر مي زنم...بس که درمون بوده واسه خود من! اَنتَ اَکرَمُ مِن اَن تُضَیِّعَ مَن رَبَّیتَهُ:تو کریم تری از اینکه از نظر بیندازی کسی را که پرورش دادی آن را. 
    لِاَیِّ اُمورِ اِلَیکَ اَشکو وَ لِما منها اَضِجُّ وَ اَبکی:به خاطر کدام کار به تو شکایت کنم و برای چه از آنها شیون و گریه کنم؟

    نسخه نویسی 
    مقدمه  
    سلام و درود!
    من برگشتم دوستان :))
    یعنی حقیقتا برنگشتم، کنکور هنوز هست، درس هنوز هست، بدبختی هنوز هست ... _ ولی تا شقایق هست، زندگی باید کرد ...
    ولی از اونجایی که امتحانات یه خلاقیت های خاصی ایجاد مي کنه، منم تصميم گرفتم یه داستان جدید شروع کنم.
    ایشالا به لطف یزدان و بچه ها ( =)) ) این یکی تموم شه :-"
    فقط به چند تا نکته مهم اشاره کنم. یکی اینکه کسایی که منو ميشناسن مي دونن من به طور کلی عاشق فیزیکم و از داستان های عاشقانه هم به شدت بدم مياد. این داستان بیشت

    مقدمه 
    حتی اگه خود دبیر سرویس باشه  
    هميشه دقیقه‌ی نود مطلب روزنامه رو تحویل ميدم، هر دفعه هم موقع نوشتن، با خودم ميگم «دیگه قبول نمي‌کنم! نمينويسم!». ولی هر دفعه دبیر سرویس انقدر از مطلب استقبال مي‌کنه و ذوق‌زده ميشه که دلم نمياد بگم «از من فاکتور بگیر فعلا!». حتی اگه یه نفر هم خوشحال بشه و دوست داشته باشه، کافیه...

    حتی اگه خود دبیر سرویس باشه 
    آغاز راه!  
    چندان تصميم ندارم این‌جا خاطرات روزانه‌ام در لفافه‌ی کلمات قشنگ و استعاره و تمثیل‌های مختلف بنويسم! (هر چند تلاش مي‌کنم از صنایع ادبی در نوشتن استفاده کنم! :) ) که قرارم این است از اتفاقات روزگار، نمودی از حقیقت رو که مي‌فهمم بنويسم. نمودی از حق، حقیقت، راه درست و درست کاری که مي‌فهمم را.
    بنويسم برای تاثیرات زیادی که نوشتن داره. جدای از مخاطبی که مي‌خونه و تو اشتراک تجربه‌ت سهیم مي‌شه، برای خود کسی که مي‌نویسه هم تاثیرات زیادی هست. توی چ

    آغاز راه! 
    یک - آری آغاز دوست داشتن است  
    یک زمانی وبلاگ مي نوشتم، یک زمانی شور و هیجانی بود برای نوشتن، آنقدر که مي گفتم حتی اگه ننويسم وبلاگ حذف نميشه مي مونه تا یه زمانی برگردم و بخونمش، اما از اون شور افتادم، حرفی برای نوشتن نبود، یا شاید حالی برای نوشتن 
    دلم اما برای نوشتن تنگ شده، مخصوصا حالا که شعر هم نمي نويسم، دوباره شاید شروعی لازم باشه، شروع شد 
    سلام، من ابرم 

