• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    شاعرانه هایم

    رویاها  
    ✳️✳️✳️ «زِلاتان ابراهیموویچ» بازیكن مشهور تیم ملی سوئد و باشگاه «پاری سن ژرمن»، كه جدیداً یه خیابون مهم تو سوئد به نامش زدن میگه: «باور کنید من رؤیای تمام موفقیت‌هايم را در بچگی‌هايم دیده بودم...!»    
    قانون زندگی٬ قانون باورهاست:-)

    رویاها 
    جیب  
    شش ساله كه بودم دو تا جیب داشتم در یكی نان می گذاشتم ، در یكی سیب و دنیا زیبا می شد...شانزده ساله كه بودم دو تا جیب داشتمدر یكی حافظ می گذاشتم ، در یكی نیما.تو را خواب میدیدم و دنیا زیباتر می شد...بیست و شش ساله كه بودم دو تا جیب داشتمدر یكی مسلسل می گذاشتم ، در یكی تو را.دنیا زیر پایم می لرزید...سی ساله كه بودمجیب هايم نبودندیك دل تحت تعقیب داشتم كه مدام تو را سانسور می كردند ، از دریچه ها و دهلیز هایش.دنیا چیزی نبودجز چشم های تو و مشتی فریاد فراری...

    جیب 
    مگذار بي تو بودن هايم مرا از تو دور گرداند...  
    به نام تو ای خدای خوبم
    خدایا در بودن تو شكی نیست،ولی
    در حق پذیری من شك است.
    تمام بی تو بودن هايم را از نفس فریبنده خویش می كشم.
    همه بدی ها از من است و هر چه خوبی است از توست.
    دوستت دارم ای آرام جانم،
    ای تنها امید حیات،
    مگذار بی تو بودن هايم مرا از تو دور گرداند.
    یادت را مستدام فرما...

    مگذار بي تو بودن هايم مرا از تو دور گرداند... 
    غریبه...  
    خوش بحالت غریبه!!!دنیای کسی هستی که دنیای من است...چنان در تو غرق شده ک بخاطر تو مرا نادیده میگیرد....مرا.... اشک هايم را.... دلتنگی هايم را.... غم هايم را....بغض هايم را.... میبیند و چشم هایش را میبندد....فقط بخاطر توووووو....من مغرور را به جایی رساندی....که همه وجودم را بغض فرا گرفته....بغض حسادت به تو!! خوشبحالت غریبه....

    غریبه... 
    سلام مادر ...  
      چه میکنی با بی وفایی هايم ...؟چه میکنی با گله هايم ....؟نبودنت بیشتر از قبل حس میشود ....انگار با من قهر کرده ای !!! دیگر به خواب هايم هم سر نمیزنی ...خودت بگو چکار کنم با جای خالی تو ؟!آنقدر با خودم حرف هايم میگویم که فکر میکنند دیوانه شده ام !!!برایم سخت است نفس کشیدن در هوایی که تهی از نفس های توست ....گرمای دستانت را کم دارم ....بدون گرمای وجود تو ، سرما تا مغز استخوانم را فرا گرفته است ...نمیدانم دیگر چه بگویم  ؟!!!فقط دلم تنگ است برایت ....همین ♥♥♥♥♥..

    سلام مادر ... 
    بغض هایم بوی پدر می دهد..............  
    این روزها بغض هايم بوی پدر می دهد
    قدم که برمی دارم تا راه بروم میل رسیدن نیست مگر وصال پدر
    چشم هايم انگار می خواهند ببارند برای کسی که هر لحظه می گفت دخترم بنشین تا دورت بگردم.......
    کاش می بود تا من  یک عمر دورش می گشتم
    کاش می شد صدای نفس هایش را بار دیگر می شنیدم
    کاش یکبار صدایم می کرد فقط یکبار دیگر............
    وای بر من وای بر من........................

    بغض هایم بوی پدر می دهد.............. 
    :)  
    خودکشی خواهم کرداشک هايم سمی استناله هايم داغ است،داغ تر خورشید دست هايم سرداست،دست هايم خشکید خون قلبم لختهقلب من مصنوعی، جنس قلبم تخته یاررا خواهم کشت قبرآن خواهم کندخون آن مینوشمکشت احساس مرا کاش میکشت مراگفت بامن یاراستروزو شب غمخواراستقلب من با اون بودکردآمالم دودحال انگشت نمای خلقمخودکشی خواهم کرد یاکه او خواهم کشتگرچه اورا بکشم،خودمن میمیرم گرچه بدبود ولی،بازدل کردهوای اوراحیف...روزگارم تلخ است...

    :) 
    تنهاییم را پنهان می کنم  
    در " نقاشی هايم " تنهاییم را پنهان می کنم...
    در " نوشته هايم " درد دلم را...
    در " دلم " دلتنگی ام را...
    در " سکوتم " حرف های نگفته ام را...
    در " لبخندم " غصه هايم را...
    " دل " من.........
    چه خردساااااال است...!!!
    ساده می نگرد..!!
    ساده می خندد..!!
    ساده می پوشد..!!
    ساده می گرید..!!
    " دل " من.........
    از تبار دیوارهای کاهگلی است...!!!
    ساده می افتد..!!
    ساد ه می شکند..!!
    ساده می میرد..!!
    "" خیلی ساده ""

    تنهاییم را پنهان می کنم 
    خاطره ای از کلاس استاد دهکردی  
    خاطره ندارم به جاش یه شعر مینویسم
    کودکی هايم اتاقی ساده بود
    قصه ای دور اجاقی ساده بود
    شب که میشد نقش ها جان میگرفت
    روی سقف ما که طاقی ساده بود
    میشدم پروانه خوابم میپرید
    خواب هايم اتفاقی ساده بود
    قهر میکردم به شوق آشتی
    عشق هايم اشتیاقی ساده بود
    ساده بودن عادتی مشکل نبود
    سختی نان بود و باقی ساده بود

    خاطره ای از کلاس استاد دهکردی 
    314: بلوغ های نارس  
    آینه ی گرد را که از روی دیوار برمی دارم، علاوه بر تبخال پت و پهن و دردناکی که عدل اندازه ی نصفه ی یک سکه ی پانصدیست، جوش ریزی روی شقیقه ام درست کنار آن دسته ی سفید رو به زیاد شدن نشسته است. شبیه آن جوش های ریز و بی رنگی که حوالی ده سالگی یک شبه روی صورتم نشست.
     
