• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110
    

    دستت می‌رسد ؟؟

    شروع دوباره ...  
    اگر قایقت شکست ،باشد!!! ....." دلت" نشکند! "دلی" نشکنی....اگر پارویت را اب برد ، باشد!!......"ابرویت" را اب نبرد !! ابرویی نبری....اگر صیدت از دستت رفت،باشد!! "امیدت" از دست نرود! "امید" کسی را "نا امید" نکنی....امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری!!!پس "خدای مان" را شکر کنیم...و دوباره شکر کنیم...."دست" که داریم .....دوباره "به دست" می اوریم...دوباره "می خریم".....دوباره "می سازیم".....و دوباره "می خندیم"..."

    شروع دوباره ... 
    آموزنده  
     آدم‌ های امن چه کسانی هستند؟ آدم‌ های امن همان‌هایی هستند که همه چیز می‌توانی بهشان بگویی، بدون این که قضاوت یا تحقیرت کنند می توانی کنارشان احساس بودن کنی کسانی که فقط خود خود خودت هستی که براشون مهمی کسی که ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ می گیرد ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﻭ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﯽ خیال ﺩستت را می گیرد ﺑﻪ ﺭﺳــــﻢ محبت ﻗﺮﺍﺭ ﺍست هوﺍیت ﺭﺍ ﺑﯽ ﺍجاﺯﻩ به رسم رفاقت ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎشد گاهی تو را فرو می‌ریزد برای بنای جدید آدم های امن گل های قالی اند، نه انتظار چ

    آموزنده 
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،  
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟ

    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ، 
    موهایم به فدایت...  
    دی ماه سردی بود. من بودم و تو و یک دنیا عشق. سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد. اما دست من میان دستت بنای گداختن گذاشته بود. برف هم می بارید اما بنای نباریدن گذاشته بود. نرسیده به زمین آب می شد و در همان هوا ناپدید می گشت.
    دست کشیدی در موهایم و بینی ات را میانشان فرو‌ کردی: «موهات جادو می کنه». دستت را به گرمی فشردم و خنده ای به رویت پاشیدم: «نه به اندازه صدای تو»
    ناگهان صدای رعد و برق تا مغز استخوانم نفوذ کرد، دستم را گرفت و از خواب ناز به قعر بیداری

    موهایم به فدایت... 
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،  
    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟ

    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ، 
     
    ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ به دستهای گرمِ خدا ﺑﺴﭙﺎﺭ ...


     





    ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ، ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ

     
    شب آرزوها  
    چقدر خوبه که یک وقتی توی روزهای تو در تو و به هم ریخته ی سال میشه شب آرزوها
    شبی که باید بشینی کنار پنجره ی دلت و یه فنجون چای قند پهلو بذاری کنار دستت و توی کلاف سر در گم افکارت دنبال یک سر نخ دوست داشتنی بگردی که بگیری و بکشیش بیرون .
    دستت رو بذاری زیر چونه ت  و خوب نگاهش کنی  و ببینی آیا این همون آرزویی هست که دوستش داشته باشی یا نه
    تو صندوقچه ی دل آدما پر از این کلافهای رنگی رنگی و سر در گمه که آشفتگیش حیرونت میکنه ، اما همیشه یک سر نخ خوشرنگ ، ا

    شب آرزوها 
    من گوش  
    حس کن. خوب بگیر تو دستت و حسش کن. دستپاچگی هایی ک وجود نداشت قبل از آنکه بیایی و من در حال و هوای مشاوره دادن بودم. وقتی ک نقاشی اندامت با پشت زمینه ای تاریک در کنار شاگرد نقش بست اصلا بگیر تو دستت خودت حسش کن احترامی که نمیدانم از کجا پیدایش شد و من سیخ ایستادم معلوم بود حاصل محاسبه ای در طول و عرض بود که در آنجا در چهارچوب نمی گنجید. انگار در تک تک سوراخ هایم ساز عروسی کوک بود وقتی گوش جان میدادم به حرف هایی که اصلا به من هیچ ربطی نداشت. انگار در

