• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    از دختر خونه تا مامان خونه

    چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت  
    چت خونه.وبلاگ چت خونه.چت خونه.سایت چت خونه.جامعه مجازی چت خونه.سایت چت خونه.کاربران چت خونه.لیست چت خونه چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت
    .سیستم امتیازات چت خونه.سیستم نظرسنجی چت خونه.سایت پیام مدیریت چت خونه.انجمن چت خونه::

    چت خونه ـ وبلاگ چت خونه |وبسایت خونه چت 
    مامانبزرگ  
    بعدظهر با مامان و خواهری رفتیم خونه مامانبزرگ.مامانبزرگ واسمون شربت درست کرد وای که چقدر دلم شربت میخواد ،که من گفتم مادرجون من روزه ام،کلی مادرجون قربون صدقه  من رفت .بعد از خونه مامانبزرگ من و خواهری رفتیم آرایشگاه   و مامان و فندق خونه بودن شب هم شام خونه خواهری دعوت شدیم و قراره خونه خواهری  بریم  . واسه افطار برای من   هم ،،من و مامان وخواهری و فندق بیرون بریم و من یه چی بخورم.

    مامانبزرگ 
    راه کار تربیتی #1 : نقشه مان نگرفت  
    در پایان مهمونی ای که خونه پدرخانم بودیم، اسما خانم اصرار بر موندن کرد و پس از اینکه من و مادرش نتوستیم قانع اش کنیم ناگهان یک فکر به ذهنم رسید و به اسما گفتم : اسما جان بیا شما نقش مادر داشته باش و مامان هم نقش دختر رو داشته باشه
    خانم ام و اسما هم قبول کردن و دیالوگ شون شروع شد ...
    خانم ام (در نقش دختر) : مامان جون من می خوام همین جا بمونم و خونه خودمون نمیام ...
    اسما (در نقش مادر) : نه دخترم تو باید بیای خونه ، بعد اونجا با هم بازی می کنیم
    خانم ام (در نق

    راه کار تربیتی #1 : نقشه مان نگرفت 
    روز خوب  
    سلام.دیشب خونه داییش دعوت بودیم. خوب بود. دستپخت خانومش خیلی خوشمزه بود.امشب خونه دایی من که همسرش عمه همسریه دعوتیم. همونا که شب خونمون خوابیدن.فردا عصر برادرشوهرم زمانی که همسری داره از سر کار برمیگرده  منو میبره ساری. به امید خدا.دوست دارم زودتر برم خونمون. دیگه حوصلم نمیکشه اینجا.امروز بهم خوش گذشت. با دختر عمم رفتیم خونه یکی از فامیلا که دوتا دختر هم سن و سال من دارن. خیلی گفتیم و خندیدیم. سره حال  اومدم.  خوش گذشت بهم.خداروشکر. ازش

    روز خوب 
    شمیم بیحوصله  
    سلام خوبم و هستم تولد برگزار شد از چهارشنبه ظهر خونه نهال بودم تا جمعه بعدازظهر که اومدم خونه خودم. جمعه شب خونه خاله مهمون بودیم. شنبه خونه بودم و شب با حامد رفتیم خونه نهال تا شارژرم که جا مونده بود بگیریم.از اونجا هم رفتیم شام خوردیم.بعد عمری یه شام دونفره بیرون از خونه... دیروز ناهار خونه مامان اینا بودم و ساعت سه هم رفتیم خونه خاله کوچیکه وارایش و مودرست کردن ..میخواست بره نامزدی...خیلی هم خوشگل شد. همین. گفتنی زیاده اما ح

    شمیم بیحوصله 
    دله دیگه!  
    خیلی وقتا یه آن دلم بچه میخوادهر دفعه هم یه جور.........یه بار دختر یه بار پسر یه بار نی نی  که کنارش بخوابم  بوش کنم  آروم شم ، یه بار ۴ دست وپا  لخت با  لاستیکی تو خونه ولش  کنم بچرخه ،یه بار یه پسر کوچولو موفرفری  میخوام تو خونه با هم آشپزی کنیم و بریم پیک نیک و  تیپ اسپرتمونو با هم ست کنیم(آخخخخخ)، یه بار دیگه  یه دختر کوچولو میخوام  با  مامان پیرهنشو گل سرشو ست کنه و دلش

    دله دیگه! 
    عقد تو خونه  
    با اینکه برگزاری مراسم عقد تو خونه سختیای خودشو داره
    با اینکه اطرافیان خیلی زحمت می کشن و ممکنه هزینه بیشتر از بیرون هم بشه
    ولی خیلی خوش می گذره!
    به خودم که خیلی خوش گذشت... بقیه م می گفتن که خوش گذشته بهشون... 

    امیرحسین رفته مشهد!
    و م نو نبرده!
    کلا از اون روز تو خونه عزا بود تا امروز که بره!
    م نم اومدم خونه مامان اینا
    بهم میگه "خوبه دیگه... فرصتیه برای این که پیش حاج خانوم باشی، حاج آقا، زهرا خنوم... مثه دوران مجردی... فقط خواستگار راه ندیدا"
    ینی م ن :|

    عقد تو خونه 
    بحران ماهی مرده  
    ماهی۹۲سانتی مرد. بچه ۳ساله درکی از مرگ نداره و نمیشه خیلی منطقی درباره ش
    بابچه صحبت کرد. ناچار گفتم چون عید دیگه تموم شده،مامان ماهی میاد دنبالش
    که اونو ببره خونه‌شون.سال دیگه عید بازم ماهی کوچولو رو میاره که عید
    پیشمون باشه. شب وقتی۹۲سانتی خوابید، ماهی مرده رو انداختم تو سطل زباله.
    حالا از صبح داره میپرسه: اسم مامان ماهی چی بود؟ خونه شون کجاست؟ مامان
    ماهی ماشین داشت؟مامان ماهی هم مثل تو موقع رانندگی عینک میزنه؟ ماهی که پا
    نداره چجوری ا

    بحران ماهی مرده 
    بی اطلاعی  
    الان از مامان شنیدم که باباجان ثبت نام کرده برای کربلا که بره... چندروزی هست که ثبت‌نام کنه یعنی اگه مامان الان هم نمیگفت من نمیفهمیدم تا روز رفتن بابا، یعنی اینقدر من توی این خونه بود و نبودم مهمه.... هر اتفاقی که میفته من بعدا میفهمم... ولی من اگر کاری بخواهم کنم باید به همه ی اعضای محترم خانواده توضیح بدم قبل از انجام اون کار.... بهرحال برام مهم نیست میخواهد بره کربلا یا نه یا اینکه بهم بگند چیکار می‌کنند یا نه؟ هان تازه هم فهمیدم تعمیر خونه مو

    بی اطلاعی 
    خانه  
    در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند بچه ها نمی توانند بـــــزرگ شوند ! شایـد قـــد بکشند ، اما بال و پـــــر نخواهند گرفت ! میدونید خونه ﻛجاست؟ خونه یعنی احترام و درک متقابل خونه یعنﻰ جایﻰ ﻛه وقتﻰ بهش فﻜر میﻜنﻰ یه لبخند بیاد رو لبات خونه یعنی آرامش و امنیت خونه یعنﻰ یه استﻜان چاﻯ گرم در ﻛنار ﻛسانی ﻛه دوستشون دارﻯ خونه یعنی فضایی خالی از خشم خالی از دود خالی از قرص خواب واسترس خونه یعنﻰ وقتﻰ واردﺵ میشﻰ لبخند بزنی و لبخند ببینی

