• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110
    

    مونولوگ های من با خودم

    بابک احمدی از مونولوگ می‌گوید..  
    فرم واقعی فلسفه، به معنای دقیق کلمه، تک‌گویی است. فرم واقعی فلسفه این است که یک فیلسوف رساله‌ای بنویسد یا خطابه‌ای [ایراد کند] یا درس‌گفتاری [عرضه کند] که در آن، دارد عقایدش را، چیزهايی را که فهمیده، می‌گوید. منتها، یک فیلسوف خوب، آن فیلسوفی است که می‌داند اینی که می‌گوید به‌طورنسبی درست است و پر از اشتباه است که باید دیگران انتقادش بکنند. فلسفه، اگر اهمیتی داشته باشد، به این است که راه می‌دهد به اندیشه انتقادی...
    خواندن همه ی متن در سای

    بابک احمدی از مونولوگ می‌گوید.. 
    دوباره گمشده بودم در ازدحامِ خودم  
    دوباره گمشده بودم در ازدحامِ خودمغزل برای تو گفتم ولی به نام خودمچقدر خسته گذشتی چرا نفهمیدی؟چقدر هست که افتاده ام به دام خودمنماز ثانیه را بی تو نیز می خوانمخودم برای خودم می شوم امامِ خودمچه سرنوشت عجیبی ست تازه فهمیدمکه دور بوده ز من نیمی از تمام خودمکسی دوباره از آن سوی شعر می آیدبلند می شوم از جا، به احترام خودماز این به بعد بدون تو نیستم تنهامن آشنا شده ام با کسی به نام "خودم"

    دوباره گمشده بودم در ازدحامِ خودم 
    حاضـر ✔  
    فکر میکنم خُب من چی کم دارم از پوشکین و چخوف و داستایوسکی و امثالهم؟!به عمق متنم که فکر میکنم فقط میتونم با خودم بگم هارهارهارهارتَهِ این متنی که دارم مکتوب میکنم چقـــدر ازم دوره!بنویسی و خونده نشی بهتره از اینکه ننویسی و خونده بشی حتی . البته از نظر کلبه پلاک هفتم . خدابیامرز مرحوم فئودور هم کسی بهش توجهی نداشت ولی برنده جایزه نوبل شد! حالا نه اینکه من برنده جایزه انگشتِ طلای بیان میشم، نه. خواستم بگم «اُهُوم» ، ما هنوزم هستیم . هنوز معرفتمو

    حاضـر ✔ 
    سلام خدا  
    دلم خواست یه سلامی عرض کنم خدا. شاید بیشتر بهم توجه کنی! (مونولوگ: مگه خدا توجهش کم و زیاد میشه تو هم با اون خداشناسیت زدی چشم بازار رو دراوردی....)... یه سلامی همه از طرف اونایی که اصلاً حواسشون بهت نیست..شاید با جواب سلامت بیشتر یادت بیفتن...سلااااام خدا

    سلام خدا 
    دارم برای حال خودم گریه می کنم  
    دارم برای حال خودم گریه می کنم
    بر این شکسته بال خودم گریه می کنم
    من در مصاف نفس چه زود خورده ام زمین
    شرمنده از جدال خودم گریه می کنم
    از اوج آسمان چه زمینی شدم ببین
    شیطان مرا زاوج به پایین کشیده است
    بر این همه زوال خودم گریه می کنم
    از دست رفته است جوانی بدون سود
    اصلا به سن وسال خودم گریه می کنم
    در فکر چند آروزی کهنه مانده ام
    بر خواب و بر خیال خودم گریه می کنم
    سنگین شده است بار گناهان به دوش من
    حالا به این وبال خودم