    من گوش 
    به چیزهای کم ارزش نچسبیم  
    روزی دست پسر بچه‌ای در گلدان کوچکی گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. گلدان گرانقیمت بود، اما پدر تصمیم گرفته بود که آن را بشکند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: «دستت را باز کن، انگشت‌هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می‌کنم دستت بیرون می‌آید.»پسر گفت: «می‌دانم اما نمی‌توانم این کا

    به چیزهای کم ارزش نچسبیم 
    افسار  
    گفته بودم بی تو میمیرم ولی اینبار نه
    گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه
    هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
    خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه
    تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
    دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
    قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
    بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه
    گه مرا دست میزنی گه باز پیشم میکشی
    آنچه دستت دادم نامش دل است افسار نه
    میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز
    می کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
    سخت میگیری به من با این

    افسار 
    درد دلتنگى  
    از دلتنگى چیزى شنیده اى؟؟..
    مثل این است که دستت را با کاغذ بریده باشى.....
    زخمى نمى زند....
    خونى نمى ریزد....
                              ولى ....
                                      مى سوزاند....
                                                           عجیب مى سوزاند.....
                            

    درد دلتنگى 
    سمیه قبادی،وقتی انار در تن من می رسد خوش است  
     
    وقتـی انـار در تن من میرسـد خوش است
    دستت به باغ دامن من میرسد خوش است
    از روسری بخواه خودش را بیافکند
    دستت بگو که موی مرا تابی افکند
    از من که بیت بیت تو هستم غزل بخواه!
    از من که کوهپایه ترینم عسل بخواه!
    دست مرا بگیر به آن دورها ببر!
    من را به خواب تک تک انگورها ببر!
    تا من ترانه ای بشوم لای دفترت
    با من بخندی و بشوم باز دلبرت
    به دکمه های پیرهنت دعوتم کنی
    شعری شوم نشسته به میز مجاورت
    من شعر شعر شعر شوم بین دستهات
    تا تو مرا بخوانی و من هم براب

    سمیه قبادی،وقتی انار در تن من می رسد خوش است 
    این بار نه ...  
    گفته بودم بی تو می میرم ولی این بار نه
    گفته بودی عاشقم هستی ولی انگار نه
    هر چه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
    خو نمی گیرم به این تکرار طوطی وار نه
    تا که پابندت شوم از خویش میرانی مرا
    دوست دارم همدمت باشم ولی سربار نه
    قصد رفتن کرده ای تا باز هم گویم بمان
    بار دیگر می کنم خواهش ولی اصرار نه
    گه مرا پس میزنی گه باز پیشم میکشی
    آنچه دستت داده ام نامش دل است افسار نه
    میروی اما خودت هم خوب میدانی عزیز
    می کنی گاهی فراموشم ولی انکار نه
    سخت میگیری به من با

    این بار نه ... 
    یعنی میشود؟  
    این شعر را یکروز با نوای نی برایت بخانم.یعنی میشود؟

    اشک رازی‌ست
    لبخند رازی‌ست
    عشق رازی‌ست
    اشک آن شب لبخندِ عشقم بود
    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی...
    من درد مشترکم 
    مرا فریاد کن.

    درخت با جنگل سخن می‌گوید
    علف با صحرا
    ستاره با کهکشان
    و من با تو سخن می‌گویم
    نامت را به من بگو
    دستت را به من بده 
    حرفت را به من بگو
    قلبت را به من بده
    من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
    با لبانت برای هم

    یعنی میشود؟ 
    شرمساری-حسین صفا  
    شرمساریجز شرمساری از خودت چیزی نداریای نا امیدی نا امیدی نا امیدیاز هیچکس حتی خودت خیری ندیدیای تنگ دستی تنگ دستی تنگ دستیچشماتو رو هر چی دلت می خواست بستیهی آستین بردی به چشمای نجیبتدستات خجالت می کشیدن توی جیبتچون زیر بار دوستی جون کنده بودیاز مهره های گردنت شرمنده بودیهر چی بهت تقدیم شد دوزو کلک بودقلبت شکست از بس که دستت بی نمک بودهی صبر کردی صبر اما بی علاجهاز صبر کردن روحت انقدر هاج و واجهبارون حریف شر شره چشم ترت نیستسقفی که باید با

    شرمساری-حسین صفا 
    دل  
    گه مرا پس می زنی، گه باز، پیشم می کشیآنچه دستت داده ام نامش "دل" است، افسار نه------ما آدمها، از ترس خیانت دیدن، دل نمی دهیم و دل نمی بندیم و بنابراین جلوی خیلی از اتفاقات زیبای دنیا را می گیریم ...کاش آدمها می دانستند که دلی که به دستشان می سپاری، افسارت نیست که به هر سو بکشندت ....

