• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    عصبانیم|

    179.  
    نه ناراحتم،نه غمگینم،نه استرس دارمُ نه نگران غرق شدن تو اعماق حفره ای تاریکم که درست وسط موجودیتم شکل گرفته.عصبانیم،خشم زیر پوستم موج میزنه،و من وا دادم که گیجم،که هیچ توضیح منطقی برای همچین تاخت و تاز قدرتمندی ندارم.حرصم میگیره وقتی عصبانیتم یاد وقتی میندازه که....حوصله گفتن اینم ندارم.انقد عصبانی ام که برداشتم قبل موعد پونزده روزه خوراکی هامو سفارش دادم،دلم میخواد از این نابهنجاری و برهم زدن الگوریتمم زار بزنم.من رو میشه با معادله ها

    179. 
    169.  
    عصبانیم،انقد عصبانیم که دلم میخواد سرمُ بذارم بمیرم فقط،به مُردنم ادامه بدم،تا ابدٍ ابد.فکر میکنم بهم نارو زدن،فکر میکنم حقم نبود،احمقانه س،میدونم هیچکدوم اینا حقیقت نداره،میدونم یه بازیه،قانون داره،قاعده داره،حکم میکنه اونی که بازیکنٍ خوبیه نتیجه رو به نفع خودش تموم کنه،ولی آخه خدایا،من دارم از غصه پر میشم،درد داره،هی شیشه احساستو تو پر قو نگه داری،هی با هزارتا حفاظ و تزکیه جوونه ش بدی،بعد یه اتفاق به این کوچیکی ازت رد شه،ازت رد شه.ا

    169. 
    ؟؟؟؟  
    متنفرم. متنفرم از دیدن سکانسی که توش مردم آمریکا بدون هیچ خجالت و پرده پوشی از خبر انفجار هیروشیما و ناکازاکی خوشحالی می کنن و این رو لطف خدا به خودشون برای پایان جنگ می دونن( رجوع شود به فیلم پسر کوچک)
    متنفرم از این حجم تبلیغات برای همجنس بازی و شکستن قبحش توی فیلم ها و سریال های هالیوودی .
    متنفرم از آسون کدن خیانت زن و مرد به هم دیگه بدون هیچ قیمتی و همراهیکامل احساسات بیننده با اون( فیلم بروکلین)
    متنفر از همه ی فیلم هایی که به شدت( به شددددددت

    ؟؟؟؟ 
    دلم تنگه...  
    این روزا یه حالیم.. نمیدونم چیه..یعنی میدونم از چیا دلم گرفته ها .. اینم میدونم که دلیلی نداره دپ باشم.. همینی که هست ...ولی خب بازم نمیدونم چمه..میدونی.. میخوام از این شهر برم.. این شهر خفم میکنه .. این آدما .. این شرایط ..خستم  .. از26 سالی که گذشت خستم .. از این تلاش بیهوده .. از این همه سختی که واسه هیچ کشیدم .. از روزایی که حروم شد ..عصبانیم .. از خودم عصبانیم .. چرا که کارایی که میتونستم و باید رو انجام ندادم .. چرا از موقعیتی که باید استفاده نکردم.. چرا

    دلم تنگه... 
     
    از دست خودم عصبانیم.نمیتونم حرف دلمو بزنم ،وقتیم میزنم میشم آدم بده..
    حرفایی که این چند سال تو دلم مونده بود به خاله گفتم.خوشحال بودم ولی الان پشیمونم..
    به آدمی مثل من چی میگن؟؟
    آدمی که همیشه خودشو زجر میده.من دنیا اومدم که خودمو اذیت کنم،زجر بدم،همیشه از خودم ناراضیم
    حتی نمیتونم حقمو بگیرم ..خودمو دوست ندارم
    دوست دارم قلبم از سنگ بشه که هیچ چی اذیتم نکنه
     
     
     