    دارم برای حال خودم گریه می کنم 
    Me And Me Myself  
    طعم خستگی چطوریه؟
    ها! باید مزه ی خاک بده.
    بوی خاک نمناک
    وقتی که بارون خیلی آروم روش می باره 
    وقتی از پشت پنجره ابرا رو تماشا میکنی
    وقتی توی سرما سیگار میکشی و نمیفهمی چی شد که تموم شد
    وقتی صدای سرفه هات تو حجم خالی اتاق می پیچه
    وقتی چیزی که تو آینه می بینی، اون چیزی نیست که بقیه میبینن
    یکی هم که میبینه، چه توقعی داری؟
    اونم مثل خودت از تو متنفر میشه
    اصلاً کاش نبیننت، کاش بشه تا ابد توی همین تاریکی غرق شد
    فقط و فقط سرخی آتیشه سیگار و صدای فوت
    خودم

    Me And Me Myself 
    اعتماد به سقف..  
    ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﻛﻪ ﺍﺯﺗﻮﻥ ﺑﭙﺮﺳﻦ ﭼﺎﻯ ﻣﻰﺧﻮﺭﻯ ﻳﺎ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﮕﻴﻦ: ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﺑﭙﺮﺳﻦ: ﭘﺮﺗﻘﺎﻝ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ ﻳﺎ ﻧﺎﺭﻧﮕﻰ؟ ﺑﮕﻴﻦ: ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ. ﺑﭙﺮﺳﻦ: ﭼﻪ ﻓﺼﻠﻰ رو ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻯ؟ ﺑﮕﻴﻦ: ﻓﺮﻗﻰ ﻧﻤﻴﻜﻨﻪ[!!!]ﻫﻴﭻ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻳم ﭼﺮﺍ ﻧﺒﺎﻳﺪ ﭼﻴﺰﻯ برامون ﻓﺮﻕ ﺑﻜﻨﻪ ﻳﺎ ﻧﻜﻨﻪ؟ ﻭﻗﺘﻰ برا خودم ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺑﻰ ﺗﻔﺎﻭﺕِ ﻭ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﻧﺪﺍﺭم ﻛﻪ ﻧﻈﺮم رو ﻣﺤﻜﻢ ﺍﺑﺮﺍﺯ کنم ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﺍﻯ

    اعتماد به سقف.. 
    از خودم بدم میااد  
    از خودم بدم میاد،چرا من نمیتونم دردمو تو دل خودم نگه دارم؟
    این چه اخلاق بدیه من دارم.
    نباید حرف بزنم ،نباید بگم از دلم .اونم واسه کسایی که همدمم نیستن.مثل دیوارن
    میخوام با خودم قرار بذارم دیگه با کسی درد ودل نکنم
    به خودم قول میدم
     
     
     

    از خودم بدم میااد 
    وب قشنگی داری، به منم سر بزن..!  
    یه سریا هستن فقط کارشون اینه که تو وبای بقیه، بی هدف سَرَک بکشن و تو آخرین پستشون کامنت بذارن که [سلام، وب قشنگی داری، به منم سر بزن، لینکم کن لینکت میکنم [گل]]، این نوع موجودات معمولا" میرن تو وبلاگای بروزشده و این کامنتارو برای بالا بردن بازدید وبشون و یا... میذارن [!] خودم تا حالا این کارو نکردم و نخواهم کرد .جالب اینجاست وقتی به وب این نوع موجودات میری میبینی یه وبِ هزار رنگ دارن و از بالاش انواع قلبو متنو و ... میاد پایین و یه موزیک نی نای ناش ه

    وب قشنگی داری، به منم سر بزن..! 
    ذوق کور کنان..  
    فینگول که بودیم یه سری مجموعه کتاب داشتیم به اسم احمد وسارا. مامان باباهه برامون میخوندن که از ماجراش درس عبرت بگیریم. البته بیشتر برای من میخوندن چون بزرگتره بودم. یه اپیزودش این بود که باباشون به احمد قول داد صُب ببردش کوه. اینم از ذوق خوابش نبرد. ساعت 3صُب دیگه حوصله اش سر رفت بلند شد ساعت دیواری رو کرد 5. همه بیدار شدن بعد سر صبحانه رادیو ساعتو اعلام کرد!، این احمده هم سوسک شد:)) باباهه هم بعنوان تنبیه اینو کوه نبرد. آقا این داستان اینقده تاث