    دل 
    بشنو از دور  
    دارد تمام می شود. بی خیال می رود پی کارش. اگر برود دیگر بر نمی گردد. هیچ رفتنی را بازگشتی نیست. مثل همان جمله ی قدیمی؛ هیچ چیز دو بار تکرار نمی شود. بعد هم یک صدای مهیب، و شادی بی فرجامی که صدای قربانی را زمزمه می کند؛ این چه رازی ست...؟
     
    موهایت را شانه بزن. موج ها را بسپار دست باد. نگاهت را بدوز به نگاهم. بعد آرام بگو "دیوانه وار..." و لبخند کج بزن.لاابالی باش، دیوانگی کن، سازت را دستت بگیر بشو جان جان جان سماع. اخم نکنی یک وقت.
    برف ها آب می شوند ری را...

    بشنو از دور 
    از من پرسیدند .....  
    یک روز در فرودگاه ، حاج احمد ‌را دیدم . از من پرسیدند : حاج مرتضی مواظب دستت هستی ؟ گفتم: بله یک دست مصنوعی گذاشته ام که به عصب‌های قطع شده دستم آسیبی نرسد . حاج احمد گفت: خدا پدرت را بیامرزد این را نمی‌گویم. میگویم مواظبش هستی که با ماشینی، درجه ایی ، پست و مقامی ‌تعویضش نکنی؟ سرم را به پایین انداختم و سکوت کردم. ایشان ادامه دادند : اگر یک سکه بهار آزادی در جیبت باشد و هنگام رانندگی یک مرتبه به یادت بیفتد سریعا دستت را داخل جیبت میکنی که ببینی

    از من پرسیدند ..... 
    چقدر بی رحمانه دلم گرفت . . .  
    چــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر بی رحــــــــــــمانه دلــــــــــــــــــــم گرفت . . .
    روز آبی شب مهتاب
     
    دل زخمی چشم بی خواب
     
    ماهیه قرمز پولک رنگی
     
    خواب دریا تنگ و دلتنگی
     
    جنگل و خورشید جاده فانوس
     
    دل دریایی قدر اقیانوس
     
    روز آفتابی شب مهتابی
     
    بسه بی خوابی  بسه بی تابی
     
    اگه تنهایی قصمون باشه
     
    باز همون کاسه باز همون آشه
     
    میشه با دنیا مهربون باشیم
     
    برا تو بسه میشه مهربون باشیم
     
    میشه سنگ ها رو برداریم از ماه
     
    تو یه دستت کوه

    چقدر بی رحمانه دلم گرفت . . . 
    ۴۸  
    دروغ، دورویی، سواستفاده از امکانات، منافع شخصی ،حسادت، پررویی، قومیت گرایی، کارهای تیمی، و ...چیزهایی که خیلی راحت در یک شرکت مثلا معتبر ، با کلی ادعا (معنوی و غیر معنوی) قابل مشاهده است. علنی است. اجباری است. به قول بزرگی (!!!) به هر جا و هرکی دستت رسید ب...ما پیشرفت نخواهیم کرد

    ۴۸ 
    من می آیم  
    پدرجان من می آیم؛آنگاه که برای شخم زدن زمین در صحرا خسته هستی، بیل را از دستت می گیرم تا کمی استراحت کنی.هیزم جمع می کنم، کتری را آب می کنم، آتش روشن می کنم و با آماده کردن چند استکان چای نیرویی تازه به تو خواهم داد.پدر جان من می آیم؛آنگاه که شبانه برای آبیاری به صحرا رفتی، آنگاه که آب قطع شد، به کمک تو می آیم.پدر جان من می آیم؛آنگاه که خوشه های گندم، جو، عدس و باقلا آماده درو هستند،آنگاه که سیب درختی و گلابی آماده برداشت است، روی درخت می روم، ن

    من می آیم 
    فقط کسانی که ایمان به غیب دارند بخوانند! ( امدادهای غیبی-1)  
    این ماجرا در تلویزیون اسرائیل و در روزنامه صهیونیستی «هاآرتص» منعکس شده است.
    یکی از افسران لشگر «غولانی» به نام « إیثان آیخنر»، در حالی که یکی از دستانش قطع شده بود، در برنامه تلویزیونی حضور یافت. مجری برنامه از او پرسید چه شد که در جنگ دستت قطع شد؟ او هم پاسخی داد که همگان را به تعجب و شگفتی واداشت.