    رفته بودم نان بخرم؛ دست هايم به جیب های پالتوی صورتی بزرگی که بابا سر خود خریده بود نمی رسید؛داخل  نانوایی شدم و در صفِ سیاهی از زنان ایستادم، دست هايم گرم شد و چشم هايم به چشم های قهوه ای ش

    314: بلوغ های نارس 
    تو را امانت داده ام به حضرت بابا...  
     حال این روز هايم؛
     دست و پا زدنی 
     بیهوده است...
     اگر
     بنا باشد، 
     روزی کنار من نباشی؛
     هر کار هم کنم نخواهی بود...
     +
     گر نگه دار من آن است که من می دانم
     شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
     +
     یک بغض میان نفس هايم جای گرفته است...
     التماس دعا

    تو را امانت داده ام به حضرت بابا... 
    چشم بسته  
    چشم هايم را خواهم بست 
    جور دیگر نخواهم دید... این دنیا زاویه ی بهتری ندارد
    این دنیا چهره ی زیبایی نشانم نداده است که حالا میان بیقراری هايم بخواهد دوباره رویِ گُلَش را نشانم دهد
    چشم هايم را خواهم بست تا سیاهی مطلق دنیایم را فرا گیرد
    تا سکوت اطرافم را احاطه کند
    تا تمام شود همه ی این قضاوت های بیجا و ادعاهای دروغین
    دنیای خود را به سیاهی مهمان میکنم تا هرکس حقیقی و صادق است با پر رنگی وجودش پسِ تاریکی هايم به اثبات برسد
    گوش هايم را به سکوت مهمان م

    چشم بسته 
    همهمه ی پوچ  
    نقش قدم هايم بر روی آسفالت خیس
    آسمان از ستاره لبریز
    آشوب وجودم در این نیمه شب لعنتی
    باران میزند 
    قطره هایش را بر صورتم میکوبد
    تا بیدارم کند از این رویای خیس
    تمام این شهر را متر میکنم
    رسم حرف زدن را از یاد برده ام
    کلمات سرکوب شده ام
    دود میشوند، قدم های در خیابان میشوند، مشت های کبود میشوند، بغض های فرو خورده میشوند و...
    میان همهمه ی زندگی ام همدمی برای سکوت هايم پیدا نمیکنم
    میان این همه شلوغی کسی نیست که از چشم هايم بخواند مرا
    که از نقش قدم هايم

    همهمه ی پوچ 
    78. دست هایم  
    دست ها برای من موجودات شگفت انگیزی هستند. همیشه به هرکس که میرسم اول دست هایش و انگشت هایش را میبینم. بعد با خودم میگویم خوش به حالش چه انگشتان کشیده و ظریفی ... یا چه دست های تپل با مزه ای ...
    به دست های خودم نگاه می کنم. انگشتانم کشیده نیست. ناخن هايم هم معمولی است و کشیده نیست. مچ دستانم ظریف است اما کف دست و انگشت هايم نه. دوست داشتم انگشتانم کشیده و باریک بود و ظرافت زنانه ای خاصی داشت ، اما ندارد...
    مهم نیست ... مهم این است که می توانم با همین دستا

    78. دست هایم 
    305  
    هیچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبلیمان نیست ، هیچكس برای ما تاكسی نمیگیرد كه برگردیم همان جایی در خودمان كه قبلا بودیم ، همه می آیند؛ همه چیز را در ما به هم می ریزند و می روند ، همه می آیند به بهانه ی سر و سامان دادن جای همه چیز را عوض می كنند ، در را به هم می زنند و می روند ، ما می مانیم و حس های گمشده ، حرف های گمشده ، ما می مانیم و قسمتی از خودمان كه توی هیچ كشو و روی هیچ میزی پیدا نمی كنیم ، هیچكس ما را به خود قبلیمان بر نمی گرداند ، یك روزی حوال

    305 
    ای ساربان، آهسته رو، با ناتوانان صبر کن!  
    وقتی می نشینی پای حرف هايم و برای اشک هايم آغوش می شوی و پا به پای من اشک می ریزی،
    وقتی برای دل ِ شکسته و زخم های سر باز کرده ام غصه می خوری و حق می دهی
    دلم برای زندگی تو بهترین اتفاق ها را می خواهد. غصه نبینی

                           گرم باش ای سرد تا گرمی رسد
                           با درشتی ساز تا نرمی رسد
                                                                   حضرت ِ مولانا

    ای ساربان، آهسته رو، با ناتوانان صبر کن! 
    وفات حضرت ام البنین  
    حضرت ام البنین در واقعه كربلا حضور نداشت، هنگامى كه بشیر به مدینه بازگشت و ام البنین را ملاقات كرد، خواست تا خبر شهادت فرزندانش را به وى دهد ام البنین گفت: رگ قلبم راپاره كردى بچه ‏هايم و آنچه زیر آسمان است فداى ابا عبد الله علیه السلام، از حسین برایم بگو
    مجمع مهدیون تبریز

    وفات حضرت ام البنین 
    رفتن  
    تو اگر هم بروی
    هرگز نرفته ای
    مردم تو را بیاد خواهند آورد
    میان کلماتم
    شعرهايم
    نوشته هايم
    چشم هايم
    بغض هايم
    حتی اگر زنِ مرد دیگری شده باشم
    حتی اگر مادر بچه های مردِ دیگری باشم
    این سرنوشت غم انگیز یک زن شاعر است
    هرگز کسی از زندگی او نمی رود
    من اما اگر بروم
    در اولین لبخندِ زنی رهگذر
    گم می شوم.
    * بدون ویرایش

    رفتن 
    نامه شماره چهار  
    Tom odellیک اهنگی دارد به اسم heal.به معنی درمان یا التیام دهنده.در شروع آهنگ خواننده می گوید:take my mind...take my pain و بعد در جایی از اهنگ خواننده می خواند:گذشته ام را بگیر.گناهانم را بگیر.تو هم همین کار را بکن.دردهايم را بگیر.آن ها را بسوزان و خاکسترشان را روانه اقیانوس ها کن.التیام دهنده باش.درمانم باش.نور باش برایم میان تاریکی های انبوه.سردردهايم را بگیر.بغض و گریه را بگیر.سه روز پشت سر هم گریه کردن را از من بگیر.التیام دهنده باش.درد را از من بگیر.درد را ا

    نامه شماره چهار 
    از این سو تا آن سوی جو...  
    بچگی ها که بر لب جوی می‌ایستادم
    شوق پرش به آن‌سو
    تنم را پر میکرد...
    از پا هايم شروع میشد...
    بالا می‌آمد...
    و بالاتر...
    تا میرسید به سینه ام
    (شوقی درونی میشد...)
    آنگاه فتح صدر میکرد
    و گلویم را
    (دیگر مشورت بی‌فایده مینمود...)
    و سپس بینی‌ام را
    (عطر سبزستان های آن‌سوی جوی...)
    و سپس گوش هايم را...
    (بستن حرف دیگران...)
    اما!
    ادامه مطلب

    از این سو تا آن سوی جو... 
    شعری زیبا از استاد شاملو همراه با ترجمه خودم به کوردی  
    Mohammad:كیستى كه مناینگونهبه اعتمادنام خود را با تو میگویمكلید خانه ام رادر دستت میگذارمنان شادى هايم رابا تو قسمت میكنمبه كنارت مینشینم و بر زانوى تواینچنین آرامبه خواب میروم؟كیستى كه مناینگونه به جددر دیار رویاهاى خویشبا تو درنگ میكنم؟✍احمد شاملو

    شعری زیبا از استاد شاملو همراه با ترجمه خودم به کوردی 
    این بار  
    این باربر روی کاغذزیر بارانمینویسم عاشقانه هايم راباران که می بارددلم برایت تنگ می شودپر می شوم از هوای توبلند بلند برایت شعر می خوانماشک هايم در باران گم می شوندتو می آیی اما در خیال منو دستانت بوی باران می دهدو من جوری غریبدلم برای داشتنت درزیر باران تنگ می شود هنوز هم .. فدات بشه مامان 

    این بار 
    لحظه های یاد تو  
    گاهی لجظه هایی در زندگی ام رقم می خورد که زخم نبودنت به بدترین شکل سرباز میکند 
    همین دیروز ..آری همین دیروز دیروز... وقتی یک بار دیگر مرا با کتاب شفا زیر سوال برد ، تنها اسم تو مرهم زخمی شد که به دلم افتاده بود 
    تنها با خود یک جمله گفتم کاش بود....
    راستی چقدر خوب است که دیگر دایم از صفحات شیشه ای برای یاری رساندن به چشم هايم بهره می برم .....بین خودمان باشد ....اشک هايم دیروز زیر آنها پنهان شد کسی نفهمید چشم هايم نم پس داده اند ...بیشتر از توهینی که به من

    لحظه های یاد تو 
    آخرین لبخند  
    این قصه مجنونی ندارد این فقط لیلاست اما همینکه از تو میگوید خودش زیباست حتی خدا هم یک نفر را دوست میدارد شاید کسی که آخرین لبخند این دنیاست سر میکنم با درد هايم تا تو برگردی شاعر تمام حسرتش در دفترش پیداست برگرد از این فاصله برگرد تا هستم بانوی تو بی تو ببین تنها ترین تنهاستعاشقانه های من و تو

    آخرین لبخند 
    در میان گریه هایم  
    در میان گریه هايمهمچو یک شمع مذابمدر میان آرزوهاچون کویری در سرابمچشمه ایی خشکیده از امواج آبممن سرودی در گلو بگرفته از غممن چو فانوسی به طاق بیکسی مأوا گرفتمشمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتمقوی تنهايم که در تنهایی خودرفته ام از یاد یاران دیر سالیستمرغ غم در جان من خوش کرده منزلوای بر من و وای بر دل من

    در میان گریه هایم 
    برای برادرم  
    هوالحبیب
    معرفت،
    آنقدر نایاب است
    که انتظاری از برادرم هم دیگر ندارم!
    بعضی اتفاق‌ها که می‌افتد
    و خارج از توانِ پذیرش من‌اند،
    پاسخ‌ام به تمام‌یشان
    بسته بودنِ دهانم است!
    نه‌ می‌خورم نه حرف می‌زنم...
    در لاکِ خودم غرق می‌شوم!
    و آن هنگام است که
    تنهاترینِ آدم‌ها
    منم!
    که شاید خیالِ برادرم
    هم‌کلامم شود
    و یک تنه
    تمامِ درد‌هايم را به دوش می‌کشم...
    بعضی وقت‌ها
    من
    در تخت‌ام
    با غُصه‌هايم
    ذوب می‌شوم
    و از حرارتم
    تب می‌کنم
    و ...
    آخ طبیبم! برادرم!

    برای برادرم 
    305  
    هیچكس مسئول برگرداندن ما به خود قبلیمان نیست ، هیچكس برای ما تاكسی نمیگیرد كه برگردیم همان جایی در خودمان كه قبلا بودیم ، همه می آیند؛ همه چیز را در ما به هم می ریزند و می روند ، همه می آیند به بهانه ی سر و سامان دادن جای همه چیز را عوض می كنند ، در را به هم می زنند و می روند ، ما می مانیم و حس های گمشده ، حرف های گمشده ، ما می مانیم و قسمتی از خودمان كه توی هیچ كشو و روی هیچ میزی پیدا نمی كنیم ، هیچكس ما را به خود قبلیمان بر نمی گرداند ، یك روزی حوال

    305 
    خاکستان دل های غمگین  
    بگذار بنویسم ازغم هايم ازنداشته هايم
    ازحسرت هايم بگذاربنویسم ازقلبی شکسته
    قلبی

    که
    دیگر توان نداردبرای تپیدن
    روزی
    خواهد ایستاد ودیگر هیاهوی این دنیای پرتنش رانخواهد کشید
    روزی
    می اید که همه درمزار قلبم جمع خواهند شد
    ومن
    دیگربه خاکستان دل های غمگین پیوسته ام.
     

    خاکستان دل های غمگین 
    حصار زده ام زندگی ام را با رنگی سرخ ...  
    غمگینم ...یک خط قرمزِ پر رنگ را حصار زدم دور زندگی ام ، کسی پایش را چه از روی عمد و چه خطا داخل حریمم بگذارد دیگر مثل احمق های خوشبین ساکت نمیمانم و درست مثل همین دو ساعت پیش با حرف هايم سرش را میبُرم و تمام ...
    خسته شده ام از تمام نفهم ها ، کج فهم ها ، نقاب دار ها ، ظاهر ساز ها ، دروغگو ها ، بیشعور ها ، کم شعور ها ...
    خسته ام و غمگین ...
    مرزهايم را ، خط قرمز هايم را دیگر فراموش نخواهم کرد .

    حصار زده ام زندگی ام را با رنگی سرخ ... 
    کِنار..  
    راه می روم..کفش هايم نم کشیده است..جدول را گرفته ام ، رو به جلو..میدانم آن وسط جای بهتریست ولی مادرم میگفت تقاسش یا مرگ است یا خانه نشینی..باران می بارد..پای چپم را بالا ی جدول میگذارم..پای دیگرم را هم..دست هايم را باز میکنم ، شبیه به هواپیما..حالا من گرانترم..و این بالا تنها تقاسش زخمِ زیرِ چانه ام بود..خدا خوب میدانست که مرا چگونه عاشق کند..

    کِنار.. 
    این روز ها سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم!!!!  
    خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.امتحانی که در آن با غلط هايم قضاوت می شدم نه با درست هايم.اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هايم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتح

    این روز ها سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم!!!! 
    سلام به خنكاي ماه مهر  
    دوستان خوبید چه خبر سعی كردم زود تراز موعد خدمتتتون برسم .
    بعد ازشكر خداوند بخاطر یك فرصت دوباره برای نوشتن براتوم از آرین قشنگم میگم كه اصلاً دوست ندارم ناراحتش كنم ولی بعضی وقت ها ناچارم چشم هايم راببندم به تربیتش فكر كنم چون آرین الان تو سن لجبازی و میخواد استقلال داشته باشه البته با همه كارهایی كه میكنه از خیلی از بچه ها بهتره . من و مامانش همیشه دعامون عاقبت بخیریشه .انشااله برای همه بچه ها همین اتفاق بیفته  .امین

    سلام به خنكاي ماه مهر  
    خط  
    خط میزنم
    اسم خودم را
    جلوی تخته سیاه زندگی
    خط میزنم و تمام نمیشوم
    خط میزنم و هنوز هستم و به خطخطی هايم نگاه میکنم
    آینده را میخوانم
    مرور میکنم
    هر لحظه، هرکجا
    چند شبی است نخوابیده ام
    خواب را نیز خط زده ام
    شب ها نمیخوابم و آرزوهايم را خط میزنم
    زیادند
    مثل ساعت های لحظه های جنونم
    صبح به صبح تمام عقده های 20 سال زندگی ام بالا می اورم و یک صبح خیلی عالی را شروع میکنم
    خط میزنم
    زمین و زمان را خط میزنم
    متنفرم از آینده های احتمالی
    از فکر به این که چه میشود