     
    133-  
    عصبانیم ...عصبانیم .... خیللللللللللللللللللللللللللللللللللی عصبانیم .... درست مثل گاو خشمگینی در میدون گاو بازی ........دوست دارم همه چی رو بزنم بشکنم و داغون کنم ...هر کسی که جلوم سبز بشه ...مثل کاغذ باطله ریزریزش کنم .... و تکه هاش را بریزم در مسیر باد ........ اونقدر خشمگین بودم که در یه مسیر کوچیک  ده دقیقه ای ....... سه بار تا مرز تصادف پیش رفتم ........ هر سه بار یه داد بلند سر طرف کشیدم که البته مطمنم نشنیدن ... چون صدا وقتی شیشه ها بستن بیرون نمیره .... اون

    133- 
    گم شده ام  
    نگرانم...چیزایی رو گم کردم که نمی دونم کجا باید دنبالشون بگردم. کسی نارنجی منو ندیده؟ کجا سفیدم گم شده؟ آبی روزامو کجا جا گذاشتم؟ شعر خونی های قرمز، احساسات سرخ آبی...؟ روزام حتی نیلی هم نیست...حوصله ی چیزهای جدید رو ندارم. چیزی نیست که روزم رو فیروزه ای کنه...
    همه ی حرفم اینه، شادی هام حل شده توی خاکستر این روزها...محو شده...
    حرف اینه که دیگه رنگی نیست این روزایی که انگار از عالم و آدم عصبانیم...ناراحتم...حتی توی خودم هم نیسم! حتی با خودمم خوش نیسم...
    د

    گم شده ام 
    دونه ی صد و بیستم  
    شنبه ها کلاس جبرانی داریم . این هفته قرار بود برگزار نشه و جیم سر کلاس خیلی صریح اینو گفت و من خوشحال از اینکه شنبه مجبور نیستم ساعت 6 صبح برم ارومیه  اومدم خونه . چند ساعت پیش همکلاسیم یه عکس فرستاد گروه که مکالمه ی خودش و جیم بود . جیم فرموده بود که شنبه کلاس جبرانی برگزار خواهد شد . تو اون لحظه واقعا دلم میخواست با کله برم تو صورتش و لهش کنم . ولی متاسفانه کنارم نبود و اگر هم بود باز هم کاری نمیتونستم بکنم : D  در هر حال خیلی عصبانیم کرد . ف

    دونه ی صد و بیستم 
    نقطه حمله  
    فکر میکنم مهم ترین تاثیری که ناراحتی رو  من میذاره یا درواقع نقطه حمله اش روی من ساعات خواب و غذای منه.گاهی خیلی میخوابم بطوری که حتی باورمم نمیشه که اینقدر خوابیدم و این در واقع زمانیه که من کاملا افسرده ام و دل گیر و هیچ کاری ازم برنمیاد.وقتی اشتها ندارم هم دقیقا یعنی همین حالت و وقتی زیاد میخورم یعنی عصبانیم یا استرس دارم.نمیدونم ولی واقعا خواب بهترین فراره یا شایدم  بدترین.اخه جالبه که نمیدونم از چی و از کی دارم فرار میکنم.حس و حالم ا

    نقطه حمله 
    برنامه ریزی..  
    از صب ک تا عصر همش چرت میزدم...بعد ک بیدار شدم برنامه ریزی کردم همه کارامو انجام بدم...ازجمله اینکه آمار بخونم...چرا هیچوقت رو برنامه ریزیایی ک انجام میدم پیش نمیرم؟؟؟؟؟؟؟میخواستم برم حمام ک مامان رفت بیرون و من و بی بی تنها موندیم...اوففف..نمیشد تنهاش بذاری...پاشدم همه کارای خونه رو انجام دادم...حالا هم ک اومدن علی خودشو انداخت تو حموم...نذاشت من برم..اوففف .بااین اوصاف نمیتونم درس بخونم...مهسا داره نزول میکنه..و این اصلاااا خوب نیست...حرفم ک توگوشش