    خانه 
    برگشتیم خونه  
    ما تازه برگشتیم خونه از خونه ای خاله رفتیم خونه داداش اینا یعنی مامان هوس پیتزا کرده بود پیتزا گرفتیم و رفتیم اونجا خوردیم الان هم برگشتیم شدید خسته ام... خونه ای خاله خیلی خوب بود روحیم عوض شد...با پسرخاله و نوه ای خاله که هم سن و سال من کلی گفتیم و خندیدیم و کثافت کاری فیلم های مزخرف برام فرستاد منم همه شو توی راه برگشت به خونه پاک کردم... کانال تلگرامی مزخرف و اشغال بازم به کانال های تلگرام خودم که فقط جوک و لطیف های بی مزه و بعضا مثبت هجده س

    برگشتیم خونه 
    شنبه زیبا  
    شنبه هفته پیش بود که بعد از کلی آوارگی و ناراحتی نقل مکان کردیم به خونه جدید 
    خونه پدرشوهر رفتن منتفی شد و یه خونه باب میل من پیدا شد یه خونه ویلایی و پر از پنجره که هر روز کلی نور میپاشن توی خونه
    و الان بعد از یک هفته تلاش بی وقفه برای سامان دادن اوضاع و خوابوندن فندق نشستم روی مبل و دارم ساندویچمو میخورم 
    دو هفته قبل داشتن همچین شرایطی برام مثل رویا شده بود و الان من به اون رویا رسیدم 
    خدای من شکرت :)

    شنبه زیبا 
    خاطره 74 (فراخوان 1 = 1 + 1) / بچه حزب اللهی ها عاشقترند!  
    بسم الله✔️کی گفته بچه مذهبی ها پست عاشقانه بلد نیستن بزارن؟! بهشت کجاست؟!!↩️ ✿ بهشت خونه ایه که وقتی صدای اذان توش بلند میشه اقای خونه هرجا باشه خانوم خونه روصدا بزنه و بگه خانووووم کجایی که عشقمون منتظره!!! و برا نماز اماده شن... :) ↩️✿ بهشت خونه ایه که وقت نماز خانوم خونه به آقاش اقتدا کنه و بعد نماز آقا با بند انگشت خانومش ذکر بگه... :) ↩️✿ خونه ایه که وقتی مهمون میاد، پذیرایی پایِ آقای خونه باشه چون برا خانوم با چادر پذیرایی کردن سخته... :)

    خاطره 74 (فراخوان 1 = 1 + 1) / بچه حزب اللهی ها عاشقترند! 
    خاطره 74 (فراخوان 1 = 1 + 1) / بچه حزب اللهی ها عاشقترند!  
    بسم الله✔️کی گفته بچه مذهبی ها پست عاشقانه بلد نیستن بزارن؟! بهشت کجاست؟!!↩️ ✿ بهشت خونه ایه که وقتی صدای اذان توش بلند میشه اقای خونه هرجا باشه خانوم خونه روصدا بزنه و بگه خانووووم کجایی که عشقمون منتظره!!! و برا نماز اماده شن... :) ↩️✿ بهشت خونه ایه که وقت نماز خانوم خونه به آقاش اقتدا کنه و بعد نماز آقا با بند انگشت خانومش ذکر بگه... :) ↩️✿ خونه ایه که وقتی مهمون میاد، پذیرایی پایِ آقای خونه باشه چون برا خانوم با چادر پذیرایی کردن سخته... :)

    خاطره 74 (فراخوان 1 = 1 + 1) / بچه حزب اللهی ها عاشقترند! 
    سلااااااااااااااااام  
    سلامامروز روز اول عیده ؛تقریبا چند ساعتی از عید گذشته ؛ من و دختر کوچیکم تنها خونه ایم دختر بزرگم و شوهرش و بچه هاش رفتن خونه ی پدر بزرگ بچه ها و همسرم بر عکس هر سال شیفته و باید تا پنجم عید بره سر کار و پنجم به بعد تعطیله ؛معلوم نیست ما کجا بریم ولی از روز 6 عید حتما یه جایی میریم تا 11 که دامادم باید بره شیفت دیشب تا ساعت یک و نیم داشتم کار خونه انجام می دادم دیگه خسته شدم ولش کردم در واقع هنوز کار بود ولی من دیگه توان نداشتم امروز صبح هم نیم ساعت

    سلااااااااااااااااام 
    درباره آووکادو  
    شاید بتونیم وبلاگ رو هم به لیست مدرسه و شهر و ...اضافه کنیم و خونه nام حسابش کنیم!
    با این حساب وبلاگ اعترافات یک درخت برای مثل یه خونه است , خونه یه دوست , خونه ای که احتیاج به در زدن و اِهن و تُلُپ نداره !!!
    یه خونه بزرگ و نو سازخونه ای از جنسِ اعتراف , حرف و شعر , دلتنگی و خاطره ...
    یه خونه با کتاب خونه بزرگ , آلبوم عکس فوق العاده , آرشیو موسیقی بی نظیر , ...
    درختی با ریشه های امید و ایمان 

    پ ن : یک سالگی وبلاگتون مبارک جناب آووکادو :)

    درباره آووکادو 
    emptiness  
    وضع عجیبیه
    خودمم و خودم
    نمیدونم برا چی مینویسم
    برا کی مینویسمزود به زود این بلاگ خالیو چک میکنم که مثه یه خونه ی بی سکنه میمونه, خونه ای که سالهاست رها شدهاره, این بلاگ تاریک بوی خونه میدهحس کردم تازگی ساکنینش برگشتنولی انگار توهم بودهنوز خودمم و خودم :-(خنده داره...مسخرس...سفر درازی دارممیخواستم این خونه رو هم کول کنم با خودمم ببرمولی خونه ی خالی فقط بار سفرو سنگین میکنهبازم دست خالی سفر میکنم, مثه همیشه...

    emptiness 
    مامان  
    وقتی خیلی تنهایی و مجبوری کارای خونه رو انجام بدی و تاکید میکنم مجبور!!  تنها کسی که هِی یادش میکنی مامانته.. اعتراف میکنم  الان تو این چندروزه  که کارای خونه مخصوصا آشپزخونه رو انجام میدم یاد مامان میکنم، اعتراف میکنم گریه میکنم!! الان خیلی بغض دارم .. مامان که کار خونه رو انجام میداد و ما اذیتش میکردیم  میگفت مگه من ختمتکارتونم! (منظورش خدمتکار بود)

    مامان 
    √آقامون√  
    بچه ها  وایسیت تا داستانو براتون تعریف کنم.
    دیروز رفتم تو یه سایتی دیدم زده دوست دختر جدید لی مین هو شاخ در اوردم  منم عصبی زود زنگ زدم بهش و همه چیز و بهش گفتم درضمن گفتم غلط میکنه بیاد خونه درواقع خونه راش ندادم
    الان زنگ زد منت کشی کنه چیکار کنم جواب بدم؟؟ باور نمیکنید بیاین اینم عکس
    جواب بدم؟؟ خخخ نه نمیدم پرو میشه مرد زن دار و چه به دوس دختر!!والا

    √آقامون√ 
    خونه باغ+یادداشت های سنجاق شده  
    من و مامان بابا اومدیم خونه باغ. الان از خونه باغ دارم یادداشت میزارم.هوا وحشتناک گرمه یه گنجیشک کوچولو داخل ساختمان بودش و مرده بود.   منم کلی ترس و درحد خیلی کوتاه جیغ که باباااااااا من میترسم :(واینکه چطور داخل ساختمان شده. میخوام الان درس بخونم سنجاق شدهعمو و خاله و دخترخاله اومدن خونه باغ پیش ما  باطری موبایلم مجدد خیلی سریع شارژ تموم میکنه   :(