    خط 
    ای عشق  
    تمام تکه تکه شده های قلبم درددارد تمام مویرگ ها سرخرگ های تمام تک تک عضلات درتنگی این قلب دلتنگم درعذاب اند.مرامیفهمی ای عشق؟؟؟!!
    تمام حرفهايم تمام ناگفته هايم تمام این حرفاهايم حرف داردحرف مرامیشنوی ای عشق؟؟؟
    تمام ثانیه ثانیه عمرم درانتظاریک عشق ازخود بی عشق میشودمرامی اندیشی ای عشق؟
    تمام یادت یادم را درآغوش مهرعشق می فشارد ومن بی تاب وسرگردانم از عشق
    بعدرفتنت سالی گذشت برایم" اما من درعظمت این عشق حیرانم ای عشق؟
    حرف هايم درددارد آری..

    ای عشق 
    روزت مبارک مرد محبوب من  
    عاشق شوتو هم مثل مندیوانه وار و فزایندهعاشقم باشمن با عشق تو زندگی خواهم کردخواب مرا ببینبرای تو شیرین خواهم شدو کامت را شیرین خواهم کردضربان قلبم را بشنونفس هايم از تو سرچشمه خواهد گرفتبه من سلام کنصبح من با تو آغاز میشودو روزم با تو روشن می‌شودبا من قدم بزنمن صمیمیت دستهایت رامی پرستم و میخواهم و می نویسممرا دوست بدارهمانی میشوم که تو میخواهیآرزویی محال در نوجوانیکه بر حاشیه کتابهایت مینوشتیو خط خطی های دفتر خاطراتتآن زمان که در

    روزت مبارک مرد محبوب من 
    تو می‌روی بسلامت....  
    کلمه‌هايم زیاد بودند، درهم بودند، بهم ریخته بودند..  و من کلافه‌تر از هر زمان دیگری در زندگی‌ام، نشسته بودم روبرویش...
    وقتی شنید، جا خورد
    استاد انگار باورش نمیشد دانشجویی که هرروز همراهش مریض‌های بخش روان را ویزیت می‌کند، انقدر عادی باشد در برابر از دست دادن خواهری که تازه نفس‌هایش بند آمده بود.. .
     
    ***
    خاک ها را ریختند رویش... از دار دنیا، یک کفن سفید را با خودش برد و قرآنش..همین.
     کبد و کلیه چپ‌اش را هم نبرد...گذاشت همین حوالی، تا جان ببخشد ب

    تو می‌روی بسلامت.... 
    آسمان بوی شما را می دهد...  
    بسم الله
     
    زمین و زمان را به هم ببافم
    همه کلمات هم بیاورم فایده ندارد
    به شما که می رسم گریه می کنم
    و گریه عجیب ترین خلقت خداست
    وقتی که کلام دیگر معنایی ندارد
    چشم ها دیگر نمی خواهند که ببینند
    پس تار شدن را ترجیح می دهند
    بیهوده می گویم!
    زبانم بند آمده...
    دست هايم بیهوده می نویسد
    چشم هايم دیگر نمی خواهند ببینند!
    "شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!"
     
    پ.ن: روزای سخت و سنگینیه روزای آخر صفر....

    آسمان بوی شما را می دهد... 
    در یاد تو از خاطره هایم اثری نیست  
    در یاد تو از خاطره هايم اثری نیستآغوش تو را سوی هوایم گذری نیستبی لذت لبخند تو این زندگی سختجز دوره ی آشفته ی پر دردسری نیستبا این همه بی تابی و دلتنگی هر روزدر خانه ی احساس تو صد حیف، دری نیستدنیا همه بی جاذبه ی مهر تو چیزیجز ثروت بی ارزش نامعتبری نیستبی جلوه ی زیبایی و افسونگری عشقدر دایره ی عمر نشان از هنری نیستدر چشمت اگر گم شده تصویر من ، امادر حافظه ام غیر خیالت خبری نیست”جواد مزنگی /کرمان“

    در یاد تو از خاطره هایم اثری نیست 
    بیخیال دنیا...برویم عشق بازی مان را بکنیم...  
    آهای فلانی؛
    بیخیال این دنیا ،بیخیال این دنیایی که خیلی وقت ها پدرسگ میشود.دنیایی که خیلی وقت ها یادش میرود من و تو یک زمانی لیلی و مجنون بوده ایم.دنیا یادش رفته،من که یادم هست عطر نفس هایت...تو که یادت مانده سردی دست هايم...آهای فلانی؛ به متر کردن خیابان ها پا به پای من قانع باش...به گرفتن دست هايم قانع باش...بیا یک روز اخم نکنیم و زور نزنیم هی! آن دو خط با مو پوشیده ی بالای چشم هايمان ها را توی هم فرو نکنیم.بیا یک روز بوسه فرستادن عمله ای در خیاب

    بیخیال دنیا...برویم عشق بازی مان را بکنیم... 
    امروزم....  
    امروز را می خواهم فیروزه ای باشم
    مثل کاشی های خوشرنگ حوض مادر بزرگ
    پر از آرامش
    امروز را می خواهم فیروزه ای باشم
    و زیر سقف آبی آسمانم
    نفسی تازه کنم پر از عطر خدا
    امروز را می خواهم شاد باشم
    با مهر و شاعرانه
    قدم بزنم
    سنگ فرش های فیروزه ای باغ احساس را
    رفیق ...
    کمی با من 
    همقدم باش

    امروزم.... 
    عاشقانه  
    تو به اشک اجازه دادی توی چشم من بشینه
    تا غرورم و شکستم گفتی عاشقی همینه
    گفتی اما دل ندادی گفتی اما دل نبستی
    گفتی عاشقت نبودم ساده بودی که شکستی
    ساده بودم مثل آینه تا تو عاشقانه بودی
    فقط از تو می نوشتم تا تو شاعرانه بودی
    متن شعر آهنگ عاشقانه ابی | شعر از اهورا ابمان

    عاشقانه 
    واڗه ها  
    من همیشه با کلمات زندگی کرده ام با واژه ها بیدار شده اموَ با شاعرانه ترین حرف ها به خواب رفته ام .
    هنوز همبا یک دوستت دارم ، تازه می شوم وَ با یک شب به خیرِ بی ریا تمام دلهره هايم به خیر می گذرد.
    نیاز به عشق گاهی در مناز نیاز به آب و نان هم پیشی می گیرد !
    کلمات، مرا در برابرِ ناگذشتنی ترین رفتار ها و نامهربانی ها تسلیم می کند؛
    حالا روزهای زیادیست تشنه ی یک صبح به خیر عاشقانه ،یک شب به خیرِ از ته دل وَ یک دوستت دارمِ ساده ام...!
    #مینا_آقازاده

    واڗه ها  
    بیدل دعلوی  
    میرزا عبدالقادر بیدل ۱۱۳۳-۱۰۵۴شاعر معروف سبک هندی است. او در آثار خویش افکار عرفانی را با مضامین پیچیده شاعرانه و استعاره ها و کنایه ها درهم می آمیزد و اینگونه به کلام خود لطف و عمق و جاودانگی میبخشد. از آثارش مثنوی های عرفات,طلسم حیرت و طور معرفت,محیط اعظم و دیوان اشعار را میتوان نام برد.بزرگان

    بیدل دعلوی 
    گوش‌هایم می‌شنوند هنوز...  
    یک بار با بغض، یک بار با پوزه‌بند!دست‌بند و قفل و چفت؛ بار دگر کمربند!این حنجره‌ی ما بود که از کره‌گی پنجره نداشتاین ناف حنجره‌ی ما بود که با خفگی بسته شد
    خاکستر استخوان‌های ”شیرین“ خورشید، در دستانمان جا خوش کرده!!تنباکوهای ضد سرطان ! ”قند“های سیاه ! قل‌قل قلیان !بگو : « سیـــــــــــــــب »می‌خواهم یک عکس یادگاری بیندازم!
    تور کابوس‌هايم که به دریای واقعیت افتادماهی سبز خیالم، تو زرد درآمد از آبدر گلویم، سدی انباشته از سنگ‌هایی سرد

    گوش‌هایم می‌شنوند هنوز... 
    زمان  
    هوالحبیب
    همیشه سخت دلْ می‌کَنَم
    از داشته‌هایی که
    روزی جزء نداشته‌هايم می‌شود.
    مثلا رفیقِ نیمه راه
    که بی‌تابم می‌کند
    وقتی تمامِ اشتراکات‌مان را
    در چمدان‌ش می‌گذارد 
    و دست تکان می‌دهد
    که یعنی هوا را پس می‌زند
    تا خفه‌ام کند!
    اما آنطرف‌تر
    کسی باد می‌فرستد سمتم
    و هوای نبودن‌ها را
    فرو می‌دهم در ریه‌هايم...
    تمامِ زخم‌ها
    التیام می‌یابند!
    زمان‌ش است که فرق دارد...
    بعد از یک روز، یک هفته، یک ماه، یک سال، حتی یک عمـر
    هوا می‌خوری و لبخند پس م

    زمان 
    هوا سوز دارد!!  
    از
    خواب بیدار می شوم و پتو را از روی خودم بر می دارم و از روی تخت بلند می
    شوم. اما ،یک چیزیم هست امروز، ته دلم می لرزد. یک جور دلشوره،یک جور بی
    قراری که نمی دانم از چیسیت و برای چیست؟!یک سرمای عجیبی امروز به
    تنم افتاده که صدایم می لرزد،پلک هايم می لرزد،پاهايم می لرزد،دستهايم می
    لرزد،قلبم می لرزد،ذهنم می لرزد،حتی این خانه سیاه با من می لرزد.عکس‌های
    روی دیوار دهن کجی می‌کنند. شکلک در می‌آورند. مرا به هم نشان می‌دهند.
    گریه می‌کنند. می‌خن

    هوا سوز دارد!! 
    شعر زندگی  
    نمی دانم چرا گاهی زندگی با سرعت حرکت می کند.
    سرعتی بیش از توان قدم هايم.
    گاهی ارزو دارم دنیا ایستگاه تنفس داشت.
    از دویدن نفس کم اوردم.
    کاش خدا واژه ی توی قلب ها بود و نه یک چیز مادی برای همه.
    گاهی دلم می خواهد.از دنیا بگذرم.دنیا را رد کنم.توی اسمان پرواز کنم.دنیا خیلی کثیف شده.هر چیز دنیوی اسیر خاک است.من پرواز می خواهم.
    نقاشی هايم پر از رنگ سیاه است و ابی های اسمان میان رنگ های گواش نیست.
    دنیا سیاه تر از سیاهی است.
    حرف ها خاک تر از دنیا است.

    «پرنده م

    شعر زندگی 
    همین طوری 19  
    مثل پماد سوختگی* می مونه گوش دادن به موسیقی با زبان مادری بعد یه روز هجومِ کلمات زبان بیگانه و داغ شدن ذهن و حتی گاهی روح. این مرهم رو دو روزه کشف کردم. می چسبه  کنار پنجره بشینی به چراغهای روشنِ تو تاریکی نگاه کنی و این کلمات آشنا دست نوازش بکشن رو دم و دستگاه شنواییت و اون ذهن دائم کارکرده ات... *خودم می دونم تشبیه شاعرانه و قشنگی نیست !!!

    همین طوری 19 
    عید قربان  
    قربانی میکنم در خود تمام منیت ها را، تمام آنچه که باعث دوری من از خود و خدایم میشود..
    قربانی میکنم حسادت را، که مبادا به آنچه دیگری از من برتری دارد حسد بورزم..
    قربانی میکنم حسرت را، که ذره ای من را از خود واقعی ام دور نکند و هرگز آهی نکشم برای داشته ها و نداشته هايم..
    قربانی میکنم ترس را در وجودم، که با اشتیاق صد برابر در راه رسیدن به کمال قدم بگذارم..
    قربانی میکنم وابستگی هايم را به این دنیای فانی؛ زیرا که میدانم هر چه در این مسیر سبک تر باشم رها

    عید قربان 
    ب ی ا  
    بسم الله
    امان از فکر و خیال که نصف شب هم دست بردار نیستند!
    چنان هجوم آورده اند که سرم توان مقاومت در برابرشان را ندارد و دارد از هم می پاشد!
    اسفند را همیشه دوست داشته ام، با همه ی سختی ها و تلخی هایش!
    و عید را، نوروز را، هفت سین را.....
    امسال هم دلم می خواهد دوستش داشته باشم، دلم می خواهد ذوق کنم برای تک تک لحظه هایش اما نمی شود!
    چه کنم وقتی لحظه هايم پُرند از بغض، چه کنم وقتی نه هوش و حواسی برایم مانده نه حال و حوصله ای!
    لحظه هايم رنگی ندارند،
    امان از

    ب ی ا 
    چشم هایش..:)  
    خواستم بروم
    کفش هايم تنگ بود و هوا بارانی..
    چمدانم اما
    پر بود از خالی...
    کودکی هايم پوچ
    آسمان پوچ
    ابر پوچ..
    من پوچ
    همه را مردی برد
    دم در به نگهبان ها داد
    خواستم بروم اما
    فنجان بی تاب بود..
    آدمک میگریید
    گل در مشت، مرد و من خواستم بروم
    اما
    چشم هایش..
    چشم هایش منتظر رفتن بود
    دل من اما خلاف او می گفت
    بمان"
    ...
    مانده ام
    سال هاست..
    نگویید چرا
    او نگذاشت :)

    چشم هایش..:) 
    ...(چهل و هشتم)  
    گاهی دلم میخواهد عاشقانه هايم را ببرم به گل فروشی محبوبم و گلدان عزیزتر از جانم را بستانمگاهی موهای سیاهم تشنه نوازش می شود موهايم را میبافم نمی گذارم تنهایی هايم میان مردم پخش شودگاهی دلم یک جفت پا برای هم قدم شدن، برای همراه شدن میخواهدپاهايم را برمیدارم کتونی های محبوبم را به پایش میکشم و به سمت نا کجا آباد راهی میشومگاهی ته دلم غنج می رود برای خودمپ.ن: خل نشدم، خودشیفته م نیستم فقط احساسمو گفتم 

    ...(چهل و هشتم) 
    نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما…  
    نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
    انگار کردم !
    با دوست داشتن ِ زیادم
    با هِی ببینمت هايم
    با همیشه ببخشها و
    همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هايم ..
    نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
    انگار کردم !
    وقتی که با شانه هایِ بالا گرفته از تو میگفتم
    وقتی که نام تو را بلند میخواندم
    وقتی که در همیشه ،
    هر جا
    تو را به نام کوچَکت صدا میکردم
    نمی خواستم ناراحتت کنم
    اما انگار کردم !
    وقتی که آن همه تو را
    خواب دیدم ...
    نمیخواستم
    اما ...

    افشین_صالحی

    نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما… 
    دولت قبل  
    .محسن نادری .مشکل شاعرانه ، دولت قبل افتضاح زمانه،دولت قبلشاهد مدعای من ، برجاملایق تازیانه ، دولت قبلهر که زد جیب ما، دٓرٓک، بزند دست اندر خزانه ، دولت قبلدولت ما که شیک و مجلسی ! است آفت خسروانه ، دولت قبلمن خودم شاکلید مملکتم !قفل و کام و زبانه ، دولت قبلریش رنگی من ، پر از شانه موی بی رنگ و شانه ، دولت قبل از در صلح ، رد شود هر خرجفتکای خرانه، دولت قبلعقل و منطق ، وقار دولت ماچرت و ناعاقلانه ، دولت قبلما گلابی ، نطنز مال اونا تخمه ی هندوانه،

    دولت قبل 
    زمان های بی انرژی  
    نمی دونم تا کی این تنهایی من می خواد ادامه پیدا کنه، ولی تنهایی چیزیه که بعضی وقتا بد جوری انرژی آدم رو می گیره. بعضی وقتا که اینطوری می شم انگار هیچی نیستم هیچ آرزویی ندارم. هیچی نمی خوام مثل یک قایق شکسته که دورش جلبک زده و توی یه گوشه از برکه راکد وایستاده نه معلومه از کجا اومده نه معلومه سرنوشتش چی میشه و تا کی توی این برکه می مونهمی خواهم ظرف هايم رو بشورم می خواهم لباس هايم را بشورم نمی دانم چرا همیشه وقتی این حس را دارم سعی می کنم پر کا

    زمان های بی انرژی 
    تقدیم به ...  
    تقدیم به تویی که ندارمت...
    میان تمام نداشتن ها دوستت دارم ... 
    شانس دیدنت را هر روز ندارم ...
     ولی دوستت دارم...
    وقتی دلم هوایت را میكند حق شنیدن صدایت را ندارم...
    ولی دوستت دارم...
    وقت هایی كه روحم درد دارد و میشكند شانه هایت را برای گریستن كم دارم...
    ولی دوستت دارم...
    وقت دلتنگی هايم , آغوشت را برای آرام شدن ندارم ...
    ولی دوستت دارم ....
    آری همه وجودمی ولی هیچ جای زندگیم ندارمت و میان تمام نداشتن ها باز هم با تمام وجودم...
                      دوستت دارم 

    تقدیم به ... 
    بازی بود...  
    تمام سجده هايم در دل محراب، بازی بود قبا و جا نمـاز و مهر من ، اسباب بازی بود به پروازم خوشم اما به زنجیر است دستانمنفهمیدم کــه این پرواز ، تنهـــا تاب بازی بود تن خاکــــی فرومانده بـه گل از اشک چشمانمخوشا اشکی ز دل، اشک دو دیده آب بازی بود فقط چشم مرا هرروز خـواب آلوده تر کردندعبادت های شبهای بدون خواب، بازی بود به غیر از آن نمازی که شکستش یاد ابرویتتمـــام سجده هايم در دل محــراب، بازی بود علی چاوش

    بازی بود... 
    دلم خوشبختی می خواهد ...  
    دست هايم دلتنگ اند. موهايم دلتنگ اند. چشم هايم دلتنگ اند. دلتنگی تا تمام سلول های تنم نفوذ کرده. دلم یک قهقهه ی بلند می خواهد. یک شادی صمیمی. یک "خدا را شکر" از ته دل. دلم خوشبختی می خواهد. دلم ترانه های شاد، باران می خواهد. دلگرمی کجاست؟
    کتاب هايم را سفت بغل می کنم و نمی فهمم چه وقت گوشه ی چشمم خیس شده است. اتوبوس غروب تابستان را از هم می شکافد و می رود. من به آدم های خسته ی درون اتوبوس نگاه می کنم و در دلم برایشان قصه می بافم. خسته می شوم. از پنجره به

    دلم خوشبختی می خواهد ... 
    مرا دریاب !!  
    به زودی در این مکان مقدمه ای نصب می شود !!!
    دل گرفتگی هایی هست که گاها می آیند و گریبانتان را می گیرند و چند روزی با نادیده گرفتنشان سر می کنید تا دست آخر اشک و یا کلمه شوند .
    من هر بار حرف هايم را سرکوب می کنم و هربار نه اشک می شوند و نه کلمه ؛ اسید می شوند روی قلبم ولی می فهمم که قلبم می شکند که قلبم می ایستد . شاید ؛ "باید" کسی بنشیند و دست و پایم را ببندد و با انبردست حرف هايم را از حلقم بیرون بکشد .
    راستش را بخواهید این " ای کاش ها " مدام در ذهنم با

    مرا دریاب !! 
    سمیه  
    در روزی که پرازدلتنگی وتنهایی بودم پرازدلشوره ونگرانی وفقط  دلم گریه می خواست  تورابه اتفاق دیدم وآن روزفهمیدم مردانگی به جنسیت نیست که تو خود خود مردی!تمام دلتنگیهای غربت راباتوتقسیم کردم  وباتومعنای رفاقت ولوطی گری رافهمیدم.در روزی مثل دیروز که دور از تو وتنها درشهری  دورازهمزبان وهمدل بودم فقط شنیدن خنده های انرژی بخشت به زندگی امیدوارم کرد!دختری از دیارکودکی هايم ازدیاردلتنگی هايم دوست ورفیق همراهم دراین یک سال واندی همی

    سمیه 
    من و حوری هایم  
    احساس خیلی خوبی ندارم، اما احساس ترس و اضطرابم کمتر شده و احساس بهتری دارم. غم عمیق ناامیدی از حوری های زیبای بهشتی که از برای آن ریاضت ها کشیدم،و غم عمیق چشم بستن به روی حوری های زمینی که به روحیه من سازگارتر از حوری های بهشتی بود و من چشم بر آنها بستمچشم هايم را میخواهم،چشم هایی که می توانستند ببینند و دیگر نمی بینندبهشت را نمی خواهمچشم هایی می خواهم که زیبایی ها را ببیندزبانی می خواهم که زیبایی ها را توصیف کندغفلت می خواهمغفلتی که مرا به ز