    برنامه ریزی.. 
    عنوانش را تو بگو !  
    کسی میشه برای من اینو ترجمه کنه : "برام دعا کن... دعا کن کارهام درست بشه...
    دعا کن طلبیده بشم... برای همیشه طلبیده بشم..."امروز یک دلشوره غریب توی دلم بود. بصورت ناخودآگاه اشکهام درمیومد . اصلا کنترلی روی رفتارها و کارهای داغونم نداشتم و ندارم ! تا رسیدم به این حرفها ! لطفا کسی برای من معنیشون کنه ، چون اونی که تو ی تصور منه و من حتی نمیخوام بهش فکر کنم ، اگر باشه ! اگر باشه ! فقط میتونم بگم  ، نمیتونم بگم ! خصوصی بهش میگم ! البته اگر بیاد و معنی ک

    عنوانش را تو بگو ! 
    خواهش می کنم  
    خیلی زود فکرم می ره رو مردن. وقتی یه تار موی سفید می بینم فکر می کنم قراره بمیرم و بعدش غصه می خورم از اینکه کلی کار هست که دلم میخواد انجامشون بدم و اگه بمیرم دیگه نمی شه.این روزا که این مشکل جسمی برام پیش اومده و دلمم نمی خواد درموردش بنویسم چون عصبانیم می کنه، به مرگ فکر می کنم. دلم نمیاد بمیرم. قراره این تابستون برا اولین بار همش پیرهن بپوشم. اونم پیرهن آبی. قراره جمعه ها تو یه قسمتی از اتاقم که افتاب میاد چای بخورم. قراره داستان بنویسم نقا

    خواهش می کنم 
    شرم..  
    من به کجا رسیدم..؟؟!!این من نیستم .. من نباید این باشم نباید این می بودم چی باعث شد این امروزم باشه این حالم باشه ...چی باعث شد..؟؟از خودم از خدا از همه خجالت می کشم..برنامه زندگی من این نبودبرنامه تربیت شخصیتم این نبود..از خودم عصبانیمخدا منو ببخشه...باید فردا بیدار شم باید از نو شروع کنمباید اشتباهامو جبران کنمباید سخت تلاش کنمباید مسیر عقب مونده رو جبران کنمباید مسیر اشتباه رفته رو برگردمباید باید باید ...اما من و تواما من و ت

    شرم.. 
    کرختی روزای آخر سال  
    روزهای آخر سال کش میارن و من هیچ نکته‌ی جالبی نمیبینم مگر کتاب مبانی کامپیوتر و دیفرانسیل و شرلوک هولمز و گروه تلگرام کوچیک دوستای دانشگاهو پنیر پیتزا و به طور کلی غذا و  آدامس  نعنایی تند و بوی کافی آماده. اوه نه پس من نکات جالبی هم میبینم ولی خب بازم بهم خوش نمیگذرههر چیزی میتونه عصبانیم کنه و من خودمو گذاشتم رو اون موود خودکار بیخیالیم که جواب همه رو آروم میده و البته گاهی ممکنه از کوکش خارج شه و همه چیزو به ثانیه بدره! حوصله خریدم ندارم و

    کرختی روزای آخر سال 
    دامن کوتاه..  
    بعضی وب هایی ک میرم...هضمش برام سخته...دوس ندارم از معزم کار بکشم و درموردش فک کنم...پس رهاش میکنم و ب فراموشی میسپرمش....کار درستی هست ایا؟؟؟؟؟؟؟؟++مادر و پدر اومدن...کی تموم میشه این قضیه اخه؟؟؟؟عصبانیم میکنه...دوس ندارم مامان و بابام اذیت شن...حتی یه لحظه...++دلم برای دامن کوتاه سفید و قرمزم و لباس خواب باب اسفنجیم تنگ شده..پس کی ۲۰ میرسه؟؟؟؟؟++خواهر شوهر مریم داره ازدواج میکنه و من هییییچ نظری دراین مورد ندارم.. چرا حقوقارو نمیریزن ب حساب؟؟؟دلم