    فقط کسانی که ایمان به غیب دارند بخوانند! ( امدادهای غیبی-1) 
    عشق یا نفرت  
    یک روز از خواب بیدار میشی میبنی گوشی دستت و یکی از دوستان دخترت که یک سال دوست معمولی هستید رو داری چک میکنی (بی اختیار)
    این اتفاق چند روز میافته تا اینکه متوجه میشی بهش علاقه مند شدی،ولی میترسی که اگه بهش بگی کلا رفاقتتم تموم بشه.
    ادامه مطلب

    عشق یا نفرت 
    همینجوری یهویی  
    ساعت 7 بیای سر کار. به صورت هندلی روشن بشی و شروع به کار کنی اونوقت ساعت 8 برقا قطع بشه و تو بمونی و صفحه مونیتور سیاه روبه روت. بعد یادت بیفته که نوشته هاتو ذخیره نکردی. گوشیتو دستت بگیری تا یه سری به وبلاگت بزنی که یهو برقا وصل بشه و تو مجبور بشی اینبار با سرعت نور برگردی سر کارت.......

    همینجوری یهویی 
     
    سلووووووووووم همه من برگشتم شاید دیر دیر سر بزنم ولی برگشتم نمیگم نظر بدین چون نمی تونم پاسخگو باشم همین که میای قربون دستت راستی عیدتونم مبالک
    بچه ها من میام این وبلاگ اما نمی تونم نظراتتون رو جبران کنم حالا میل خودتونه دوس داری نظر بذار نخواستیم فدا سرت فقط امیدوارم از مطالبت خوشم بیاد 
    پس تبادل لینک هم نمی کنم

     
    دلت نخواست، نگو نشد  
    برج میلاد لعنتی رو اون همه بالا بری   
    بین اون همه چرت و پرت چشمت فقط دنبال اون بگرده 
    برسی به غرفه ی شرکتشون 
    یهو  برسی به شبیه سازی که ساختن  
    سه بار سوار شبیه سازشون بشی مجانی:دی   
    یه بار سواردستگاه رفیقش بشی بازم مجانی:دی   
    کلی به سازه ش نگاه کنی و ذوقشو کنی   
    هر چقدر منتظرش بمونی نیاد...   
    دستت به هیچ جا بند نباشه   
    هوف ... 

    دلت نخواست، نگو نشد 
    دوست  
    چند روز پیش سارا وسط مشکلات و غم های دلش، برایم نوشت: " نعیمه تو از دستم ناراحتی آره؟! تو رو خدا حلالم کن. من همیشه برات انرژی منفی دادم. "لبخند زدم و نوشتم: " من الان به هیچ وجه ازت ناراحت نیستم. اما وقتی که حال دلت خوب شد و دیگه سراغی از من نگرفتی، وقتی که خوشی هات
    رو به اندازه ی غم هات با من تقسیم نکردی، اون موقع مطمئن باش از دستت
    ناراحت میشم. "

    دوست 
    کسی که حضورش لازم نیست  
    کسی که حضورش لازم نیست می‌آید می‌نشیند کنار دستت حرف می‌زند با تو با تنهایی‌ات بعد دست می‌برد در موهایت دست برنمی‌دارد از دلتنگی‌ات در خنده‌هایت رودخانه می‌شود در بغض‌هایت آواز از تو بیرون نمی‌رود سال‌هاست... گاه علف‌های هرز ریشه‌هایی به مراتب قوی‌تر از گل‌های سرخ دارند (کاظم واعظ زاده)

    کسی که حضورش لازم نیست 
    شعری زیبا از استاد شاملو همراه با ترجمه خودم به کوردی  
    Mohammad:كیستى كه مناینگونهبه اعتمادنام خود را با تو میگویمكلید خانه ام رادر دستت میگذارمنان شادى هایم رابا تو قسمت میكنمبه كنارت مینشینم و بر زانوى تواینچنین آرامبه خواب میروم؟كیستى كه مناینگونه به جددر دیار رویاهاى خویشبا تو درنگ میكنم؟✍احمد شاملو

    شعری زیبا از استاد شاملو همراه با ترجمه خودم به کوردی 
     
    هی رفیق....
     