    من و حوری هایم 
    روز اول که تو رفتی باورم را خواب کردم  
    روز اول که تو رفتی دیده هايم ناتوان شد
    در سکوت شب نشستم گریه کردم تا اذان شد
    روز او که تو رفتی شاپرک در سینه ی من
    شعله ی آتش میان بال هايم جاودان شد
    مرغ مینا از همان روز در سکوت خانه خوابیدگوئیا او هم از این غم تا همیشه بی زبان شدقاصد ک پیغام من را در میان کوچه می خواندهر که پیغامم شنیدش زیر بار غم کمان شدشاهد این ماجرا ها آسمان بود و سکوتشلاجرم طاقت نیاورد گریه هایش بی امان شدروز اول  که تو رفتی باورم را خواب کردمشاید اینگونه نداند تا ابد بی آش

    روز اول که تو رفتی باورم را خواب کردم 
    تسلیت  
    نمی دانم علی چه اشک ها ریخت...
    ندانم حسین چه شب ها گریید...
    ندانم حسین چقدر خواب دید...
    زینب چه روزها سرکوبید...
    به مهر
    ولی می دانم غم جهان به اندازه غم دل هایشان نبود
    @kotahbego
    اگر روزی با کفن باشم
    رو به اقا کنم
    چشم هايم را نشان دهم
    تا نشان عشق را ببیند
    این اشک هايم برای مادر را ببیند.

    اگر خواب همه باشند...
    چون خاک،غم کردند...
    چون روز را سیه بی یاد حسین کردند...
    بی یاد بی بی زهرا کردند...
    اگر شب است.چون شمع کردند بی پروانه...
    اسلام را بی اشیانه...
    چون دیگر یاد ما

    تسلیت 
    صد و شصت و یک  
    میترسم جوری که قلبم به یک باره تمام خون را به رگ هايم میپاشد و کمی می ایستد و دوباره_سنگین میزند_
    اضطراب جانم را به لب رسانده 
    دستم به کار و چشمم به خواب نمیرود
    کابوس میبینم در بیداری و خواب
    اینکه "ما هیچیم... هیچیم و چیزی کم" جدید نیست اما به مرحله جدیدی از نیستی رسیده ام
    قلبم ... قلبم ضعیف و سنگین میزند از ترس 
    توی خودش مچاله میشود از ترس 
    و چشم هايم هر بار که به خود می ایم پر شده اند از ترس
    این نه ترس از تاریکی و ارتفاع است 
    شبیه ترس نبود مامان است

    صد و شصت و یک 
    برای تو  
     
    لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...
     
    تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ... تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ... که از قلبم بر قلم و کاغذ و ساز و موسیقی می چکد برای تو....
     
    لمس کن گونه هايم را که خیس اشک است ... لمس کن لحظه هايم را ... تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم، لمس کن این با تو نبودنها را....
     
    . دلم لک زده بود....برای بودن و حرف های خودمانی...
     
    چه خوب که، هستید و سالمید ....
     
    اتفاقات خ

    برای تو 
    باز کن در را دوچشم پر شراب آورده ام  
    باز کن در را دوچشم پر شراب آورده اماز سر کوه بلند تاک آب آورده ام
    آنقَدَر داغم که آتش نیست....نورم را ببین!شعله را پایین بکش من آفتاب آورده ام
    میزهایت را به چای تیره نازیبا نکنخمره ای آبستنِ سرخیٌ ناب آورده ام
    پلکها را میپراند، چشمها را می بَردداروی بیداری و جادوی خواب آورده ام
    سوره هايم جامها وآیه هايم جرعه هاستوحی نازل از ازل دارم کتاب آورده ام
    قهوه چی!دیوانه میگویی به من اما مگر ـحال تو خوب است و من حال خراب آورده ام
    بد حسابی کرده ام ،دستم ول

    باز کن در را دوچشم پر شراب آورده ام 
    ۳۹  
    مسئله پویایی و از این دست چیزهای عجیب غریب را کلا فراموش کنید. فردا تقریبا امتحانات پایانی ترم یک تمام میشود. - حالا کیفیت تمام شدنش بماند.. - و من برمیگردم خانه. این اولین باری است که برای برگشتن به خانه حس شاعرانه ای دارم!
    حسی شبیه به این..
    http://s6.picofile.com/file/8232375950/document699637803012587526_978715367511475893.mp3.html

    ۳۹ 
    مخاطب خاثم!!!  
    تقدیم به خاصترین مخاطب قلبم:

    تمام عاشقانه ها را یکجا تقدیمت میکنم...
    بی آنکه ذره ای عشق بخواهم...
    تمام دلتنگی هايم را فدای دلخوشیت میکنم ...
    غربت را غریبانه به آغوش میکشم...
    و دوست داشتنی هايم را آهسته به پایت میریزم..
    مهربان .. دوستت دارم..
    دلم بی صبرانه هوایت را میخواهد..
    وقتی خاطرات همین حوالی مرا به آغوش میکشد..
    مهربان ..کمی نزدیک تر بیا که غریبانه دلم بغض دارد..
    که هوای نفسهایت عجیب خالی شدند اینجا..
    مهربان .. نیستی درکنارم وندارمت...
    اما هستی در خا

    مخاطب خاثم!!! 
    شعر عیدی دیگر سید امیررضا هاشمی  
    کم کم حال و هوا ما  شده بهاری            جوی های ضلال و بهاری به سرسبزی درخت چناری       کل ایران شده اند مانند درختان شمالی . هوای شمال هم شاعرانه تر شده است مثل شعر هراتی  آه کاش دل هايمان هم  این حال وهوا راداشت . ای کاش آن ها هم مانند طبیعت صفا داشت.     فردوس  برین جایی است برای اهل سخا ..   جایی است برای آزادگان برای اهل وفا                  ای کاش دیدگانمان را باهم عوض کنیم  .... خود را جای کسی بگذاریم که ندیده جز جور وجفا   ای که در طربی نیکی برای ن

    شعر عیدی دیگر سید امیررضا هاشمی 
    نجیب بارور  
    نیست در موهای تو از من پریشان‌تر کسیدر دلت ای گنج افتاده‌ست ویران‌تر کسی«دوستت دارم» که گفتی چشم‌هايم خیس شدزیر چترش عاشقانه ریخت، باران‌تر کسیدر نفس‌هايم عجین و نبض احساس منیدر رگانت جای خون افتاده جریان‌تر کسیبوی آغوش تو از مصر خیالاتم گذشتروی خاک افتاد در من پیر کنعان‌تر کسیطعم «نعنا ساجق»ی و مزّه‌ی «لیمو دوسیب»مثل تو در هیچ کافه نیست، قلیان‌تر کسیهم‌چو ایران بزرگم، تکه‌تکه از غمتدور مانده از دل تهران، بدخشان‌تر کسیروی لب‌ه