    دامن کوتاه.. 
    عصبانیم:|  
    وقتی سه تا رمان تو یه هفته میخونی...وقتی شب قبل آزمونت میری عروسی...وقتی 5 دیقه ای یه بار سرمیزنی اینجا پس از خودت توقعی هم نباید داشته باشی...خیلی بی جنبه ای...حالم به هم خورد با این درس خوندنت...از 30 رسیدی به 60 :| فک کردی اون 30 تای دیگه دست میذارن رو دستشون منتظرن تو بری بشی اول؟!!!...شد یه بار بشی بیستم؟ نه نشد چون تا میرسیدی به 30 وامیدادی:/...دوست دارم سرت داد بزنم...رو چه حسابی پا میشی میری عروسی؟! هان؟!!!...دو ماه فقط دوماه درستو بخون تورو قرآن...دو ماه ن

    عصبانیم:| 
    آغاز  
    نقل و نبات امروز زندگی من شده است بی حوصلگی و خستگی های طولانی،بی حوصلگی میزند به مغز آدم تا یک روز که از خواب بیدار میشوم، میبینم،شپلق،مغزم پاشیده شده توی آینه ی لب پنجره.این چند وقت انقدر به قول نسرین جان رایانامم را چک کردم که بالا می آرم از عدد گوشه ی صفحه و بعد غرغر هام را با خودم میکشم درست تا اینجا و یکهو همه چیز را میریزم روی صفحه ها،هر بار که میخواهم بنویسم،میترسم و لرزم میگیره که مبادا فلانیک بخونه و فلان نظر را بده و فیسالیک بگه واه

    آغاز 
    دردسرهای دانشجویی -2-  
    همین الان یه ایمیل از edu برام اومد با این مضمون که نمره درس اندیشه اسلامی 1 ، صفره و وضعیتم در این درس، رد!
    احتمالاً الان نازک تر از مواقع معمولم که یه همچین ایمیلی منو تا حد جنون عصبانی می‌کنه هر چند که واضح و مشخصه که جز اشتباه،چیز دیگه ای رخ نداده. 
    نمی‌دونم مشکل این ترم لعنتی با من چی بود که همه ی اساتید اشتباهاتشون رو دارن سر من خالی می کنن.
    از رفرش کردن صفحه جیمیل و منتظر موندن واسه این که استاد مربوطه پاسخگوی اشتباهاتش باشه بیزارم. از دم

    دردسرهای دانشجویی -2- 
    عنوان ندارم !  
    امروز کلا حالم خوب نبود . هم نگران بودم هم عصبی هم ناراحت . کلا یه چیز عجیب غریبی !!!!!!از 365 روز سال 360 روزشو حالم خوبه ولی اون 5 روزشو میشم هیولا !
    وقتایی هم که حالم بده یا عصبانیم کلا سیستمم اینجوریه که دوست ندارم کسی باهام حرف بزنه . اینجوری یه نیم ساعت ، چهل دقیقه بعدش خودم حالم خوب میشه و از هیولا بودم درمیام...اما امان از وقتی که همش بهم بگن چته؟!چرا ناراحتی؟!چرا عصبی؟! خوب تعریف کن ...بدتر اعصابم خورد میشه...حرصمم میگیره...
    امروز ظهر که بیدار شدم ه

    عنوان ندارم ! 
    این روزها  
    +خوبم.خداروشکر.+نمیخام وبم همش بشه غصه و ناراحتی..+میخام از لحطات کوچیک شادی هم لذت ببرم.چون زندگی ماشالله برای من چندین شصت داره!!همینجوری پیش بره من از رو میرم.. .+امروز از عصر بامامان رفتیم برای خرید خوراک یخچال شرلی..الان دستم آبله زده..کرفس و هویچ و لوبیا سبز و بادمجون... هنوز من ن هویچشو خورد کردم ن کرفسشو!!!! ببین چ کردم باخودم:)))))+از شرلی ناراحتم..اما ناراحتیم مهم نیست.به رو هم نمیارم.یک روز فقط اشکم ریخت..اونم ن بخاطر ناراحتی خودم.بخاطر حرفی