    خونه باغ+یادداشت های سنجاق شده 
    شعر خونه ى مادر بزرگ ٢٠١٤  
    خونه ی مادر بزرگه / الان آپارتمانه
    خونه ی مادر بزرگه / استخر و لابی داره
    خونه ی مادر بزرگه / wifi ی مفتی داره
    خونه ی مادر بزرگه / دیش و LNB داره
    کنار خونه ی اون / همیشه پارتی برپاست
    پارتیهای محله / پر شور و شوق و غوغاست
    مادر بزرگه الان / مازراتی سواره
    رنگ موهاشم هر روز / جور واجورو باحاله
    مادر بزرگه الان / شلوار جین می پوشه
    کفش کالج و کیفش / همیشه روبه روشه
    مادر بزرگه هرشب / Gem Tv رو میبینه
    خرم سلطان و سنبل / لامیارو میبینه
    خونه ی مادر بزرگه / هنوز خیلی باحال

    شعر خونه ى مادر بزرگ ٢٠١٤ 
    عمران زاده به خونه به خونه بابل پیوست  
    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950415001314به گزارش خبرنگار ورزشی خبرگزاری فارس، حنیف عمران‌زاده مدافع فصل گذشته تیم فوتبال استقلال با امضای قراردادی رسماً به تیم فوتبال خونه به خونه بابل پیوست.عمران‌زاده که هفته گذشته با حضور در آبادان با صنعت نفت این شهر قرارداد بسته بود، پس از مشکلات خانوادگی و بیماری مادرش تصمیم به حضور در شهر بابل گرفت و پس از گرفتن فسخ قرارداد خود از باشگاه صنعت نفت رسما به تیم فوتبال خونه به خونه بابل اضافه شد

    عمران زاده به خونه به خونه بابل پیوست 
    +  
    روز اومدنم به شاهرود خونه خاله‌ام بودم و با مامان بزرگ و فاطمه گلی منتظر بودیم خاله‌ام از کلاسش برگرده، دیر برگشت منم پاشدم که برم.از هر دوتاشون خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون، یکمی رفتم دیدم فاطمه گلی داره پشت سرم میدوئه، بهم گفت خداحافظ و اینا و برش گردوندم خونه، دوباره راه افتادم باز تو کوچه دنبالم کرد و گفت که دلش برام تنگ میشه، دوباره بردمش تا خونه، دفه سوم دیگه خیلی دور شده بودم، برگشتم مطمئن شم که باز نیومده، اومده بود. گفت میخو

    + 
    زیر باران باید ماند  
    امشب تا ساعت نه نیم توی پاسگاه بودیم. بدجوری هم بارون میومد. وقتی داشتم میومدم خونه اون یه تیکه آخرو دوئیدم که خیس نشم. دقیقا 2 متری خونه یهو خوردم زمین.تا پاشدم دیدم کف دو تا دستام هم زخم شده و داره خون میاد. یه پرایدی هم زد کنار و صدام کرد. گفت: «بیا برسونمت. کمک نمیخوای؟» بهش گفتم:«ممنون، خونه مون همینجاست» معلوم بود صحنه زمین خوردنمو دیده و دلش سوخته. هیچی خلاصه اومدم خونه. هیشکی نبود.مامان اینا رفتن عروسی. با آب گرم گلی که لای زخم دستام پر شد

    زیر باران باید ماند 
    بی خانمان  
    +آبجی بی خانمان یعنی چی؟
    -یعنی کسی که خونه نداره
    + خب این خوبه یا بد؟
    - بستگی داره. بعضیا خونه شونُ رها می کنن، همه زندگیشونُ می ریزن تو یه کوله و میرن واسه خودشون تو کوچه و خیابون و این شهر و اون شهر زندگی می کنن. بعضیام هستن از اولش خونه ندارن و حسرتش به دلشون میمونه.
    + خب اگه اونایی که خونشونُ رها میکنن بدنش به اونایی که از اول خونه نداشتن بهتر نیست؟
    -...
    + ها؟ نمیشه؟
    - چرا. فکر کنم اینجوری کلی از مشکلای دنیا کم میشه.
    #چلاندنی ها

    بی خانمان 
    دو نقطه خباثت زیاد :))  
    مامی : من دارم میرم مامان بزرگتو بشورم ، بعدشم خونه رو جارو می کشم. من: چشم مامان. الان میام مامان بزرگو میشورم، بعدشم خونه رو جارو می کشم :|ینی مدیونی اگه فک کنی جملات مامان امری بودا. اصل خبر بود اصن :|کل ذوق من واس شستن ننه خان جانم اینه که وقتی دارم می شورمشو اون مث بچه هایی که از حموم می ترسن لباشو به شدت گاز می گیره و چشاشو تا حد کور شدن ( دور از جونشون البته ! ) محکم می بنده یه دل سیر بش بخندم. عاخه گوشاش سنگینه صدای پاچیدنمو نمی شنوه :)))

    دو نقطه خباثت زیاد :)) 
    تعطیلات قبل از امتحان  
    جمعه صبح بود همینجوری که روی تختم توی خوابگاه خوابیده بودم قیمت بلیط های هواپیما رو چک میکردم، یه بلیط گرفتم و به خونه هم خبر ندادم، دل تو دلم نبود تا اینکه صبح پنجشنبه وسایلم رو برای رفتن آماده کردم، ساعت دوازده از خوابگاه اومدم بیرون به سمت ترمینال 2 فرودگاه مهرآباد. پرواز سر موقع ساعت 15 بود. ساعت 4 رسیدم شیراز اومدم به سمت فسا، توی راه برای اینکه مطمئن بشم مامان اینا خونه هستند، زنگ زدم خونه. خیلی خوب رسیدم در خونه با تلفن زنگ زدم خونه و زنگ

    تعطیلات قبل از امتحان 
    خانه ی دوست کجاست؟  
    دیشب رفتیم خونه خاله...بد نبود...دیشب برای خواب رفتم خونه ی خاله کوچیکه...امروز همش خواب بودم...الان تازه اومدم خونه...مامان برام آش رشته نذر کرده بود ک امروز درستش کرد...هوا دلگیره...خیلی زیاد...ادمو دلتنگ میکنه...دلتنگ چی و کی نمیدونم..بابام داره باکنترل ور میره تا باتریش کار کنه بزنه اخبار..بقیه هم توی حیاط نشستن..حس و حالم خوش نی

    خانه ی دوست کجاست؟ 
    تحویل خونه ی عشقمون  
    باز استاد اجازه دفاع نداد... بسی ناراحتماسباب کشی بتا بود و من تیلدا رو نگه داشتم و سیگما هم کلیییی کمک کرد بهشون. خونه عشقمون رو تحویل گرفتیم بالاخره. خانواده سیگما برامون قرآن و آیینه برده بودن و رفتیم کلی نظر دادیم واسه بازسازی خونه. البته خونه 5 ساله س و کار چندانی نداره، ولی یه کم تغییر دکوراسیون و اینا لازمه براش. تموم بشه انشالله شروع کنیم به بردن وسایل این پست از خونه ی سیگماینا داره گذاشته میشه

    تحویل خونه ی عشقمون 
    16 فروردین  
    امروز وقتی از کار رفتم خونه مامان حالم خیلی خوب نبود دلم می خواست بالا بیارم... وسایل رو جمع کردم و با آژانس اومدم خونه بماند که تو راه به خاطر یه یارکریم بیخیال و پر رو چنان ترمزی زد تاکسی که نزدیک بود شام امشب مهمونا رو از کف ماشین جمع کرد  

    16 فروردین 
    278. خونه ...  
    الان خونه تو یه مرحله ای قرار گرفته که علاوه بر موضوع حسن که همیشگیه و حرف ازش همیشه هست..یک سره حرف از ازدواج پسر فلان کس خان و دختر بهمانی و مدام ارزوی ازدواج برای من و وام ازدواج و جهیزیه ی دختر و حامله شدن و بچه آوردن فلان فامیل و بچه ی اولش بوده یا دومی تو راهه و ایناس..اووووووووففففففف...خدارو شکر میکنم که ازین خبراس ولی گاهی مغزم سوت میکشه و دلم پر حسرت میشه...
    کلا جو جالبی نیست برام...
    نمیشه هم نشنید..