    ذوق کور کنان.. 
    از خودم عصبانی ام و با خودم قهر  
    نرفتم. امروز رو کوه نرفتم، به همین سادگی. به بهانه درد و کوفتگی کمر و سردی هوا، تنبلی کردم و نرفتم. اما خب خودم که می دونم دلیل اصلیش ترس از تنهايی بود: این که کمرم بگیره و تنهايی سختم باشه یا مچ رگ به رگ شده پا، اذیتم کنه. هرچه که بود، نتونستم به عهد با خودم پایبند بمونم و نرفتم. حالا هم برام یک پشیمانی بزرگ مونده و کلی ناراحتی.فعلا که با خودم قهرم.....

    از خودم عصبانی ام و با خودم قهر 
    از دَم تـا دُم..  
    این یکی دو روزه، یه نگاهی به بعضی وبلاگایی که جدید به روز شدن کردم، دیدم همه از دَم تا دُم، در حال ناله کردنن!! ینی همه ها! البته فک نکنید بخاطر محرمه و دارن حرمت نگه میدارنا! نه، اصلا. پستای منقرض شُدَشونم دیدم باز همون فازِ ناله داشت! بابا یه کم فان باشیم! یه ذره بخندیم! یه کم خلاقیت داشته باشیم! چیه صُب تا شب داریم غُر میزنیم و ناله میکنیم! همش شده دَم زدن کاتای عشقی! باید بری برا پستاشون نظر بدی که: مازا فازا..؟!حالا اینو میگم بعد میبینی پست بعد

    از دَم تـا دُم.. 
    سه نقطه...  
    من امروز که هندزفری در گوش هايم نبود و تنها، خیابان هايی نا آشنا را قدم می زدم، یک آن به خودم آمدم و دیدم که دارم با خودم صحبت می کنم! آن هم بلند بلند! و جالب اینجاست که به خودم گفتم دارم با خودم حرف می زنم، و جالب تر اینجاست که با گفتن این حرف، هنوز هم داشتم با خودم حرف می زدم! و اینجا که نمی توانستم جلو حرف زدن با خودم را بگیرم هم، جالب است...بعد،؛ مادرم گیر داده که می خواهد برایم برود خواستگاری.......... ! و این اصلن جالب نیست...

    سه نقطه... 
    شخص سوم..  
    باید حواسمون باشه که هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی، به همون اندازه که از کسی متنفریم، جلوی شخص سومی از اون بدگویی نکنیم.قطعا (یعنی با احتمالِ بالای 90%، اگر اون شخص سوم در صحت و سلامت کامل عقلی باشه) اولین چیزی که به ذهنش می رسه اینه که بابت هر لغزشش چقدر مستحق بدگوییِ ما خواهد شد پیش شخص سومِ دیگه .«فک کنم برا این پستِ من یه مترجم در حدِ چِلِنگر لازمه :|»
    دسته: {مونولوگ}

    شخص سوم.. 
    مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم  
    مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشمباید خودم بی واژه لیلای خودم باشم عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذارگرداب نا آرام دریای خودم باشم شیدایی شبهاي بی لیلا به من آموختباید به فکر روح تنهاي خودم باشم بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروزباید از امشب فکر فردای خودم باشم بگذار من هم رنگ بی دردی این مردمدر گیرودار دین و دنیای خودم باشم اما نه…! من آتش به جانم، شعله ام، داغمنگذار یک پروانه هم جای خودم باشم حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشیاما خودم ت

    مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم 
    هوا از جنس مرغوبه..!  
    هوا از جنس مـرغوبه... چقــدر حال هوا خوبه...!وقتی از دور به سمتِ کوهاي بالای تهران نگا میکنی و آلودگی رو با چشم خودت میبینی، به اینکه از صبح تا غروب تو این محیط بودیو هنوز زنده‎ای کلاً تو دوامِ زنده بودنت تو این شرایط انگشت به دهن میمونی!اگه کاکتوسم به اندازه ما اینقد تحمل داشته باشه ، قول میدم تو جهنم بجای تیغ، هفته ای 3بار هلو بده..:|
    دسته: {مونولوگ}

    هوا از جنس مرغوبه..! 
    در عجبَم..!  
    آقا یه هورمونی چیزی نداریم بدیم این مرغا بخورن سینه نداشته باشن!؟ مثلاً یه کاری کنیم همه رشدشون بره تو پر و پاچه شون؟ بعد با اون یه ذره سینه هم فقط سوپ و پاستا بپزن.. O_o
    آقا[تر] ما یه رفیق داشتیم اومد پیشمون گفت این؟ مام یه نگا به دور و بَرمون کردیم و گفتیم نه، این..:| آقا طرف رفت پشت سر ما کلی صفحه 40 برگ و 60 برگ و هرچند برگ شما بگید گذاشت و مارو جلو 4تا رفیق خراب کرد :| و این شد که به حولِ قوه الهی تصمیم گرفتیم دیگه از این ..... نکنیم.
    خب آقایی که شما باشی

    در عجبَم..! 
    15 خرداد بدون داد..!  
    دیروز به بازار 15 خرداد «تهران» رفته بودم برا خرید یه سری خِرت و پِرت، به حدی شلوغیجات بود که فقط با صلوات میشد یه قدم به جلو رفت..!جدیدا" تو تهران مُد شده که تو پارکا و جاهايی که ازدحام زیاده، ارازلِ نامحترم و بی[بووق] گازِ اشک آور میندازن تو جمعیت و دَر میرن!!!از این محبت ارازل بی نصیب نموندم و تو همون 15 خرداد همچین بلایی سرم اومد که هنوزم سینم داره میسوزه :(«موندم اینایی که شیمیایی شدن چی میکشن!!»
    دسته: {مونولوگ}

    15 خرداد بدون داد..! 
    ما ذاتا دیالوگ نابلدیم!  
    پرشده ام  از کلید واژه هايی که متن ندارند. پر شده ام از حرفهايی که یک وقتی هجوم آورده بودند که مکتوب شوند و متن شوند و ثبت؛ و نشدند و ماندند و گوشه ای برای خود کز کرده اند از بی هویتی...و به هیچ وجه هم از کنج خلوتشان کوتاه نمی آیند که دوباره همانجوری که اول بوده اند بیایند و جاری شوند و نوشته شودن.... همین است که این جا پر شده از پست هاي پیش نویس دو سه خطی ای که هرگز به نمایش در نیامده اند. چون عریانند و هنوز بی هویت. و من هرگز راضی نمی شوم فرزندانم را

    ما ذاتا دیالوگ نابلدیم! 
    شکوه...  
    من اگر جای سنتور جان دل بودم قطع به یقین شکایت نامه ای علیه خودم و مضراب ها مینوشتم به این مضمون:"دخترک بی رحم،دلخور از بی رحمی روزگار بر تن خسته ام میکوبد رفیق هاي جان را!!!امانم دهید..."نمیدونم چرا من با خودم حرف میزنم ولی خودم جوابم رو نمیده!!خودم!!!قهری؟!کاش سلفژ نبود تا با خیال راحت میگفتم پس این عید کوفتی کی تموم میشه!!!!!مثبت نوشت:اوضاع تمرین خوب است...

    شکوه... 
    شصتِ خودپسند..!  
    امروز یکـی از رفـقای هم دانشـگاهیِ قدیـمم رو دیدم [که الحمدالله اینجـا کسی اونـو نمیشناسه]، آقـا این شبیه شست پاست. :|ولی اینقدر اعتماد به نفسش بالا و خوبه. اینقدر فوق العاده ست. پشتِ سر هم عکس میذاره فیس بوک، اونم از خودش تنها و بصورت خودگیر «سلفی»! ملت رو هم کراپ میکنه گاها". من عاشقِ اعتماد به نفسشم. جدی میگم. خوشم میاد از این همه افتخار کردنش به خودش.
    دسته: {مونولوگ}

    شصتِ خودپسند..! 
    فیلمـ (ـنامه) شدم..!  
    یه سری چیزا هستن که به نظر بقیه قصه میان ولی واسه تو اتفاق افتادن. بعد یکی میاد و قصه شونو می نویسه، فیلمشون رو می سازه، یه دیگرانی هم میان و میخونن و می بینن و میگن چه چرت! چه اغراق آمیز! چه دور از ذهن! چه آنفَمیلیر! و تو داغون میشی از اینکه یک وقتی چقدر دور از ذهن بودی، چقد اغراق آمیز و چرت بودی!!!
    دسته: {مونولوگ} {نوستالژی}

    فیلمـ (ـنامه) شدم..! 
    بر باد رفته..!  
    تا یه مدت پیش فکر میکردم هیچ وقت نمی تونم برنامه ای رو ببینم که یه عده سبک مغز، برای یه عده سبک مغز تر می سازن [البته بلانسبتِ دوستانی که اینجان و میبینن:دی] ولــــی.....ولــــی حالا میدونم که هستند موجوداتی که کلا از مغز بهره ای نبردَن و میشینن پای این نوع برنامه ها و غیره جاتِ متوصل به این برنامه ها.آخه این مزخرفات و برنامه هاي خارجی [ماهواره ای] چیه می شینن می بینن مردم؟! به شعورشون توهین نمیشه واقعا؟! خار و خفیف نمیشن خودشون جلو خودشون؟!
    والل

    بر باد رفته..! 
    راه حل 2  
    راستی بعد از انجام مقطوع النسلی خودم . هر هفته هم یک آزمایش عدم اعتیاد هم میدم که خیالشون از اینکه معتاد بشم هم راحت بشه .  خوب خود خانوادمم میدونند تمام دوستام را از دست دادم . پس رفیق بازیم نمیکنم و قطعا خودم هم از خودم مطمعنم که اهل جاکشی و کس کشی هم نیستم . پس همه چی حله تا اینجا  . من فقط آرامش میخوام همین ....

    راه حل 2 
    رفیقِ شفیقم..!  
    بهترین دوستمو چه دیر پیدا کردم؛ هر چی بقیه میگفتن رفیقِ شفیقِ اصلیت اینه، ولـی من بـاورم نمی شد! شایدم از گسـتردگی تنبلی بود کـه نمیرفتم سراغش! الان نشسته رو پام:) هی خودمو میچسبونم بهش و داد میزنم آخیـــــــش.. قسم میخورم این دو سه ماه آینده رو یک شب هم بدونِ اون نخوابم. زین پس هر وقت خونه ام سریع صداش میکنم بیاد پیشم:دی دیگه دوری بسه..بله، درست متوجه شدید! کیسه آب گرم، اینه اون رفیقِ شفیقِ دوران سختی و زمهریر..:)
    دسته: {مونولوگ} {نوستالژی}

    رفیقِ شفیقم..! 
    سرگشته‏‎تر از کاه..  
    تو همون حال وهوایی که یه تصمیم جدی میگیری و اون «عَزمِ» که یه تریلی هم نمیتونه جابجاش کنه رو قلقلک میدی برای انجام اون تصمیم، بعد به خودت میای و میبینی آها! من الان تو بیان چیکار میکنم؟!بعد متوجه میشی که نه اون تریلی و نه اون قلقلک بیخودت، نتونسته ذره‎ای اون «عَزمِ» رو جزم کنه برای انجام اون تصمیم..! اونجاست که برای هزارمین مرتبه میبینی اونقدرها هم که فکر میکنی موجودِ زنده و خودکنترلی نیستی و از یه کاه هم سرگشته تری حتی! اون هم خیلی بیخودی طور

    سرگشته‏‎تر از کاه.. 
    اسپری، دوست دارم..  
    امروز تو مترو، به واسطه غذایِ توپِ ظهر، احساس کردم که باید اسپریِ خوشبو کننده دهان بزنم و زدم، دیدم یه نفر درجا بلند شد و جاشو داد بهم! چهار نفر هم با دلسوزی نیگام میکردن و در موردم حرف میزدن:)) منم نامردی نکردم و خیلی مظلوم و آروم نشستم :D یه جوری که انگار سالهاست دارم از آسم، رنج می برم:))
    + طفلکیا فک کرده بودن من آسم دارم و اون اسپری هم برا باز کردنِ تنفسمه..:))
    دسته: {مونولوگ}

    اسپری، دوست دارم.. 
    مَشقی اما واقعی..  
    حدود یک ماه پیش تو یه جای پرتی بودم که کلاً جنسایِ دورِه فینگول خان رو داشت. ازش یه هفت‎تیر ترقه‎ای خریدم با یه ورق کامل از تیراش.اینقده حال داد اون مدت. همه جا با خودم بردمش و خیلی زیرکانه به اونایی که حس خوبی نسبت بهشون نداشتم یه تیر زدم و بقیه هم به این حرکت قهقه میخندیدن، ولی نمیدونستن که پشتِ این ماجرا یه حسِ. به هرحال، حال داد.الان یهو دلم از اون شمشیر پلاستیکیا که تو بچگی داشتیم هم خواست . اون موقع مال من همیشه تیغه صورتی داشت با دسته آبی

    مَشقی اما واقعی.. 
    بازنگری  
    اول،می خواستم این جا از درمان درد هاي روحی ناباروری بنویسم .از راهکارهايی که حالم را بهتر می کند. برای خودم و بقیه
    بعدتر اما که رفتم سلامتکده طوبی برای ویزیت، یک عالمه زن جوان،قدری بزرگتر و کوچکتر از خودم دیدم با مشکلاتی قدری بیشتر و کمتر از خودم که حالشان از من، خیلی بهتر بود با اینکه حجابشان از من شل تر.. و خجالت کشیدم از خودم و روحیه بدم.
    بعدتر،توی صحن امام حسین با زنی حرف می زدم و اشک توی چشمهايم بود و او گفت: تو خیلی زود خودتو باختی ..زن دادا

    بازنگری 
    سانتریفیوژَم آرزوست..!  
    فینگولایِ امروز رو توی تختایِ نرم، با تُشک و بالشِ تنفسی (که برعکس شدن خفه نشن) و با یه نورِ ملایمِ شب‎خواب و یه موزیکالِ مخصوص و لایت میخوابونن..:|اونوقت زمانِ ما، می‎پیچوندنمون تو یه پارچه سفید و میذاشتنمون روپاهاشون و به حالت و سرعتِ سانتریفیوژ اونقــدرتکون میدادن تا اون نانو لوله‎هاي آّب رسانِ بافت‎هاي تک سلولی‎مون اونقدر بهم بپیچه که بریم تو کما..:|بعد میگفتن، چه معصومانه خوابیده ^_^ ..:|ینی اگه کاکتوس اعتماد به نفسِ فینگولای امروزی رو

    سانتریفیوژَم آرزوست..! 
    e65  
    and then the strangest thing happenedi went to him to ask him for sth
    and i saw in his eyes, that he does't see in me sth worth spending time
    and i miss him
    i cannot say what it is but i'm missing sth
    حالا هرچی
    ***خدایا به جون خودم منظورم این نبود!فقط دلم می خواس کاش منم مثه اون بودم، یه حس خرکی الکی. به جان خودم اصن یه ذره این باشه که نخوام خوشبختیشو، رسیدنشو. به جان خودم. (نه این که بگم من بهتر از شما می دونما، گفتم که اعتراف کرده باشم) به جان خودم که می خوام برسه و منم هرچی خیره.چرا ریجکت آخه؟ رحم کن خداجون. خودت صاف و صوفش کن، برسن

    e65 
    این بَر و آن بَرَم..  
    دیروز یه جای خوبی بودم. با یه آدمای نسبتا خوب و البته بسی بهتر و با مطالعه تر از من. دیدم که چقدر عقبم! هم از این فضاها، هم از این آدما! چقدر آدمِ مهم دور و بَرَم هست که من نمی شناسم! چقدر چیز هست که نخوندم. روز به روز هم دارم بزرگتـــــر میشم. پیر بشی و کار مهم کم کرده باشی، خیلی بده هاا! باید یه کم جنبید.یه آدمی اونجا بود که ما دور اون جمع شده بودیم. آدمِ نیمه ماهی بود. وقتی میگم «نیمه»، منظورم در مقابلِ کامله، وگرنه که خیلی بیش از نصف، خوب بود. یه چ

    این بَر و آن بَرَم.. 
    واژگانِ بی‎صدا..  
    برا باز کردنِ سر صحبت و یا حتی نوشتنِ یه پستِ ناچیز که دوستات بدونن زنده‎ای هنوز، یه وقتایی هیچ واژه‎ای«هاي» پیدا نمیشه! بعضی وقتا حتی یه فاجعه خفن هم کفاف باز کردن سر صحبت رو به آدم نمیده . دقیقاً همون موقعی که میخوای حرف بزنی، همه واژه‎ها برات بی‎معنی میشن! کاش میشد کلمه‎ها رو هُل داد و بهشون گفت اینقدر بچرخید تا حرفای منو پیدا کنید و بنویسید. دلمان یه روستا میخواهد اونم بدونِ تکنولوژی..:دی
    دسته: {مونولوگ}

    واژگانِ بی‎صدا.. 
    دنیای مَنگی..  
    کَلَمو گذاشتم رو نشیمنگاهِ دوست عزیزم، جناب مبل، یه دونه کوسَن هم گذاشتم زیر پام، اصن یه دنیایی شُداا!اینقده حال میده.. آدما هر چی بیشتر میان بهت نزدیک میشن کمتر می تونی ببینیشون O_o . بعد گوشهامم مچاله شدن چسبیدن به مبله ، اصن صداهارم خوب نمیشوم.. از اون طرفم خون اومده تو مغزم جمع شده مَنگ شدم و کلا" همین چیزایی رو هم که می شنوم نمی تونم خوب تحلیل کنم.خییلی خوبه هاا! نهايتا" یه سری پا میان بت نزدیک میشن یه چیزای مبهمی میگن، بعد که میبینن توجه نمی

    دنیای مَنگی.. 
    yet  
    خب اشتراک متممو خودم برا خودم خریدم!
    ولی هنوز هیشکی نیس منو ببره سینما قلهک سانس 23! 
    آخرش اونم مجبور میشم خودم با آژانس یا ایشالا ماشین خودم برم!
    کلا من هر روز هفته هم که برم تفریح باز آخرش کمبود تفریح دارم!!
    آخر میشم همون که تو کتاب استیفن کاوی نوشته که شما آدم پوچی هستین چون محور و مدار زندگیتون تفریحه!!
    خدایا منو به راه راست هدایت کن
    آمین
    الان که یادم اومد هانیه رم به راه راست هدایت کن!

    yet 
    دیالوگ سکوت  
    "ببین من الآن فقط و فقط یه بُعد از تکلیف زندگیم روشنه و ازش مطمئنم. اونم اینکه ایدآلترین زنی که لحظۀ آخر آرامش زندگیم از 40 تا 50 سالگی کنارش لذت می برم تویی... ولی شیوۀ رسیدن به اون آرامش 40 سالگی رو نمیدوووونم."

    + شاید اگه یه روز زندگی خودمو فیلمش کنم، یکی از دیالوگ مونولوگهاي خوب اون فیلم همین چند خط باشه... مونولوگی که با سکوت او، مونولوگ موند و ما موندیم و حسرت یک دیالوگ ماندگار...

    دیالوگ سکوت 
    پرده ها حجم روشن شب را از نگاه اتاق می گیرند  
    اصولا زیاد به کارها و رفتارم فکر می کنم. به درست و غلط بودن شان از نگاه خدا، دیگرانی که مهم اند، و در راستای اهداف خودم در زندگی.
    پیش خودم فکر می کنم نسبت به گذشته چه تغییراتی کرده ام، هر کدام شان مثبت بوده اند یا منفی.
    جنس این وبلاگ هم با همه آن قبلی ها فرق دارد. نوشته هايش از روی بی مخاطبی ست بر خلاف قبلی ها،
     و همین آن ها را بیشتر به خودم نزدیک می کند.
    جنس این رهايی هر چه هست انگیزه هاي زندگی ام را به من برگردانده است و حس بلاتکلیفی را از زندگی ام

    پرده ها حجم روشن شب را از نگاه اتاق می گیرند 
    همسایه خجالتی..!  
    خانمِ محترمِ همسایه جدیدمون روش نمیشه بیاد بگه دَرِ مبارکِ خونَتون صدا میده، قیژقیژ میکنه، رو اعصابِ، درست کنید اون لامصبو [!]، رفته یه روغن خریده آورده دم خونمون میگه: اینو بزنم به دَرِ خونتون؟ خیلی خوبه.
    و من: O_O
    بگذریم از اینکه خودش چند شب پیش داشت ساعتِ یکِ نصف شب، میخ میکوبید به دیوارِ اتاق خواب!
    دسته: {مونولوگ} {دیالوگ}

    همسایه خجالتی..! 
    |:  
    خب من واقعا نمی دونم به خودم چی بگم.
    به انسانی که دو تا سنجش رو پشت سر هم گند زده و روز بعد از از اینکه یه برنامه طویل نوشته برای درس خوندن، از هشت صبح تا دقیقا الان که می شه یک و بیست و هشت دقیقه بامداد، سر جمع یک ساعت و نیم درس خونده چی می گین؟
    شخصا نمی دونم چی کار کنم :|
    بعد خیلی جالبه که از صبح برمی گشتم به آمال و آرزو هاي چند ماه گذشته که خیلی دور هم به نظر نمیومدن، با رتبه دیروز مقایسه می کردم و ادامه می دادم به وب گردی.
    می خوام بگم از خودم متنفر

    |: 
    باید امشب بروم شام غریبان خودم...  
    هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم
     
    پسـر  نوحــم  و  قربانـی  طوفـــان  خودم
     
    تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند
     
    آنچنانم که شدم دست به دامان خودم
     
    موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من
     
    شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!
     
    از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
     
    مـی روم  سر  بگذارم  به  بیــابان  خودم
     
    آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
     
    اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم
     
    تو گرفتـار خودت هستی و آزادی هات
     
    من گر

    باید امشب بروم شام غریبان خودم... 
    پروژه مقاله موسیقی در فرهنگ ایرانی تحت pdf  
     پروژه مقاله موسیقی در فرهنگ ایرانی تحت pdf دارای 22 صفحه می باشد و دارای تنظیمات و فهرست کامل در microsoft word می باشد و آماده پرینت یا چاپ است
    فایل ورد پروژه مقاله موسیقی در فرهنگ ایرانی تحت pdf   کاملا فرمت بندی و تنظیم شده در استاندارد دانشگاه  و مراکز دولتی می باشد.
    این پروژه توسط مرکز مرکز پروژه هاي دانشجویی آماده و تنظیم شده است
    توجه : توضیحات زیر بخشی از متن اصلی می باشد که بدون قالب و فرمت بندی کپی شده است
    بخشی از منابع و مراجع پروژه پروژه مقا

    پروژه مقاله موسیقی در فرهنگ ایرانی تحت pdf 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    جستجو ها

    هر هفته 7 فیلم رایگان !!
    دانلود اپلیکیشن فیلم آپرا (upera.shop)