    این روزها 
    غرغر  
    دیروز روز مزخرف و احمقانه ای بود...روزی که از پریروز بلا باریده بود یک دم.این هفته خیلی توی آزمایشگاه دانشگاه زحمت کشیدم که بتونم  نتیجه بگیرم.خیلی حرص زدم و خیلی دقت کردم.وقتی نتیجه اولیه رو دیدم و خوشحال و خندان ادامه کار و شروع کردم بعد از مدتها مطمئن بودم که قدم بعدی هم همونی میشه که میخوام و نتیجه ش این شد که دقتم و بیشتر کنم و دو ساعت جم نخورم و کمردرد شدید بگیرم.البته  دان کمکم کرد وگرنه که بیچاره بودم.وقتی پلیت ها رو با وسواس پیچیدم

    غرغر 
    *توهم توطئه  
    *متاسفانه نشد که زود برگردم. هر روز صبح توی تاکسی با خودم میگم وقتی رسیدم شرکت قبل از شروع کار بنویسم، غافل از اینکه هر روز کار زودتر از رسیدن من شروع شده!دیروز صبح اینقدر آب و هوای شهر و حال و هوای دلم خوب بود که داشتم فکر می کردم با اینکه از عیدها بدم میاد، با اینکه امسال عید روز اولش مچ پام پیچ خورد و تقریبا خونه نشین شدم، اما بودنش بهتر از نبودنشه. داشتم فکر می کردم که قبل عید به خاطر خستگی زیاد اینهمه غر می زدم و از کار دلسرد شده بودم اما دقی

    *توهم توطئه 
    تفاوت مهربانی با مهرطلبی در رابطه با فرزندان  
    آیا پدر یا مادر مهربانی هستید؟تفاوت مهرطلبی با مهربانی در رابطه با فرزندانمانوقتی ما "مهربانیم" در رابطه با فرزندمون کاری رو میکنیم که دوست داریم و درسته، از رابطه با فرزندم رشد می کنم، لذت می برم، از او می اموزم، از او پاداش می گیرم با او خوب و خوشم، حتی با اشتیاق بازی و در اغوش گرفتن فرزندم صبح بلند میشم. لذت میبرم که با فرزندم غذا بخورم باهاش حرف بزنم، از بودنش احساس لذت و رضایت میکنم. با فرزندم جهان رو حس و احساس می کنم، از انرژی و هیج

    تفاوت مهربانی با مهرطلبی در رابطه با فرزندان 
    خشونت  
    ایدین سیار این روزا طنز پرداز محبوب منه الان داشتم یه مطلب ازش میخوندم راجب خشونت یه دفعه به خودم فکر کردم که الان انقدر خشن و عاصی و عصبانیم که میتونم هر کاری انجام بدم هر کاری بدون هیچ خط قرمزی!اما تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که بلاکت کنم از هر جایی که هستی که واسه اونم خودم عذاب کشیدم شد خشونت علیه خودم و روحم یعنی انقدر داغون که حتی تو عصبانی ترین حالتم فقط بلده قهر کنه..... طاعونزندگی مون شبیه ِ طاعونههر دوتامون ، دچار واگیر

    خشونت 
    در ستایش بهترین داداش دنیا و سیاوش و شاید ابی و حبیب  
    تصور کنید حال من بد است. چه چیزهایی حال من را خوب می کند؟ اول از همه صحبت کردن در مورد آنچه ناراحتم می کند. نمی توانم. می دانم قیافه ام وقت ناراحت شدن خنده دار است و برای همین بیشتر ناراحت می شوم. گمانم خنده دار می شوم. چون همه لبخند رد و بدل می کنند. عصبانی لب هایم را بر می چینم و فقط یک کلمه از حالم را می گویم. مثلا: من عَ صَ با نی ام و این اصلا خنده دار نیست. گاهی حتی همین را نمی گویم. همین که وقتی از پله های اتاق پایین می روم و هیچ سلام خاص یا شوخی نم

    در ستایش بهترین داداش دنیا و سیاوش و شاید ابی و حبیب 
    پدر آن دیگری....  
    عنوان اسم فیلمیه که الان توضیح میدم چرا عنوانم شده....ما داشتیم(من و مامان)یه فیلم ایرانی مجازحتی(!)نگاه نیکردیم که چون انگار شخصیت دختر فیلم دوست پسر داشت،پدر فرمودن که فیلم بدآموزی داره و بزنید اونور:/حتی میتونست اینو در لفافه و با لحن بهتری بگه...یا حتی اگه به بهانه ی اینکه درسمو بخونم میگفت صد شرف داشت به اینکه بگه بدآموزی(!)داره...خلاصه جوری شد که من خودم اومدم توی اتاقم ولی بشدت شخصیت انگر(anger)وجودم داشت شعله ور میشد و انگار نه انکار که....توض

    پدر آن دیگری.... 
    دونه ی صد و بیست و دوم  
    سلام . من برگشتم امروز صبح که رفتیم سالن استاد گفت که امروز امتحان میگیرم  چون وقت کمه و تعدادتون زیاده . نیم ساعت تمرین کردیم و بعد امتحان پنجه و ساعد و پنجه پشت رو گرفت و دفاع و سرویس و اسپک موند واسه هفته ی دیگه . تو اسپک و سرویس مشکل دارم شدید !!!!!! گفت که سرویس هاتون باید از تور رد شه و سرویس های من به نزدیکی تور هم نمیرسن  به لطف ساعد هایی که زدم دستام دوباره نابود شد  حالا والیبال به کنار امادگی جسمانی رو کجای دلم بذارم ؟؟؟ 1

    دونه ی صد و بیست و دوم 
    مامانم دعا میکنم همیشه سلامت باشی  
    یکی دو هفته بود و البته هست که مامانم بشدت دچار پا درد شده در ناحیه کشاله ران و باسن و.....به حدی که حتی کنار ظرفشویی هم می ایسته برای شستن ظرف ها درد داره و دستش رو به عنوان تکیه گاه میزاره کنار ظرفشور و وزنش رو یندازه روی دستش و خودش رو کج میکنه، بشدت نگران شدم چرا که یهو دردش شروع شده بود، البته به روی مبارک نیاوردم و گذاشتم خودش عنوالن کنه، فقط گفتم چی شده مامان چرا اینجوری می ایستی؟ خلاصه هفته پیش خودش گفت واسم ی وقت از ی دکتر زنان بگیر تا برم

    مامانم دعا میکنم همیشه سلامت باشی 
    مشترک موردنظر  
    از رفتنش خیلی نگذشته بود. هنوز بوی عطرش رو می‌شد هرجای
    خونه استشمام کرد. دلخور بودم ازش. تمام روز خط موبایلم اشغال بود. «مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد» .مشترک؛ راستی از مشترک شدنمون هم خیلی نگذشته بود. پارسال
    همین موقع‌ها بود که دلو به دریا زدم و گفتم باید مشترک موردنظر رو در دسترسم بیارم!اون شب ماه بلندتر از همیشه به نظر می‌رسید. نشستنش رو تخت
    پادشاهی آسمون واقعن با شکوه بود. کلی محافظ دور و برش وایستاده بودن و حسابی
    هواشو داشتن؛ ولی نمی

    مشترک موردنظر 
    فقط رضایت شما برام مهمّه!!!!  
    از سر کلاس داشتم میومدم، خسته و کوفته. داشتم به ساختمونِ خودمون نزدیک می‌شدم که از دور دیدم دفتر فرمانده‌ی گروهان شلوغه. شصتم خبردار شد که وقت دادن نمره‌هاست. این نمره یک چیزی تو مایه همون نمره انضباط بود که تو مدرسه دست ناظم بود با این تفاوت که الآن دست یک سروان بود.می‌دونستم که وضعیت نمره‌م خوب نیست چون چند باری با فرمانده سر لباس و احترامات نظامی و موی بلند و صورت تراشیده بحثم شده بود. همینجور که به ساختمون نزدیک می‌شدم، تو این فکر بودم

    فقط رضایت شما برام مهمّه!!!! 
    دلمون خوشه  
    راستش میخواستم یه موضوع خوب بنویسم ولی در حال حاضر عصبانیم و دلم میخواد من باب موضوع عصبانیتم درد و دل کنم . تو امور مالی مربوط به طرف های حساب اداره مون ، با دودسته طرف هستیم . یه دسته کسانی هستند که میان از ما کل کشتی رو اجاره میکنند که با نام اجاره کنندگان باهاشون طرفیم ، یه عده ی دیگه کسانی هستند که بخشی از فضای کشتی رو اجاره می کنند که بهشون مشتریان می گفتیم . بعد برای ثبت هر گروه از این ها کد های جدا گانه ی مخصوص داریم . این موض

    دلمون خوشه 
    16اردیبهشت  
    دیروز سرظهری اصلا حالم خوب نبود ،سرماخوردگیه یا چی نمیدونم !پاهام درد میکرد .آب ریزش بینی هم داشتم..وحوصله دکتررفتن اصلانداشتم..سرظهری مهدی اس زد .گفتش ظهر بیا ناهارو باهم بخوریم.گفتم حالم اصلا خوب نیست..  احتمال دادم  گوشی که میگفتم رو برام خریده.گفتم برام قرص هم بگیر نمیدونم چمه!داشتم براش از بچه های دهه هفتاد میگفتم .شاخ درآورده بودد...یکم ازینورو اونور حرفیدیم.موقع خدافظی پرسیدم گوشی من چی شد!میگه هفته دیگه شنبه یکشنبه یا دوشنبه میگی

    16اردیبهشت 
    یک روز سخت با پسرک  
    الان که نشسته ام اینجا با دستهایی که از شدت عصبانیت می لرزه و معده ای که از شدت حرص خوردن درد گرفته و گلویی که از شدت جیغ زدن می سوزه، نمی دونم که دقیقا باید در مورد کدوم زمینه ای که ذهنم رو مشغول کرده بنویسم.1- پسرک غذا نمی خوره. خیلی سخت و بد می خوره. از دست من عملا چیزی نمی خوره و مامان و همسرجان با هزاران ترفند و بازی یه چیزی به زور توی دهنش می کنن. راه به راه شیر میخوره و اسم منحوسش از زبونش نمی افته. اگر که سعی کنیم بهش ندیم تا گرسنه بشه تا سد حد

    یک روز سخت با پسرک 
    حسودی نکن  
    قبلنا  فکر می کردم این از حسهای منفی خودمه تا اینکه یکی از دخترها تعریف کرد خانم میز بهش گفته دیگه کمک فلانی نکن   یا چرا صبح زود میای تو نمی تونی اینکار برای فلانی یعنی من انجام بدی دعواش کرده ،دخترک با ناراحتی برام تعریف کرد خانم میز به شما حسودی می کنه دوست نداره کسی کمکتون کنه .دلداریش دادم و گفتم اینطور نیست وتو حتما اشتباه برداشت کردی من در حضورخودت از خانم میز میپرسم چرا  به تو گفته دیگه کمک من نکنی،وپرسیدم خانم میز چنان نعره

    حسودی نکن 
    احساس غرور!  
    سلام...
    خیلی حالم خوب نیس امروز... اومدم خونه! اتفاقای خیلی زیادی افتادن... چن روزه ننوشتم... سرم شلوغ بودش! خوابگاهو عوض قرار بود بکنن... بعد دیگه اخر سالم هس؛ باید همه چیو جمع میکردیم یا میوردیم خونه... یام بعضیارو بسته بندی میکردیم ببرن خوابگاه جدید!
    خلاصه... این روزا خیلی افتوخیز داشتم... چهارشنبه بیمارستان بودم صبش درحالی که شب قبلش سه ساعت تونسته بودم بخوابم! البته شکایتی ندارما... شبش خیلی هم خوش گذشته بود خب... :) اممم بیمارستان با این استاده خ