    278. خونه ... 
    شمارش معکوس  
    امروز همه ش درگیر جمع و جور کردن وسایلام بودم. کتاب هام، وسایل نقاشی و ... فهمیدم چقدر چیز میز دارم. هنوز باورم نشده دارم از این خونه میرم. خونه ی پدری. اتاق ۱۲ متری ه دنجم با ۳ متر کمد پر از چیز میز. کتابخونه ی کوچیکم و کتابایی که فعلا باید بذارمشون تو انباری خونه ی پدرشوهرم کنار کتاب های همسرم. آخه خونمون خیلی فینگیلی ه. همه ی همه ش ۶۵ متر. بازم خدارو شکر میکنم که همینو هم موقت داریم تا خونه ی خودمون. شروع زندگی و خونه ی مستاجری و در آینده خونه ی خو

    شمارش معکوس 
    مدافع استقلال در راه خونه به خونه  
     

    وبسایت رسمی برنامه نود - مدافع فصل گذشته تیم فوتبال استقلال در یک قدمی پیوستن به خونه به خونه بابل قرار گرفته است.
    به گزارش وب سایت نود و به نقل از کاپ، حنیف عمران زاده مدافع فصل گذشته استقلال بعد از اینکه در لیست مازاد آبی پوشان قرار گرفت، قراردادی را با صنعت نفت آبادان امضا کرد. غیبت عمران زاده در تمرینات روزهای گذشته صنعت نفت در نهایت با عذرخواهی وی از حضور در این تیم همراه بود. به نظر می رسد جدایی عمران زاده از جمع نفتی های آبادان قطعی ش

    مدافع استقلال در راه خونه به خونه 
    فاضلاب  
    تازه برگشتم خونه لوله ای فاضلاب خونه ای خودمون گرفته بود لوله ای فاضلاب رو تازه بابا درست کرده کارگرها داخلش شن و ماسه ریخته بودن ... با هزار مکافات و دردسر شماره یکی از این چاه بازکن هارو گیر اوردم زنگ زدم امده یک ساعت و نیم گیر بودیم خونه ای که چندماه توش نبودیم و فقط کارگرها کار میکردند برای اینکه مامان خونه رو تغییر بده چون خسته شده بوده از ظاهرش و یک کمی هم لوله کشی اب ش مشکل داشت ... هیچ کس توی خونه بجز برق کار نبوده اونم رفته دستشویی فهمید

    فاضلاب 
    وقتی....  
    وقتی صبح کلاس داری و ساعت دوازده برمیگردی خونهوقتی یهو میفهمی ساعت دو کلاس داری دوباره و ساعت پنج برمیگردی خونهوقتی دختر داییت (سارا) زنگ میزنه میگه مامانت اینجاست تو هم بیا یه موضوع خــــیــــلی مهمو برات تعریف کنم و تو میگی من خونه تنهام بیا پیشموقتی اون قبول میکنه و با خواهرش و داداش شش ساله شیطونش میاد پیش تووقتی کل اتاقت بهم میریزه وقتی تا ساعت یازده مهمونات میمونن خونهوقتی......اینها همه یعنی تمـــــــاااام برنامه ریزی ای که برای ت

    وقتی.... 
    مقوله ی تقسیم کار  
    احتمالا امشب قرمه سبزی می پزم.بدجوری هوس کردم.مامانم دستش درد گرفته و من میگم روماتیسمت عود کرده. اینقدر دستش درد می کنه که کارای خونه رو نمی تونه انجام بده.غصه اش رو می خورم. نمی تونمم برم کمکش کنم. یه مدت مامانم روماتیسمش شدید شده بود، کل خونه رو بسیج کردم. برنامه ی هفتگی نوشتم که کی چه زمانی چیکار کنه. زمان باداری اخیر مامان هم همین کار رو کردم. الان هم به یه همچین برنامه ای نیازه و البته یه ناظر. داداشم با اینکه آشپزی بلدن و کارای خونه رو گ

    مقوله ی تقسیم کار 
    دایی ها  
    دچار دایی زدگی شدم:))
    من شش تا دایی دارم که امروز  رفتیم خونه ی ۴ تاشون عید دیدنی،اون دو تا رو هم خونه ی یکی از دایی ها دیدیم! هر طرف رو نگاه میکردم یه دایی می دیدم:))
    + به دایی امیرم حسودیم شد.یه دختر ۶ ماهه داره انقد گوگولی و خوشکل و خوش خنده ست که آدم دوس داره درسته قورتش بده

    دایی ها 
    جادوگر در تیم خونه به خونه  
    شماره هشت محبوب پرسپولیسى ها از این پس به عنوان مشاور در تیم خونه به خونه فعالیت خواهد کرد. خونه به خونه که یکى از مدعیان صعود به لیگ برتر محسوب مى شود از امروز با حمید درخشان به عنوان سرمربى این تیم کار خود را آغاز کرده و امیدوار است در جدال با دیگر تیم ها جواز حضور در لیگ برتر شانزدهم را به دست آورد.

    جادوگر در تیم خونه به خونه 
    حرف بزنم میثاقیان باید در زمین فرو برود!/ مولایی از 2 ماه قبل با بازیکن مس در ارتباط بود  
    زمان دریافت خبر: یکشنبه ۰۸ فروردین ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۳۹منبع خبر: خبرگزاری فارسطبقه بندی: ورزشیقاسم حسن زاده مالک باشگاه خونه به خونه بابل در گفت و گو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری فارس در خصوص اظهارات اکبر میثاقیان مبنی بر لیگ برتری شدن مس کرمان و خونه به خونه گفت: او به هر شهری که می رود چنین حرفی را می زند. از کسی که به تیم شهر خود رحم نمی کند نباید انتظار داشته باشیم به تیم خونه به خونه بابل رحم کند. میثاقیان بهتر می داند اگر سکوتم را بشکنم باید زمی

    حرف بزنم میثاقیان باید در زمین فرو برود!/ مولایی از 2 ماه قبل با بازیکن مس در ارتباط بود 
    199  
    همین که بعد از یه هفته میام خونه و چند نفر آدم منتظرن تا خوشحالی ها و ناراحتی و غرغر ها و همه ی چیزایی که این هفته هیچ کسو نداشتن که بهش بگن،اسمش خوشبخته دیگه...گور بابای دنیا و ناکامیاش :)+بعد از یه هفته به شوق غذای مامان پز اومدم خونه، ولی نهایتن چیزی که همه خوردن مزخرفی بود که من پخته بودم.چون صابخونه رو پاش بند نیست.خدا جون...شکرت....چی بگم آخه :)