    یک - آری آغاز دوست داشتن است 
     
    مي نويسم از تو
     
    از تو ای شادترین ای تازه ترین
     
    ....نغمه عشق
     
    تو که سبزترین منظره ای
     
    تو که سرشارترین عاطفه را
     
    .نزد تو پیدا کردم
     
    وتو که سنگ صبورم بودی
     
    در تمام لحظاتی که خدا
     
    ....شاهد غصه و اندوهم بـــود
     
    !بـــه تو مي اندیشم
     
    !بـــه تو مي بالم
     
    و از تو مي گیرم
     
    هر چه انگیزه درونم دارم
     
    من شباهنگام
     
    آن دم که تو را نزد خود مي بینم
     
    بهترین آرامش
     
    برترین خواهش و احساس نیاز
     
    ....در دلم مي جوشد
     
    !روزها مي گذرد
     
    .عشق ما رو به خدایی شدن است
     
    رو به

     
    سوالات متوادل درباره امام زمان  
    با سلام خدمت شما دوستان عزیز...اگه شما سوالی چیزی داری ما در خدمتیم...هر چی سوال درباره امام زمان دارید ميتونید از ما بپرسید ما از علما و تلبه ها سولات را مي پرسیم و برای شما مي نویسیم...انشاالله که صبح ظهور هم رو کنار لشکر ببینیم...راستی بزودی یه اتفاق خوب برای سایت مي خواد بیفته که اگه قبول کنن خیلی خوب ميشه...بزودی به وقت خودش براتون پستش رو مي نويسم...خوب یا علی

    سوالات متوادل درباره امام زمان 
    ناتوانی زبان در بیان تجربه و پارادوکس میان میل به بیان آن تجربه و هم زمان نگفتن آن!  
    "واژه ها ظلم به حقیقت اند"
    اگر چیزی نمي نويسم به خاطر همين جمله بالا است!
    طی سالیان اخیر مسحور این کلام بوده ام و چه بگویم که هر آنچه به کلام درآید، ظلم به حقیقت خواهد بود.
    اگر سپیده دمان به سر چشمه زلالی برسم؛ از آن خواهم نوشید، از لذتم حتما خواهم گفت ولی وجود دره ای به عمق حقیقت مابین تجریه من و تاریخ، شکی آزارنده در ذهنم ایجاد کرده است....
     

    ناتوانی زبان در بیان تجربه و پارادوکس میان میل به بیان آن تجربه و هم زمان نگفتن آن! 
    برگشتم  
     
    برای اولین بار بدون فکر دارم چیزی مي نویستم عجیب ؟
    داشتن پول و ثروت ارزو همه ادم های کره زمين من هم مثل اون ادم ها هستم و خوشبختان من یک خانم زاده هستم 
    هرچی باشی به خاطر این پول خنجرهای خوردم که فکر شو هیچ کسی نمي کنی 
    یک اروز دارم برای امسال اميد وارم براورد بیشی 
    اروز که به عشق برسم نیست .چیزی دیگی هست  
    متن های سال 93 نمي دونم به چی دلیلی پاک شد  اخر متن من تا فرودین 94 بود
    مهم نیست دوباره متن مي نويسم
    پس هر کی این متن مثل هميشه مي خونی مياد وب

    برگشتم  
    نامه ی دلتنگی...  
    ومن باز هم آمدم چقدر خوب است که...
    برای تو نامه مي نويسم دلتنگی که دست از سر دل بر نمي دارددلتنگی که فاصله را نميفهمد نزدیک باشی واما دور...دور...تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است تمام دنیا پر از پنجره هایی است که رو به دیوار است پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست ميرسندحالا نشسته ام برایت نامه مي نويسم ...ميدانی؟نامه مي ماند حتی وقتی برای هميشه پنهان و نخوانده باشد!قرارنیست... این را هم بخوانی قرار نیست ...بی قراری ام را

    نامه ی دلتنگی... 
    این چشمه خواهد یافت روزی رود جاری را  
    این چشمه خواهد یافت روزی رود جاری رادر آب مي ریزد پس از آن بی قراری را
    کم کم تصرف مي کند امواج گیسویتاز شهر من تا کوچه های رشت و ساری را
    پس مي نويسم درد را بردار و امضا کنتا من بیاموزم پس از این سربه داری را
    من تا به کی چشمم به سمت آسمان باشدای کاش مي شد مي فرستادی سواری را
    حتی حسین منزوی هم آخرش فهميددیگر نخواهد یافت غیر از تو نگاری را
    پائیز تا قلب جهان رفته ست و فوج برگپوشانده قبر آیت اللهِ بهاری را
    از مرگ مي ترسم ولی این عشق مي گویدباید شبی پس د