    ده سال دیگر همین موقع....
     
    وقتی از تب و تاب همه ی هیجاناتت افتادی.....
     
    کنکور دادی....دانشگاه رفتی
    ازدواج کردی....بچه دار شدی.....
     
    یک روز که در خانه تنهایی....
     
    دستت به تلفن میرود.....
     
    که به یکی زنگ بزنی و بگویی و بگویی و بگویی....
     
    از همه ی دردها و غم هایت....
     
    از بدی ها و خوبی ها و خاطراتت.....
     
    یک نفر که انقدر غریبه باشد
     
    که نتواند به گوش اشنایانت برساند.....
     
    و انقدر آشنا باشد که با لحن صدایت تا اخر
     
    حرف هایت را بخواند....
     
    ساده بگویم....
     
    یک ر

     
    17:  
    ▐ چه کسی باور کرد ؟
     چه کسی خواهد دید
     مردنم را بی تو ؟
     بی تو مردم ، مردم
     گاه می اندیشم
     خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
     آن زمان که خبر مرگ مرا
     از کسی می شنوی، روی تو را
     کاشکی می دیدم
     شانه بالازدنت را
     بی قید
     و تکان دادن دستت که
     مهم نیست زیاد
     و تکان دادن سر را که
     عجیب !‌ عاقبت مرد ؟
     افسوس
     کاشکی می دیدم
     من به خود می گویم:
     " چه کسی باور کرد
     جنگل جان مرا
     آتش عشق تو خاکستر کرد ؟"
    از حمید مصدق

    17: 
    حکایت بعضی از آدم ها...  
    ﺩﻳﺪﻯ ﻭﻗﺘﻰ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻛﺎﻏﺬ ﻣﻴﺒﺮﻯ ﺍﺫﻳﺘﺖ ﻣﻴﻜﻨﻪ، ﻣﻴﺴﻮﺯﻩ ﻭ ﺍﺯ ﻓﻜﺮﺕ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻧﻤﻴﺮﻩ ﺍﻣﺎ ﻣﺜﻼ ﻭﻗﺘﻰ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﻴﺒﺮﻯ ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻰ؟؟؟ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻛﺎﻏﺬ ﺍﺯ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺗﺮ ﻧﯿﺴﺖ ﻓﻘﻂ ﺗﻮ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺁﺳﯿﺐ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﺯ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﯽ … ﺍﯾﻦ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺣﮑﺎﻳﺖ ﺑﻌﻀﻲ ﺁﺩﻣﺎﺱ !

    حکایت بعضی از آدم ها... 
    چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من  
    یه اتفاقی افتاده ، یه اتفاقاتی داره می افته ، یه اتفاقاتی خواهد افتاد . این وسط یه سری آدما رفتن ، یه سری ها نرفتن ، دوست داشتی یه سری ها نباشن اما هستن ، دوست داشتی یه سری باشن اما نیستن ، دوست داشتی یه سری که هستن واقعا باشن اما الکی هستن .
    احوال واقعی ت خرابه ، خودت میدونی . یه روز خوبی ، ولی آخر شب که سرت رو روی بالش میذاری ته دلت میدونی که حال خوبت چقدر ساختگی بوده .
    از خود واقعی ت دور شدی و احساس میکنی تو لجن زار زندگی داری غرق میشی . با قلم بیگ

    چو تخته پاره بر موج ، رها رها رها من 
    از لذت های مادی معنوی!  
    یکی از لذت بخش ترین کارا میدونی چیه؟؟؟
    اینکه تو طبیعت باد خنک صورت و دستای خیست رو نوازش کنه ... و بعد زیر نور آفتاب به ایستی و بعد سجده کنی و هر دفعه که سرت رو بلند کنی یه کوه بزرگ خیلی خوشگل روبروت باشه و عظمت و زیبایی خدارو بیشتر درک کنی.. و بعد از همه اینها درحالیکه یه لیوان چایی تو دستت باشه و رو یه تخته سنگ بزرگ نشسته باشی ، درکمال تعجب با اینترنت خطت(!) پست بذاری.. 
    مثل همین الان!!