    199 
    یک قدم فیلی  
    بعد از اولین شب دوری، که پشت سرش مهمانی بود و شلوغی و بچه ها، و در نهایت گریه که بریم خونه فلانی و بهمانی بیاد خونه ما، حالا رسیدیم به خونه و به جای شام نخورده ات در مهمانی، شیر و لقمه عسل خورده ای و دستشویی رفته ای و  ارامش گرفته ای و میخواهیم مسواک بزنیم
    انگار تازه من را دیده ای
    نوازشم میکنی، لمسم میکنی، میگویی: مامان خونه مامان بزرگ که بودم دلم برات خیلی تنگ شده بود، همه اش تو فکر شما بودم، تنهاااا با بابا...
    بعد نزدیک یک ساعت، با خواب میجنگی

    یک قدم فیلی 
    عوضش نون کنجدی تازه هست  
    بعد سه هفته اولین صبحه که خونه ام.بیدار شدم اومدم پایین دیدم هیچکس خونه نیست! :(من از تنهایی صبحونه خوردن تو خونه هیچ خوشم نمیاد.فکر میکنم خوابگاه عقده ایم کرده. :))زنگ زدم به مامانم پرسیدم کجایی؟ خیلی با نشاط گفت صبح بخیر! اومدیم پیاده روی! الان سر پل فلان هستیم!! ^_^(پل فلان پلی ست در انتهای شهر) :| :))ایشیمیزه باخ!

    عوضش نون کنجدی تازه هست 
    متن شعر خونه مادربزرگه شعر طنز  
    متن شعر خونه مادربزرگه شعر طنز

    خونه مادربزرگه دهه 60 , 70 :
    خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
    خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره خونه ی مادربزرگه حرفای تازه داره خونه ی مادربزرگه گیاه و سبزه داره
    کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره دشتاش پز از بوی گل اینجا همش بهاره دل وقتی مهربونه , شادی میاد میمونه خوشبختی از رو دیوار،

    متن شعر خونه مادربزرگه شعر طنز 
    ادینه  
    به رسم همیشه امروز    رفتیم خونه باغقبل از رفتن به خونه باغ ،داداشی و پسته اومدم خونه ما ،من اتاق خودم بودم که صدای داداشی شنیدم که میگه عمه...کجایی؟؟من فکر کردم مثل همیشه خوراکی  واسم دارهاما.. با تفنگ پسته من را ترسوند به حدی که من شوک شدم و هیچی نگفتممامان خیلی داداشی دعوا کرد ،واقعا شوخی قشنگی نبود بازی امروز پرسپولیس خوب بود اما تلخ بود که فقط بخاطر اختلاف در گل ها قهرمان نشدهنوز هم ناراحتم  :(تبریک میگم به هوادارن استقلال خوز

    ادینه 
    همین  
    بابا بعدازظهری رفت ماهشهر دَم ِ رفتند دوباره همان حرف های آون روز رو گفت به فکر خودت باش ِ همین...چند دقیقه ای پیش پسر دوست مامان با دوست دخترش اومد ( البته دختر ِ از فامیل هاشون ِ) اومدن مدارک پزشکی مامانشو دادن و رفتند هنوز سرکوچه رسیده بودند مامان زنگ زد به دوست ش و آمار پسرشو که با دختر ِ دیده بود رو داد... بعدش بهم گفت ببین پسر از ماهشهر رفته شهرکرد از شهرکرد رفته نجف آباد دنبال دختر ِ دانشگاه... واقعاً چرا؟ برای من اینکار جایی تعجب داره ِ؟ ما

    همین 
    نتیجه دیراومدن به خونه  
    دیشب دیر اومدم خونه..بابام گفت کجا بودی آواره بدبخت؟؟گفتم خونه دوستم.ورداشت به ۱۰ تا از دوستام زنگ زد..دمشون گرم هر ۱۰ تاشون گفتن خونه ما بود..۲ تاشون که دمشون گرمگفتن الان اینجاس. خوابه خستس بیدارش نمیکنیم..اینا به درک..من حیرون مرام اون دوستمم که سنگ تموم گذاشت گفت..اینجاس داره نماز میخونه واما واما رفیق فابم که ترکوند دیگه صداشو شبیه من کرد و گفت سلام بابا خیلی خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم خرابه این رفقامم

    نتیجه دیراومدن به خونه 
    پیشنهاد وسوسه انگیز خونه به خونه به بنگر: 2 میلیارد  
    پیشنهاد وسوسه انگیز خونه به خونه به بنگر: 2 میلیارد

    محسن
    بنگر یکی از بازیکنانی است که به احتمال زیاد از پرسپولیس می رود و در
    صورتی که سیدجلال به این تیم برگردد، جدایی بنگر قطعی خواهد شد. بنگر البته
    یک پیشنهاد وسوسه انگیز از لیگ یک دارد و خونه به خونه بابل مشتری جدی
    اوست. روزنامه گل در شماره امروز خود به رقم پیشنهادی بابلی ها به بنگر
    اشاره کرده و نوشته این باشگاه حاضر است برای بنگر 2 میلیارد تومان هزینه
    کند. رقمی که یک میلیارد و 50 میلیارد

    پیشنهاد وسوسه انگیز خونه به خونه به بنگر: 2 میلیارد 
    هعی خدا...  
    ظهر وصال بودم داشتم برمیگشتم خونه گوشیم زنگ خورد، "ف" بود :/
    -سلام، جانم؟
    +سلام، کجایی؟
    -وصال
    +خب هیچی برو خونه حرف میزنیم با هم
    [حس کردم بغض داره صداش]
    -چته "ف"؟
    +حالا برو خونه
    [چند دیقه از من اصرار و اینا]
    -[کاملا جربان رو گفت که از حوصله من و جمع خارجه و گفتش که:]بابام فوت کرده
    و من بودم و بهتی که تموم نمیشد...

    هعی خدا... 
    فرق صاحب خونه با مستاجر  
    یک مادر بزرگی بودکه میگفت: رهبر خوبه
    میگفتیم :عزیز چرا؟
    خیلى ساده اما یك جواب
    دندانشكن میگفت: رهبر مثل صاحب خونه میمونه
    ولى رییس جمهور
    مثل مستاجره?
    هر چهار 4سال باید جاش رو عوض كنه...
    پسرم
    همیشه صاحب خونه
    به فكر خونشه(مردم_کشور)
    اما مستاجرهیچوقت بفكر خونه اى كه نشسته نیست چون مال خودش نیست و میدونه که چند سال دیگه رفتنیه برای همین دلش نمیسوزه!
    اللهم حفظ قائدنا الا إمام الخامنه ای
    جانم به فدایت ای رهبر آزاده. ای پدر مهربان مردم ایران.