    نجیب بارور 
    خبر آغاز به کار وبلاگ « عاشقانه های علی جوکار»  
    خبر آغاز به کار وبلاگ « عاشقانه های علی جوکار»
    ( علی جوکار؛ شاعر ، نویسنده و مترجم )
    به نام ایزد مهرپرور و بخشایشگر
    علی جوکارهستم . یکم فروردین یک هزار و سیصد وشصت در فارس زاده شدم . رشته تحصیلی ام  کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی هست . در زمینه ی نوشتن متون ادبی، سرودن اشعار عاشقانه و ترجمه متون مختلف فعالیت دارم .اولین شعر سپیدم  را در زمستان سال هزار و سیصد وهشتاد و سه سرودم  و این زمستان سرد دانشجویی پنجره ای برای ورود من به دنیای بی انتهای شا

    خبر آغاز به کار وبلاگ « عاشقانه های علی جوکار» 
    ما زن ها  
    یکبار گفتی "توی آشپزخانه چه کار میکنی وقتی کاری نداری؟" گفتم که غصه هايم را پهن میکنم روی میز صبحانه. هر کدامش را میگذارم روی یک گل آن و بعد اگر خیلی باشد با تو قهر میکنم. اگر کاری به کارم نداشته باشی، قهرم طول میکشد. ولی اگر همان موقع بیایی یک حرف خوب بزنی غصه هايم را از روی گل های رومیزی برمیدارم و پرتشان میکنم توی سبد سفید دستشویی که تفاله های قوری را آنجا خالی میکنم...
    بهار برایم کاموا بیاور، مریم حسینیان  

    ما زن ها 
    خدایا خسته ام...  
    بار الهی خسته ام دگر روزگار بامن نیست
    خسته از لحظه هایی...که دگر شوق زیستن نیست
    خسته از بدبیاری تقدیر
    خسته از دورنگی آدم ها...در این تاریکی دنیا
    دلم گرفته سال هاست که لبریز از بغضم
    سال هاست بغض گلویم را گرفته و نمی شکند
    مثل ابرهای بدون باران که می آیند و نمی بارند
    دگر می دانند زمین جای باریدن نیست
    خدایا خیلی وقته فکر میکنم دستانم را رها کرده ای
    خیلی وقته درهای امید و به روی من بسته ای
    خدایا تمام دنیایم شده پر از دیوار
    پر از کوچه های رو به بن بست
    ن

    خدایا خسته ام... 
    زندانی  
    به زندان برده ام عمری صدایم را
    شکستم من تمام بال هايم را
    به امیدِ که از زندان بدر آیم؟
    منِ یوسف که گم کردم خدایم را
    به رسم ساز این تقدیر ، رقصیدن
    به غارت برده بالاجبار نایم را
    برای عاشقِ دلبسته بر زنجیر
    چه فرقی میکند تغییر جایم را
    قفس را از سر دلبستگی خواهم
    که بر زنجیر دارد دست هايم را
    دگر شوقی به آزادی ندارم حال
    که عادت داده ام حال و هوایم را
    محمد لالوی
    ۲۲/۱۲/۹۴

    زندانی 
    یک وقتهایی ناگهانی  
    الان از آن وقتهایی است که باید یکی باشد که بغلم کند و بگوید نترس من هستم یکی باشد که بیاید و ناز نگاهم را بخرد و بگوید نگران نباش خودم تو را میبرم تا دندانپزشکی و دستت را میگیرم تا آخر کار...الان از آن وقتهایی است که بداخلاق شده ام و دلم میخواهد یکی بیاید و به من بگوید که حواسش به من هستامازنگ میزنم به آقای دکتردور و برش بسیار شلوغ و پر سرو صداستمیفهمم کار داردمیگویم : فقط میخواستم حالت را بپرسم باشد برای بعد... و قطع میکنم5 دقیقه بعد زنگ میزند... م

    یک وقتهایی ناگهانی 
    همراه؛ سهراب سپهری  
    تنها در بی چراغی شبها می رفتم.دست هايم از یاد مشعل ها تهی شده بود.همه ی ستاره هايم به تاریکی رفته بود.مشت من ساقه ی خشک تپش ها را میفشرد.لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.تنها میرفتم، میشنــوی؟ تنها.من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.آیینه ها انتظار تصویرم را میکشیدند،درها عبور غمناک مرا می جستند.و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خود فرو افتم.ناگهــان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.صدای نفس هايم با طرح دوزخی ا

    همراه؛ سهراب سپهری 
    نترس .....! درد ندارد ..... !عزیز من ....!  
    به خـــدا که
    دارد .... !
    د ر د
    دارد . . .
    زیــــاد هم دارد ......!
    ندیدنت ،
    د ر د
    دارد .....
    نبـــودنت
    د ر د
    دارد ............
    شاید هم آنی که نیست ،
    منم .... نه تو !
    نمی دانم ....
    هـــر چه که هست ،
    د ر د
    دارد . . .
    کاش خــودت نفسم را قطع کنی ......
    کاش خودت زجــــر کشیدنم را پایان دهی ......
    مگر خودت به ش ه ی د ِ 17 ساله ی مدافع ِ زیـــنب ،
    نگفتی د ر د
    نـــــدارد ..... !؟!؟
    من هم می خواهم
    د ر د
    نکشم !....!
    نمی خواهم هنگامه ی مرگ
    ملائک سرم را در بر بگیرند ..... !
    مَلَک من
    تـــویی .....!
    همین که تو


    نترس .....! درد ندارد ..... !عزیز من ....! 
    202  
    یک سال دیگر هم دارد از راه می رسد،پس چرا خیالت دست از سرم بر نمی دارد...
    کفش هايم از کهنه گی به حال دلم دهن کجی می کنند 
     لباس هايم رنگ به رخسارشان نمانده...
    خودم اما
    بی خبر از های و هوی تمام شهر،روبروی ویترین هر مغازه
    به بهانه ی کفش و لباس نو، 
    دنبال انعکاسی از تصویر دو نفره ی خودمان می گردم...
    سال های من بی تو انگار خیال نو شدن ندارند...

    202 
    ترسیم هنرمندانه بدبختی  
    ترسیم هنرمندانه بدبختی:امروز هر طرف که نگاه میکنید، امواج منفی به گونه ای هنرمندانه و شاعرانه، بر در و دیوار و صفحات دنیای مجازی نقش بسته.بعضیها با قراردادن شعارهای منفی در صفحات شبکه های اجتماعی خود، هر روز چندین نوبت آن را میبینند و به همین سادگی بدبختی برای خود به ارمغان می آورند.زیاد دیده اید:خسته ام از این دنیای بی حاصل!!این روزها حالم حال خوشی نیست!!ای مرگ بیا که زندگی مرا کشت!!تنهای تنهايم، تنها و بیکس!!و...

    ترسیم هنرمندانه بدبختی 
    آذر  
    دیگر مشکوک شده امبه بی خوابی هايمبه نا آرامی هايمبه بغض های بی مقدمهبه ...هوای دلم هم آذر ماهی شدهبارانی و ســــــــــرد...و مدتــــــــــهاست این حال و هوای ماه تولد من استبه انتظار آمدن یلدا باز هم صبر میکنمشاید امسال آن دختر سیاه موی با آمدنش همه چیز را عوض کند17-9-94   ۱:30

    آذر 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%