    این چشمه خواهد یافت روزی رود جاری را 
    بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...  
    و اما، حکایت همچنان باقیست...
    اینم از سال ۱۳۹۴، الان دیگه رسما تو سال ۱۳۹۵ هستیم و با خاطری آسوده ميشه گفت سال ۹۴ تموم شد رفت پی کارش. اما چه گذشتنی....
    داشتم ایميل هامو چک ميکردم که دیدم چند روز قبل رضا ایميل فرستاده! یه عکس خودم.
    نمي دونم نیتش از این کارا چیه اما من قطعاً مي ميرم و زنده ميشم.
    الان حوصله ندارم، بعداً در مورد سال گذشته و همچنین آینده چیزهایی مي نويسم.
    به نا اميدی از این در نرو بزن فالی
    بود که قرعه دولت به نام ما افتد

    بیا و کشتی ما در شط شراب انداز... 
    حواس پرتی ممنوع  
    الان ساعت 21 و 20 دقیقه جمعه شب این مطالب را مي نويسم.عصر امروز آقای استاندار برای دیدار از دو خانواده شهید راهی منزل شهید اصفهانی و شهید زحمتکش شد.یک کار خلاقانه از همکار مان در استانداری ، خانم شیرزادی که برنامه ریزی کرد به مناسبت هفته دفاع مقدس از خانواده همکاران شهیدمان بازدید کنیم.مسوولان دیگری هم زحمت کشیده بودند آقای استاندار را همراهی مي کردند و دکتر شجاعی در این دیدار ها طرح خوبی را برای تجلیل از شهدا مطرح کرد که ما هم رسانه ای کردیم.

    حواس پرتی ممنوع 
    من می خوام کنارت باشم.  
    سال نودوچهار از جمله سال هایی ه که من مي گم به ش «خوب». من خیلی تغییر کردم. خیلی خیلی زیاد.
    یه هفته ست که دارم به این موضوع فکر مي کنم من توی چه نقطه ی عطفی این قدر خونسردتر، مهربون تر، بخشنده تر و قدردان تر شدم؟ به این فکر مي کنم چی شد که تصميم گرفتم این همه عاشق زندگی باشم؟ 
    و هرچی بیشتر فکر مي کنم به هیچ نتیجه ای نمي رسم. سال پر فراز و نشیبی بود برام. 
    طبق عادت هرساله م مي نويسم خلاصه ای از سالی که گذشت رو ولی فکر نکنم این جا قرارش بدم. 
    و خداوند؛

    من می خوام کنارت باشم. 
    قصه  
    برام قصه بگو...یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکی نبود...یک آقا بیژنی بود که خیلی قوی بود ورزشکار بود کوه های بلند رو فتح مي کرد شنا مي کرد مي دویید حتی بوکس بازی مي کرد..یکهو بیمار شد........اما انقدر قوی هست که از پادرمياره این بیماری رو.روشو کم مي کنه....باید قوی باشه...لبخند مي زند...اشک مي ریزد..آخ پدرم آخ تو باید این بیماری رو شکست بدی..با هم بریم دماوند و برای ما آواز بخونی همون آواز محبوبت..من عاشقم و گنهکار آیا همه ی شما بی گناهید...الان که م

    قصه 
    #گوشه_ای_از_پساکنکورنامه  
    یه دفترچه دارم به نام «پساکنکورنامه» که توش هر کاری که الان دوست دارم انجام بدم و نميشه رو مينويسم تا بعد کنکور یادم باشه تا انجامش بدم.
    یکی از این کارا ساخت یه وبلاگه با موضوع انحصاری «کدنویسی و طراحی وب» که خیلی مشتاقم دیدگاه خواننده‌های بلاگم رو در این مورد بدونم. اگه دقت کرده باشید یه قسمت به همين نام به نوار بالای صفحه اضافیدم تا بعداً پیوند بخوره به همين‌جا. منتظر دیدگاه‌های سازنده‌تون هستم :)