    فرق صاحب خونه با مستاجر 
    خیلی بد است....  
    همین الان از  کلینیک میامدوتا سرم زدم.(آیکون گریه )اونقدر حالم بد بود که همراه مامان بابا بیرون نرفتم و رفتم خونه خواهری ،چون مامان بابا دلواپس بودن تنها بمونم خونهبعدظهر هم که عمه اینا اومدن خونمون اصلا حال و حوصله نداشتم فقط رفتم سلام علیک کردم .مامان بابا اومدن دنبالم و رفتم  دکتر بعد از انجام بازدید ها کلیلنیک خیلی شلوغ بود همه بیمار بودن دکتر وقتی از حالم گفتم بهش ،خندید گفت جای سالم هم داری ؟؟؟؟؟واسم سرم نوشت و کلی دارواومدم خو

    خیلی بد است.... 
    اصول تربیتی !!  
    به نظر من ادم باید بچه ش رو طوری تربیت کنه که رفت خونه مردم
    یعنی خواست بره جایی صاب خونه نگهه وااای بازم این داره میاد، جمع کنید فلان چیزارو، روی فلان چیز پارچه بکش  و  و و
    مورد داریم پدر صاب خونه و وسایلش رو در میاره پدر مادرشم هیچی نمیگن :| تازه خیلی هم خوششون میاد و قربون صدقش میرن
    ای جااان ، مامان قربونت بره ( عووووق )
    بابا تیکه پارت شه :|
    بردار ببریمش خونه اصلا
    یعنی این طرف هر بار میاد اینجا ما باید کل خونه رو قایم کنیم زیر پارچه :((
    ترو خدا بچ

    اصول تربیتی !! 
    دلم بارونیه  
    اخرین شبی که توی اتاق خودم روی تخت خودم می خوابم. سرشبی رفدم به شستن ظرفای خونه وقتی یادم اومد دیگه نیسدم تو این خونه
    و این اخرین شبیه که خونه حاجیم اشک امونمو برید.
    چشم باز کردم دیدم حاجی پشت سرم وایسادن
    اخه اخرین شب مصادف با عید مادرم باشه مادرتم که پیشت نباشه و یه حاجی و یه دخترش فقط.... 

    دلم بارونیه 
    مادرانه  
    یه گربه ی حامله تو ایام عید اومده بوده تو پادگانشون و یه دونه دیگه هم میومده خونه مون.به هر دوتاشون داداشم غذا می داده.دیروز عصر اون گربه که میومد خونه مون غذا می خورد و می رفت به بچه هاش شیر می داد، با سه تا بچه هاش اومد. یه جور بدی اومد. ترسیده. خیس آب و نگران.دلم براشون سوخت. سه تا بچه و مادره ناله می کردن. مامان براشون کله ماهی پخت. و داد به مامانه. خیلی تنشون خیس بود. به مامان گفتم براشون چند تا تیکه پارچه بذاره برن روش بخوابن. بچه هاش اینقدر

    مادرانه 
    امتحان نهایی  
    سلام به دوستان خوبم .الان که این مطلب می نویسم .تو پارکی تو دهکده المیپک نشستم منتظرم شیرین عسلم اولین امتحان نهایی اش بده بعدش با هم بریم خونه . بچه ها چقدر زود بزرگ میشن. و جقدر ادم حسرت میخوره برای کارهایی که میتونست براشون تو بچگی انجام بده و نکرده.هفته پیش جمعه 17اردیبهشت تولدم بود .یه کیک کوچک خریدم وبا بچه هام جشن گرفتیم.19 هم خونه یکی از دوستام دعوت بودم ناهار .البته با 20تااز همکارای دیگه .اونجا هم برام یه تولد حسابی گرفتن.اتفاق خاص دیگه ا

    امتحان نهایی 
    یا امام رضا کمک  
    می خواستیم برنامه بریزیم بریم مشهد این آخر هفته ای رو. ولی خوب مامان فرمودن دایی ها و خاله و مادربزرگ بعد از یک سال و نیم که ما اومدیم خونه خودمون می خوان بیان بازدید ما. بعد از عروسی مون نیومدن هنوز. میگن :"خونه ات کوچیکه زحمت میشه."کی خونه رو برا این حجم مهمون آماده کنه؟ کلی وسایل رو باید از دست بچه های دایی ام قایم کنم. ملحفه ی تختمون رو این هفته وقت نشد بشورم. باید بشویم! یه جارو گردگیری اساسی لازمه.مهمترین مسئله: چی بپزم؟؟؟یا امام غری

    یا امام رضا کمک 
    این هم از عمل داداش  
    نیم ساعتی میشه از بیمارستان برگشتم مرخص کردند داداش رو ساعت یازده و خورده ای بود از ریکاوری اوردنش سرحال و قبراغ بدون هیچگونه مشکلی ... ساعت دو هم مرخص ش کردند فقط من خسته شدم هعی از پله های بخش برم بالا و پایین پیش پذیرش و حسابداری و غیره ... ناهارم یک غذای مزخرف دادند برای همراه بیمار حالم بهم خورد یعنی جوجه کباب بود ... داداشو به زور به ابمیوه دادم نمیخورد میگفت دلم نمیخواهد به خوردش دادم ... داداش راضی نشود بیاد خونه ای ما رفت خونه ای خودشون او

    این هم از عمل داداش 
    وقتی برای من بیرونگرا تنهایی دلچسب می شود  
    دیروز صبح کلاس عکاسی بودم. این روز ها اصلا دلم نمی خواهد از خونه بیام بیرون. دلم نمی خواهد با دوست هایم بگردم  دوست دارم تنها باشم و تنها جایی که هنوز ذوق رفتنش در من نمرده بود همین کلاس عکاسی ام بود که اونم دیگه دلم نمی خواهد برم.برعکس همیشه که بودن با دوست هایم حالم رو خوب می کنه دیگه حوصله بیرون رفتن باهاشون رو ندارم. تا جایی که تونستم پیچیدمشون اما بعضیا رو دیگه واقعا باید می رفتم.مثل ناهار دیروز که با دوست هایم پالادیوم قرار داشتم. یا خو

    وقتی برای من بیرونگرا تنهایی دلچسب می شود 
    امروز را آرام میگذرونم ...  
    سلام پیاده روی که هیچتکون هم حال ندارم بخورمدکتر رفتمامروز را آروم و ساکت در حال کشیدن نمودار و طراحی یه مقدار تقدیر نامه میگذرونم .... باشد که رستگار بشمخیلی خسته ام آقای دکتر شبها خیلی دیر بر میگرده خونه و این باعث میشه... هاهاهاها چطوره الان بیدارش کنم تا یاد بگیره.. صبح زود بره سرکار و زندگی و شبها هم زود بخوابه....پ ن 1 : امروز خواهر و دختر خاله های خونه ی مامان بزرگ قرار گذاشتن ... با این حال هیچ جا نمیرمپ ن 2 : خوابی دیدم که تا بی نهایت حالم را خو

    امروز را آرام میگذرونم ... 
    برداشت آزاد ...(1)  
    پنجره  ی اتاق بزرگ نبود ...ولی اونقدی بود که بتونه ازش بیاد داخل خونه...مدت ها بود که اتاقو زیر نظر داشت ...اتاق یه دختر بچه ی شش ساله  . .  .
    با خودش فکر میکرد حتما خوابیدن در کنج یک سر پناه گرم خوشایند تر از هوای سرد بیرونه ...
    با اینکه از بچگی تو سختی بزرگ شده بود و تقریبا به خونه های سرد و مرطوب و غذاهای پس مونده ای ک والدینش از سطل زباله ها فراهم میکردند عادت کرده بود ,ولی دلش میخواست لذت آرامش رو هم بچشه ...
    این بود که نقشه ای کشید تا ...

    برداشت آزاد ...(1) 
    113  
    اینم اولین پست  سال جدیدحالم خوب از صبح که بیدارمیشم منتظر مهمونیم تا شب خوبه پذیرایی از مهمونایی ک گاها فقط سالی  یه بار میبینیمن عاشق خونه پر مهمونم نه اینکه ه روز بری خونه طرف اسایششو بگیریاما اینم ک سالی   یه بار بری خوب نیسمن دوس دارم خونه پر مهمون رفت امد خوبه مخصوصا با ادمای خوبخوب فعلا همین:) :) 

    113 
    روزی عزیزاتون ...  
    زندایی بزرگه دیروز ظهر از آبادان اومده برای مراسم ختم پدر شوهر دخترش،امروز مراسم ختم بود ، تو مسجدمامانم اینا رفته بودن و مامان با بابا برنگشت خونه و موند اونجا پیش زندایی بعد از مسجد رفتن خونه پدر شوهر دختر داییعمه اومد خونه وارد که شد گفت مامانت کو؟همینطور که سرم تو گوشی بود و داشتم تو تلگرام پیام می دادم گفتم روزی عزیزاتون باشه ، پدرشوهر مریم مرد ،مامان مونده پیش زنداییدیدم سکوت شد بعد یهو خواهرم گفت تو سرت تو همون گوشیت باشه حرف نزنتاز

    روزی عزیزاتون ... 
    حس خوب...  
    دیشب رفتم خونه الهام....کلیییییی غیبت مدیرمونو کردیم...داره اذیتمون میکنه...مامانم میگه نمیتونه اخراجت کنه ولی مجبورت میکنه استعفا بدی...من فقط نگران اون وامهایی هستم ک گرفتم...بعدشم خداخودش روزی من و میده...اگرم مجبور شم این کاررو ول کنم دیگه اتفاقی هست ک باید بیفته دیگه...نه؟؟ علی رفته خونه خاله....باباهم رفته روستا...نمیدونم شب برمیگرده یا ن؟من و مامان تنهاییم خونه...مامان خوابیده فک کنم سرش درد میکنه...گشنمه و نمیدونم چی درست کنم ک هم دوس داش

    حس خوب... 
    امشب م تنهام  
    مامان زنگ زده میگه میخواستم بیام خاله ات نگذاشت گفت الان ماشین بَدِ گیر میاد بمون فردا صبح زود باهم میریم بعد گفت به بابات خبر ندی دادی درست خبر بده بهش بگو خودم گفتم بمونه چون الان ماشین بد گیرمیاد... بعدشم بهم گفت خونه رو بهم ریخته ای مرتب کن از کجا فهمیده من خونه رو بهم ریختم بالاخص آشپزخونه رو، اعتراف کنید کدومتون خبردادید؟ 

    امشب م تنهام 
    دارم میمیرممممم  
    دیگه دارم منفجر میشیم ..سه هفته س لال شدم و نمی تونم حتی یه گزارش کوتاه بدم...فقط اومدم بنویسم چشم منو خواهرام پر اشکه و دلمون پر خونهخدا اصلا نیس اگرم هست ازش متنفرمروزی نیس تصمیم نگیرم خودمو ازین زندگی راحت کنممامان که بالا سرمون نیس، پدر احمقمون هم میخاد تنها یادگاری مامانمون یعنی این خونه را خراب کنهلعنت به این زندگی

    دارم میمیرممممم 
    قسمت چهارم دیدن مردی در رویا  
    سلام
    تا اینجا رسید داستان که آقای عالی مقام با ما رفت وآمد خانوادگی پیدا کرد ولی یک جای داستان هنوز مونده اون هم جایی که این دختر خانم علاقه شدید به دین داشته ویک روزی که مفاتیح را می خونه می بینه در فهرست مفاتیح چیزی بنام دیدن خواب همسر خود در رویا ویا آینده وجالب اینجاست که این دختر این نماز را می خونه وشاید چند روز بعد اون خواب پسری جوان رو می بینه وجالب تر از اون هم این است که این جوان یک روزی همکار همین دختر خانم می شه خوب حالا دیدین خدا بخ

    قسمت چهارم دیدن مردی در رویا 
    در درون خزیده  
    داداش بزرگه وقتی می خواست تصمیم های سخت و مهم بگیره موهاش رو از ته می
    زد و می نشست تو خونه. یه بار تابستون بین سال های دانشگاهش موهاش رو از ته زد و یه
    حنا روش. هنوز عکساش هست یه جایی گذاشتیم واسه بعدنا. الان دقیقا توی همون حسم. باید موهام رو از ته بزنم. یه حنا روش. بشینم تو خونه. شاید یکی
    بگه: همین جوریش الان تو خونه نشستی خب چه کاریه؟! اما من بهش می گم این یه تصمیم
    خیلی مهمه. یه چیزی هست که آدم متوجه نمی شه اما خب حتما باید موها رو از ته زد و
    نشست تو خ

    در درون خزیده 
    من اینجام  
    بیا فکر کنیم اینجا یه جای دیگه ست ،یه خونه امن برای ما دوتا .یه خونه که هیچکس آدرسش رو نداره و توش میتونیم با خیال راحت زندگی کنیم ...
    بیا آدم های جدیدی بشیم ، من " جوجه " باشم و تو ... و تو خودت باشی همون " سوم شخص مفرد " یا یه اسم راحت تر . بزار " او " صدات کنم . تو " او " باشی و من " جوجه " باشم .
    این تمام زندگی ماست و این اولین پست . خونه جدید مون مبارک :)

    من اینجام 
    نازم بکش ک ناز رقیبان کشیده ام...  
    کلا هر وقت من تصمیم گرفتم وقتی از رفتار یک نفر ناراحت میشم به روی طرف بیارم،یه جوری شده ک بدتر ضد حال خوردم...
    بعد داستانی ک زنعمو بزرگه تو مهمونی خونه عمه کوچیکه دراورد،اومدم تریپ بیام،هرچقد دختر عموعه اصرار کرد ک حاضر شو بیام دنبالت بریم خونه عزیزجون...گفتم نه...حسش نی...درس دارم و این صوبتا...شب دیدم تو جی پی عکس گذاشتن با مامانبزرگه و بابابزرگه و دوتا عموها با خانواده رفتن بیرون...کلا یکی نیس ب من بگه اخه تو ک نازکش نداری واس کی ناز میکنی؟؟؟

    نازم بکش ک ناز رقیبان کشیده ام... 
    خونه  
    این مدت چند هفته ایی، در بین خونه هایی که دیدیم، یکیش خونه خیلی مناسبی بود و خیلی با سلیقه م و موارد خواستنیم موافق بود اما به نظر دلالهای خونه که مقداری کاردان این موارد هستند، خونه مناسب خریدن نبود. مشکل خونه حیاط پشتی بود که شیب دار و رو به منزل بود. که باعث زیادتر شدن احتمال جمع شدن و وارد شدن آب باران و برف  که اینجا خیلی می باره، در زیر زمین منزل می شه و همین باعث شد برای خریدنش اقدام نکنیم. صاحب منزل خونه رو بزرگتر کر

    خونه 
    ارتا چسبونک میشود...  
    جدیدن آرتا خیلی بهمون میچسبه و به عبارتی اصن ازمون جدا نمیشه...یه چن بار رف مهد و من اومدم خونه و ظاهرن وقتی من اومدم خونه یکی از بچه ها گفته بود مامانت گم شده،(لعنتی) و از اون روز آرتا بدجور ازمون جدا نمیشه تا حتی تا طبقه پایین خونه مامان جونش و پیش بابا جونش نمیره...حداقل قبلن میرفت و من یکی دوساعت راحت بودم...ولی الان حسابی کلافه ام کرده...و بدتر از همه اینکه سرشب از اون جشن تولدهای کذایی دعوت بودیم خونه اقوام شوهر و این بدجور به من چسبیده بود و