    احساس غرور! 
    رازی که هرگز کشف نشد...  
    یه موسسه فرهنگی هنری پیدا کردم توی این شهری که الان هستیم . فکر میکنم قبل از امتحانا بود که با استاد پیانوم خداحافظی کردم و کلاسو موقتا رها کردم . به این فکر میکردم که منی که میخوام مهاجرت کنم و الانم امتحان دارم کلاس رفتنم بی فایده س . بهتره بذارم بعد از امتحانا و مهاجرت ، همونجا برم کلاس . این شد که بعد از یک سال عزیز ، کلاس رفتن و زندگی باپیانوی جان دلم ، چند ماهی ازش فاصله گرفتم .الان یاد ذوقهای بابام افتادم وقتی آهنگ زدنمو میشنید . خداروشکر ک

    رازی که هرگز کشف نشد... 
    من ناک اوت شدم  
     
    من ادم ساده ای بودم تو گذشته خیلی ساده و زود
    باور ..الان دیگه اونجوری نیستم نه که گرگ شده باشم ها نه ..هنوزم ته قلبم من
    کودکی میبینم تو بغل مادرش اشکم میاد بیرون هنوزم دل نازکم هنوزم غصه میخورم گاهی
    غصه های به من بی ربط...
    ولی خوب شرایط زندگی ایجاب کرده که من خیلی خودم
    رو محکم نشون بدم منظورم محکم مشکلات نیست ها منظورم از نظر برخوردی هست ..
    من همون ادمی ام که با همه کنترل هام تو فیلم
    شهرزاد یک جاهایی گریه کردم ... یک جاهایی بغض کردم و یک جاهایی دی

    من ناک اوت شدم 
    حماقت من ..  
    اقا لعنت به دهان یکه بی موقع باز شود لعنت به
    منی که موثر بوده باشم تو زندگی یک احمق نگین چرا بی ادب شدم میخوام خودم رو دار
    بزنم احساس عذاب وجدان داره خفم میکنه . من لعنتی .... البته دارم خودم درستش میکنم ولی اگه دیر میفهمیدم چی؟
     
    یادتونه از اون دوستم که گفتم به نظر من نیاز به
    روانشناس داره .باید دارو بخوره البته بهتره اینجا اسم بذارم براش که دیگه اشاره
    نکنم به مشکلش . همون دوستم که شوهرش زندان بود اقا فکر کنید اسمش ساراست ...
    عصبانیم ها ..
    سارا ر

    حماقت من .. 
    آهنگ ترکيه ای جديد از Bengu به نام Gezegen به همراه متن آهنگ  
    آهنگ ترکیه ای جدید از Bengu به نام Gezegen به همراه متن آهنگ ترکیه ای
     
    yeni turkiye sarkisi Bengu dan Gezegen adli bedava indir bu sarkinin sarki sozu asada dir
    متن آهنگ :
    Gereksiz çekip gitmekle,Dert üstüne dert bindirmekle,Kirilmis kalp hirsizlardan...Ne inancim kaldi bu aska,Ne de sancim var,Ne inatla kalbimi kirdin,Ne kazancin var…Yürek az çok kendine geldi,gidecek yer var,Önümüzde koskoca bir yil cosacak yer var...Tikadin bütün yollarimi, sana verdigim yillarimi,Biriken tüm imkânlarimi, alip çek git…Sana verdigim son hediye, beni bir daha görme diyeGezegendeki son gemiye, binip çek git…دانلود موزی

    آهنگ ترکيه ای جديد از Bengu به نام Gezegen به همراه متن آهنگ 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%