    #گوشه_ای_از_پساکنکورنامه 
    نگاهی که به بخشنده ترین دستها مانده است  
    مدت هاست که ننوشته ام، که کم کاری کرده ام، که خودم را غرق کرده ام و دل خوش به عکس نوشته های اینستاگرامي  و اینکه مثلا حس ها و نگفته ها را آنجا مي نويسم.و ا لبته خودم هم مي دانم که این نوشتن ها کجا و آن نوشتن ها کجا.خب روزگار است دیگر!امروز اما حس خوبی دارم. از مولود امروز دلم خوش است. از اینکه صبح اول صبحی کلی برایش خرده فرمایش کرده ام و سفار ش کرده ام و درگوشی حرف زده ام، خوش خوشانم مي شود.سال جدید آمده و حال جدید هنوز نیامده.کاش در آخرین روزهای

    نگاهی که به بخشنده ترین دستها مانده است 
    ٩٥  
    سال نود و پنج برای خانواده ما روی کاغذ سال متفاوتی است اما من از آمدنش شادم و این عادی نیست! من بر خلاف تصور خودم به استقبال نود و پنج آمده م و با روی گشاده منتظرم تا اتفاقات ش - که بی شک از الطاف خداوند هستند- زنگ خانه را بزنند.
    ....
    * من هر روز در ذهنم ده مطلب برای زیتون مي نويسم و پست مي کنم، شما آن ها را لمس کنید.
    ** دلم تنگ گودر است!!
    *** #من_خاطره_بازم

    ٩٥ 
    تقدیم به همسران شهدای غیور مدافع حرم  
    ♦️گفتم نهیب طوفان شامات را به کین زد
    گفتی که جهل سفیان این خیمه را زمين زد
    ♦️گفتم ولی نبودش دیگر به من حواست
     خواندم از آن دو چشمت تکرار یک اسارت 
    ♦️گفتم که قصه خوانم شهزاده ی تو باشم
    گفتی که گاه رزم است ننگ است خفته باشم
    ♦️گفتم بیا نگاهی بهر خیال ما کن 
    بستی دوچشم خود را تا مي شود جفا کن
    ♦️گفتم بگو بميرم تا جان زخود بگیرم 
     رویت ز من گرفتی ،کین گونه زنده مي رم
    ♦️گفتم که جان جانم مه روی خوش بیانم
     با این سکوت بی گه آتش زنی به جانم 
    ♦️گفتم

    تقدیم به همسران شهدای غیور مدافع حرم 
    پیشنهاد های کتابخوانی برای نوروز 1395  
    گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو -محمدحسن صادقپور؛ كتاب هایی را كه مي بینید از ميان كلی كتاب خوب دیگر دست چین كرده ایم. به این لیست مي توان كتاب های دیگری را نیز اضافه كرد، اما ترجیح دادیم انتخاب های مان را به همين ها محدود كنیم و اميدوار باشیم به خوانده شدن این كتاب ها در تعطیلات نوروز ۹۵ و روزهای ادامه سال.دختر شینا:«گفتم من زندگی این زن را مينويسم. تصميم را گرفته بودم. تلفن زدم. خودت گوشی را برداشتی. منتظر بودم با یك زن پُر سن و سال حرف بزنم. باو

    پیشنهاد های کتابخوانی برای نوروز 1395  
    اول مهرهای هرسالم  
    ‏در دنیای موازی در مدرسه ای در روستایی دور افتاده معلم مدرسه هستم. فردا روز اول مدرسه س و الان در مدرسه ای که هم معلمشم هم مدیرش هم بابای مدرسه، دارم تنها کلاس درس رو آب و جارو ميکنم، گلدون شمعدونی رو ميذارم لب پنجره و روی تخته مي نويسم: الّذی علّم بالقلم
    عصر که برگردم خونه باید مانتوی رضوانُ اتو بزنم، شب باید زودتر بخوابونمش، صبح یادم باشه موهاشو ببافم، یادم باشه بهش یادآوری کنم سر کلاس به من نگه مامان، یادم باشه... 

    اول مهرهای هرسالم 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%