    ارتا چسبونک میشود... 
    هوووم ، چند وقتیه عنوانم نمیاد :|  
    دیروز و پریروز من خونه داییم بودم که قرار بود دیروز بیایم خونه ما عید دیدنى D: 
    خلاصه رسیدیم خونمون وارد خونه شدم مامانم با یه شمع جلو خونه میگفت تولدتت مباررررک و تولد یهویی گرفتن چون خودم قبلا  گفته بودم نمیخواد و یادم رفته بود کلا...
    خلاصه بعدش با پسر دایى و دختر دایى و خود دایى و برادر و خاله و دختر خاله که حدودا شیش هفت نفرى بودیم رفتیم توى اتاق برادرم که فک کنم مشاحتش پونزده متر هست کلا پارتى گرفتیم و عین چى عر میزدیم با این آهنگه  D:
    واى چق

    هوووم ، چند وقتیه عنوانم نمیاد :| 
    سیاست  
    از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟ گفت که میخواد رئیس جمهور بشه. دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهور بشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
    جواب داد: به مردم گرسنه و بی خانمان کمک میکنه.
    بهش گفتم: نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کار رو انجام بدی، میتونی از فردا بیای خونه ی من و چمن ها رو بزنی، درخت ها رو وجین کنی و پارکینگ رو جارو کنی. اونوقت من به تو 50 دلار میدم و تو رو میبرم جاهایی که بچه های فقیر هست

    سیاست 
    دغدغه  
    خیلی خوبه که بحث بچه های اتاق ما یا درباره سیاسته یا دین یا درس و بحث مون سر اینکه از الآن پاشیم با هزینه گزاف بریم یه کشور ازوپایی که مثلا پزشکی یا دندان بخونیم !!! خدایا شکرت خدایا شکرت. یکی از دوستام از الآن رقته آلمان دندان بخونه و من بدجور نگرانشم. قراره تنهایی تو یه خونه بمونه که هزینه خونه و ایناشم با باباشه. ینی امکان نداره شبانه بریزن تو خونه این و ... ؟؟؟

    دغدغه 
    نی نی های ما  
    سیگما 5 شنبه و جمعه هم رفت سر کار. 5شنبه شب اومد مهمونی خونمون و شب هم پیشم موند. صبح راهیش کردم بره سر کار. اولین بار بود که از خونمون می خواست بره سر کار. عصر با هم تولد دعوت بودیم.تولد پریسا اکیپ 5 نفره ی دوست داشتنیمون رفتیم کافه. خیلی دوسشون دارم و کنارشون واقعا بهم خوش میگذره. بعدش هم بردیمشون خونه آیندمون رو از بیرون نشون دادیم. چقدر هم مسخره بازی درآوردیم شب خونه سیگماینا بودیم. با پسرخاله  آزمایش های فیزیک مدرسشو با بادکنک انجام دادیم

    نی نی های ما 
     
    دیشب دیر اومدم خونه..بابام گفت کجا بودی آواره بدبخت؟؟گفتم خونه دوستم.ورداشت به ۱۰ تا از دوستام زنگ زد..دمشون گرم هر ۱۰ تاشون گفتن خونه ما بود..۲ تاشون که دمشون گرمگفتن الان اینجاس. خوابه خستس بیدارش نمیکنیم..
    اینا به درک..من حیرون مرام اون دوستمم که سنگ تموم گذاشت گفت..اینجاس داره نماز میخونه و اما و امارفیق فابم که ترکوند دیگه صداشو شبیه من کرد و گفت سلام بابا خیلی خوابم میاد بعدا بهت زنگ میزنم

     
    25  
    صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بلند شدم  ... تو دلم گفتم خدا بگم چیکارت نکنه واقعا ساعت 7 زنگ زدی بیدارم کنی؟ آخه خباثت تا چه حد؟!بعد دیدم از خونس ... برداشتم مامانم گفت : وقت کردی یه سر هم بیا خونه ما مهمونی خندیدم گفتم: ممنون مزاحم نمیشم مامانم :  پاشو بیا خونه کلی کار داریم من : بسم الله الرحمن الرحیم  الهکم التکاثر  (این یه عادته که یعنی باز شروع شد)مامانم :پاشو بیا من : مـــامـــان من خستم ... هوا هم سرده ... موضوع پایان نامم رد کردن الان

    25 
    عید و من و خودم  
    بعد مدتها مینویسم.
    عیدی که گذشت و ....
    بعد 6 ماه مانگا خوندم. توکیو غول که خیلی از انیمه اش که از سارا گرفته بودم بهتره و دیدن کانکی که یه نفر دیگس و برای فاخته ها و به خصوص دختر مادو کار میکنه. و مانگا برج خدا که عالیه سیو. unTOUCHable هم جالب بود. نانامی هم از اول خوندم تا بعد از انیمه اش که توموئه رو نجات داد.
    انیمه هم زیاد دیدم. یه ایچی که افتضاح بود. و ناروگامی، Mirai Nikki و Siki که اینم از سارا گرفته بودم. یاتو رو دوست داشتم و یوکیتیرو و گاسای یونو رو. چن تا OVA

    عید و من و خودم 
    دعوت یهویی  
    دیروز غروب با دوست هم باشگاهیم، مریم ، قرار گذاشتیم و ایشون اومد دم خونمون و دیگه از خونمون کلی پیاده روی کردیم،،، تو راه به باشگاه هم سر زدیم،،،اون تایمی که رفتیم ، خداروشکر ، سانس تکواندو بود و استاد با بچه ها داشت کار میکرد آخه امروز بچه ها مسابقه پومسه داشتن،،،البته ما سانس دو رفتیم و اکثر بچه های دارای کمربند رده پایین بودن،،، اما به هر حال خوشحال شدیم از دیدن هم،،،دوستم مریم یک هفته اس که خونه اشونو جابجا کردن و از ما دور شدن، قبلنا خی

    دعوت یهویی 
    زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی زیباست ولی درک معنای آن مشکل است.  
    با برادرم در مورد گرافیتی در تهران صحبت میکردم و چند نفر رو که به شکل گمنام کار گرافیتی انجام میدن و پیرو مکتب بنکسی هستن معرفی کردم.به من گفت که این ها یه مشت احمق هستن.وقتی مردم بیکارن،وقتی پول ندارن،وقتی از لحاظ فکری به تکامل نرسیده ان،وقتی با مشکلات ریز و درشت اقتصادی اکثریت قریب به اتفاق مردم دست و پنجه نرم میکنن گرافیتی و چیزهایی از این قبیل بی معنی هست.با خودم فکر میکردم که تا چه حد حرفش میتونه درست باشه.آیا هنر مدرن برای مردم بی معنی خ

    زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی زیباست ولی درک معنای آن مشکل است. 
    56  
    -دوشنبه من سالاد الویه بردم سرکار و با همکارم خوردیم ، این همکارم بعد 11 سال باردار شده ، اونروز کلی حرف زدیم و کلی الویه خوردیم .-سه شنبه صبح پرهام گریه کرد که منو ببرید خونه اون عزیزم(منظورش مامان وحید بود) میگفت دنبالم هم نیاید ولی چون روز حمامش بود به باباش گفتم موقع اومدن به خونه بره بیارتش.-چهارشنبه خونه مامانم دعوت بودیم با داداش بزرگم ، بعد ناهار هم یه چرتی زدیم و بعدش با زنداداشم رفتیم آرایشگاه ، شبش هم عروسی دعوت بودیم ، عروس از لحظه و

    56 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%