    از لذت های مادی معنوی! 
    غمـت نباشـد ..  
    قایقت شکست ؟ پارویت را آب برد ؟ تورَت پاره شد ؟صیدت دوباره به دریا برگشت..؟غمت نباشد چون خدا با ماست !هیچ وقت نگو ؛ از ماست که برماست !بگو خدا با ماست.اگر قایقت شکست، باشد! دلت نشکند! دلی را نشکنی.اگر پارویت را آب برد، باشد ! آبرویت را آب نبَرَد! آبرویی نبری.اگر صیدت از دستت رفت، باشد! امیدت از دست نرود ! امید کسی را ناامید نکنی.امروز اگر تمام سرمایه ات از دستت رفت، دستانت را که داری!خدایت را شکر کن. دوباره شکر کن !اگر چیزی به دست نداریم دست که داریم

    غمـت نباشـد .. 
    سنگینی بار مسئولیت!  
    اگر در مساله ای "هیچ کاری" از دستت بر نمی آید، تو مسئول "هیچ چیز" نیستی! پس شرایط را خوب ببین، همه ی تلاشت را بکن، و همواره پذیرش ناتوانایی هایت را، جایگزین دلسوزی هایی بکن، که بیش از خیرخواهی هایت، ناظر بر سستی های تو، و جایگزین سستی هایی بکن، که بیش از آگاهی هایت، ناظر بر لجبازی های تو هستند.

    سنگینی بار مسئولیت! 
    کاغذ یاچاقو؟؟!!!  
    دیدى وقتى دستت رو با كاغذ میبرى
    اذیتت میكنه و میسوزه،،
    از فكرت بیرون نمیره ،،،
    اما مثلا وقتى با چاقو میبرى،،
    ،بعده چند دقیقه فراموش میكنى،،،
    در واقع كاغذ از چاقو برنده تر نیست،،،
    فقط تو انتظار آسیب دیدن از کاغذ رو نداشتی...
    حکایت بعضی آدماس !!!

    کاغذ یاچاقو؟؟!!! 
    هک فالوور و لایک رایگان  
    سلام
    امروز نرم افزاری تحت ویندوز براتون گذاشتم که راحت میتونید لایک یا فالوور رایگان ثبت کنید
    این نرم افزار من خودم تست کردم و صد در صد عملیه فقط یه سری محدودیت داره که باهاش کنار میاید..
    در کل عالیه اگه دانلود نکنین از دستت رفته.. .
    جهت دانلود کلیک کنید.

    هک فالوور و لایک رایگان 
    ای دل دگر عاشق مشو  
    من همان‌وقتی که غریبه ات بودم ، همان وقتی که هیچ « دوستت دارم» ایی نفرستاده بودی ، همان وقتی که هیچ چیز برای خودنمایی نداشتم یا بلد نبودم‌ در برابر همه ی از من خوب تر هایی که کنارت بودند ‌و تمام زورم به ترک‌کردنت میرسید تا میان‌ آن همه دل مشغولی ها و‌ دوست داشتنی هایت جای خالی ام شاید به چشم بیاید ، همان وقتی که دیگر نگاهم‌ نکردی و  من رژ لبم را محکم تر نکشیدم ، شلوار جین مشکی ام‌را نپوشیدم و به دست هایم‌لاک بنفش نزدم ، همان وقتی که پو

    ای دل دگر عاشق مشو 
    خال هندو  
                                                                                    از کتاب یادم کن امشب
    خرابم می کنی هر دم ز خال لعل هندویت
                                  همه چندی شکیبایی کنم بر چشم جادویت
    مرا دل مست و گه هوشیار ز تار طره تابت
                                   مرا بر درد بی درمان حوالت می دهد کویت
    خرامان می شود دل را ز آن بالا قد رعنا
                                شراب و شاهد و ساقی تقاضا می کند رویت
    دلم بشکستی و جامم هنو

    خال هندو 
      

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب