• 200 عکس پروفایل
  • بلوگل

    تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
    تولبار و نحوه استفاده از آن

    تبلیغات

    خیریه مهربانه

    خیریه مهربانه

    پست ثابت

    همت 110

    تبلیغات

    همت 110



    

    آنگاه که مرا نگاه کردی ندانستم که هستی..

    آنگاه که غرور کسی را له می کنی،  
    آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برایخوشبختی خودت دعا کنی؟

    آنگاه که غرور کسی را له می کنی، 
    مترسک-داستان کوتاه  
    یک بار به مترسکی  گفتم : لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای. گفت : لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمی شوم. دمی اندیشیدم و گفتم : درست است چون که من هم مزه این لذت را چشیده ام . گفت : فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد این لذت را می شناسند.آنگاه من از پیش او رفتم و ندانستم که که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردن من. یک سال گذشت و مترسک فیلسوف شد.هنگامی که باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه می سازند . برگرف

    مترسک-داستان کوتاه 
    دل شکستن...  
    آنگاه که غرور کسی را له میکنی،
    آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
    آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،
    آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،
    آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!
    آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ،
    می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!
     
     
    با صلوات بر محمد و ال محمد

    دل شکستن... 
    گلچینی از مناجات شهید چمران  
    خدایا تو مرا عشق کردي که در قلب عشاق بسوزم. تو مرا اشک کردي که در چشم یتیمان بجوشم. تو مرا آه کردي که از سینه بینوایان و دردمندان به آسمان صعود کنم. تو مرا فریاد کردي که کلمه حق را هر چه رساتر برابر جباران اعلام نمایم. تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردي و در کویر فقر و حرمان تنهایی سوزاندی. خدایا تو پوچی لذات زودگذر را عیان نمودی، تو ناپایداری روزگار را نشان دادی. لذت مبارزه را چشاندی. ارزش شهادت را آموختی.

    گلچینی از مناجات شهید چمران 
    او؟ کیمیای هستی.  
    به موقع رسیده بود. و این "به موقع " را شاید خودش هم نمیشناخت. نشسته بود و خیال میکرد که اگر کفش ها سد راهش نبود پیشتر میرسید. نمیدانست که کفش ها را "به موقع" آن جا چیده بود. حالا داشت اطراف را دید میزد و قند میجوید. بیخبر از آن که چند موقع قبل آمده بودند و به هم ریخته بودند و برده بودند. اصلا ندانستم همان قندان را از کجا آورده بود. اگر کفش ها سد راهش نمیشد، اگر خودش را نمیبردند قندانش را میستاندند و اینجا با این دیوار های بلند حتما می پلاسید. این جا ه

    او؟ کیمیای هستی. 
    من می آیم  
    پدرجان من می آیم؛آنگاه که برای شخم زدن زمین در صحرا خسته هستی، بیل را از دستت می گیرم تا کمی استراحت کنی.هیزم جمع می کنم، کتری را آب می کنم، آتش روشن می کنم و با آماده کردن چند استکان چای نیرویی تازه به تو خواهم داد.پدر جان من می آیم؛آنگاه که شبانه برای آبیاری به صحرا رفتی، آنگاه که آب قطع شد، به کمک تو می آیم.پدر جان من می آیم؛آنگاه که خوشه های گندم، جو، عدس و باقلا آماده درو هستند،آنگاه که سیب درختی و گلابی آماده برداشت است، روی درخت می روم، ن

    من می آیم 
    یک نگاهت!  
    تو نگاه کردي مرا، بارانی فرو ریخت!!!
    زمین زیر پایم گویی به یکباره ریخت!
    تو نگاه کردي مرا بغضی گلویم را گرفت!
    زبان نگاهت سخت در آغوشم گرفت!
    تو نگاه کردي مرا... اه.... عجب هوا خوب شد!
    یک نگاهت را ببین! انگار قلبم را گرفت!!
    همچو فرهاد تیشه به کوهی را گرفت!
    تمام نگاه های دنیا را کناری گر بگذارم...
    نگاه تو به یکباره تمام جانم را گرفت!
    تو حواست نبود که چه حاصلی داد شالیزار نگاهت!
    اما همین نگاه زبان شعرم را باز گرفت!
    حضورت کافی نبود انگاری برآیم چون یک نگاه

    یک نگاهت! 
    غرور  
    آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برایخوشبختی خودت دعا کنی؟✦✦✦✦

    غرور 
    دوستت دارم  
    وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!
    وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صبحانه مو آماده کردي و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم د

    دوستت دارم 
    دوستت دارم  
    وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی!
    وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم صبحانه مو آماده کردي و برام آوردی، پیشونیم رو بوسیدی گفتی بهتره عجله کنی ، داره دیرت می شه وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم د

    دوستت دارم 
    علی اکبر یاغی تبار-چنگیز  
    چه کردي با خودت چاوش خون خاک بی زائرچه کردي با خودت بغض خیابونای بی عابرموذن زاده داره رو مزارت نوحه میخونهچه کردي با خودت آوازه خون شهر بی شاعرچه دردی میکشه عاشق فقط پاییز میدونهخراسون از چه میناله فقط چنگیز میدونهعذاب هرزه رویی رو گل جالیز میدونهموذن زاده داره رو مزارت نوحه میخونهمنو بعد تو بادای پریشون خون بغل کردنگل طوفان شدم موج منو اوج غزل کردنوجودم آش و لاشه انفجارای دمادم شدپس از تو روی من بمبای خنثی هم عمل کردننگاه کن من همون کوهم

    علی اکبر یاغی تبار-چنگیز 
    شب اخر  
    سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 
    شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 
     
    چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 
    ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 
    سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود 
    سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی

    شب اخر 
    شب آخر  
    سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی 
    شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود 
     
    چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری 
    ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم 
    سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود&

    شب آخر 
     
    به خاطر تو ...
     
    به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم.
     
    به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم.
     
    به خاطر تو کلماتم را به باغ های بهشت پیوند می زنم.
     
    به خاطر تو دست هایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم.
     
    به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمان های دور دست چشم پوشید.
     
    به خاطر تو می توان شعله را چون نهری گوارا نوشید.
     
    به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت.
     
    به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را

     
    اخرین صفحه 94  
    ایستاده در همان پاگرد همیشگی...
    به تک تک اجزای صورتت نگاه کردم
    به ماه پیشانی ات،
    ابروان نازنینت،
    شقیقه های بی قرارت،
    گونه های مهربانت
    به همه و همه...
    و در آخر،به چشم های دلتنگت...
    باید برای روزهای پیش رویم،تمامشان را به خاطر می سپردم.
    باید در آغوشت می کشیدم تا یادم نرود یکی هست که میتوان تا ابدیت او را دوست داشت
    میتوان از کهکشان وجودش نوشت و نوشت و به انتها نرسید.
    باید دستت را محکم می فشردم تا به تو و خودم یادآور شوم که عنوان همه ی نوشته های امسالم

    اخرین صفحه 94 
    رها رها ...رها من  
    احوالم امشب، بر دف  زدنیست*...+فروردین چرا تموم نمیشه!؟ عجیب طولانی شده ها+نامه ی مذکور در پست پیش حاوی هیچ خبر خاصی نبود+من آن بی آرزوترین دست نیازم+بسرم زده بود برم و تو بلاگفایم پست بذارم، دیدم کار جالبی نیست+تنهایی تنها مفهوم بدون تعریف است ...آنگاه که نباشی و د ر عین حال هم باشی اش.+کتاب میخونم.+ کاش هستی باشمو هستی ببخشم.*عاشق این تکه آهنگ هستم که همایون شحریان درخواست میکنه که چونیه حالشو بر دف بنوازن و مطربان کولاک میکنن با دایره هاشون...

    رها رها ...رها من 
    برای دل خودم  
    خدایا!    بی نگاه لطف تو، هیچ کار به سامان نمی رسد.نگاهت را از من دریغ نکن.
     
    خدایا!    نگاهم را از غیر خودت بگردان و من را نگران خودت بگردان.
     
    خدایا!    در قیامت با چه رویی به چشمهای تو نگاه کنم که در مقابل عمری نعمت،جز گناه و معصیت نیاورده ام. شرمساریِ آن روز از هر عذابی دردناک تر است.دستم را بگیر.
     
    خدایا خسته ام ،
    از بد بودن هایم ...
    از اینهمه تظاهر به خوب بودن هایی که نیستم .
    از آفرینش کوهها و آسمانها و هستی که سخت تر نیست ...
    خوبم کن ؛
    فقط همین.
    ی

    برای دل خودم 
    متن اموزنده  
    بخون قشنگه
    شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم..
    خالقا یا رب تو فکر کردي که من مستم؟
    کجایی تو؟ چه هستی تو؟ چه میخواهی تو از قلبم؟ تو از مستی چه میدانی؟ تو از عمرم چه می جویی؟
    تو فرعون را خدا کردي.. تو شیرین را ز فرهادش جدا کردي... سپردی تیغ بر ظالم به مظلومان جفا کردي..
    به ان شیطان خونخوارت تو ظالم را عطا کردي...
    مرا از عشق دیرینم سوا کردي..
    سپس گویی: نشو کافر...؟
    تو فکر کردي که من مستم؟
    خدایا گر عزیزت را کسی دیگر به مستی در بغل گیرد
    تو ایا همچنان از صبر

    متن اموزنده 
    عاشقان ابدی  
    عاشقان ابدیو آنگاه که تو در کنارمی نه زندگی را سخت میبینم  و نه از سختی ها می هراسمتویی آرامش لحظه هایم ، تویی که به من عشق میدهی و مرا از خستگی های زندگی رها میکنی نگاه به چشمانت آرامش من است ، گرمای نفسهایت آرامش زندگی ام است و بودنت برایم عشق استعشقی که در همان نگاه خلاصه میشود ، چشمانم از دیدنت هیچگاه خسته نمیشوداین لحظه های پر از تکرار تنها با تکرار دیدنت ، تکرار در آغوش کشیدنت زیباستمیشنوم آهنگ زندگی را با نوای عشق تو ، میبینم زیبا

    عاشقان ابدی 
    سینه مجروح  
    دلا امشب هوای شب نشینی با قلم دارم هوای جرعه ای از شعرهای تازه دم دارم
    من امشب از ردیف و وزن و از مصراع بیزارم میان دفتر شعرم، فقط یک عـشق کم دارم
    سکوت خفته ی شب را به آه سینه بشکستمکه اندر سینه ی مجروح ، دردی صد رقم دارم
    ندانستم که دل بندم بچشمان تو محکوممبه خود تا آمدم دیدم كه قلبی متهم دارم
    محال است در جدال عشق محکوم و فنا گردممن اندر کار و زار عشق هم ، خیل وحشم دارم
    امانم ده شبی دیگر ، ای آقای عزرائیلکه در سر آرزوی وصل یاری محترم دارم
    گره خورد

    سینه مجروح  
    مترسک ساختم!  
    مترسک ساختم ! تا پاسبان خرمنم باشد
    نه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد!
    لباسم را تنش کردم کلاهم را به او دادم
    که شاید قدر دان زحمت گاو آهنم باشد
    گمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخو
    به من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد!
    خودم کردم ! که بردوشش کلاغی دیدم و رفتم !
    که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد
    ندانستم که بار این گناه آسانتر است از آن
    که عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد!
    ...
    مترسک ساختم ! در دردسر افتاده ام اما
    گمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد!!

    مترسک ساختم! 
    دخمل بابا  
    بنام یگانه نگارنده ی هستی که فقط وجود نازنین خودش شایسته ی ستایش است و بس
    بیتای من ...
    با آمدنت زندگیم را دگرگون کردي ...
    عشق بابا
    عاشقم...
    عاشق نگاه های معصومانه ات ...
    عاشق دست های کوچک و قدرتمندت ...
    عاشق خنده های نازنینت ...
    عاشق ...

    دخمل بابا 
    پازل هزار تکه  
    زندگی مثل یک پازل هزار تکه است.
    زن و مرد، تولید مثل کرده و یک نوزاد را وارد دنیا می کنند.
    نوزاد کم کم بزرگ می شود و بعد از مدتی، تصمیم می گیرد تا پازل خود را مرتب کند.
    پس تصویر روی جعبه ی پازل را بر می دارد و بر دیوار ذهنش می چسباند.
    و از همان موقع، به مدت یک عمر تلاش می کند تا پازل را به شکل همان تصویر درآورد؛ تصویری که مدت هاست دست نخورده.
    جان می فرساید تا پازل را کامل کند.
    ولی همیشه یک جای کار می لنگد.
    انگار که یک نفر، چند قطعه ی پازل را دزدیده است.


    پازل هزار تکه 
    درد  
    ماه من!!گویا نمیتوانم برای تو بنگارمبا خدایم میگویمپروردگارا جانم را به آتش کشاندی حال خودت آرامم کندردهایم را یارای گفتن برای هیچ مخلوقی نیست ، آرامم کنساحل نجاتم ، غریق را بر شنهای گرم بمیران بعد از آنکه طعم  برترین عشقها را بر وجودش لبریز کردي آنگاه آغوشت را برایم بگشازندگی را با تو میخواهم!!!!!!

    درد 
    بهم بگو  
    چه دردی میکشم من که از تو دورم
    چه دردی می کشم من که اتو می خونم
    چه دردی میکشی تو که با من نمی مونی
    چه دردی میکشی تو که اصلا نمی دونی
    جوابم سر بالاست چرا نمی آیی
    صدام رو به بالاست تو چه چرا نمی خوانی
    حواسم پیش کی باشه که حرفم رو بفهمی
    نمی دونم چرا اینجا شعرامو نمی خونی
    چه دردی می کشم من که پریشون تو هستم
    چه دردی می کشم من که گرفتار تو هستم
    چه کردم با خودم هر روز پیر تر شدم
    چه کردم با خودم از تو دور تر شدم
    چه کردي با خودت وقتی شنیدی صدامو
    چه کردي با خود

    بهم بگو 
    حواسمون باشه!  
    چند وقت پیش، در مورد یه مسئله ای جست و جو میکردم که به دوتا حدیث جالب برخورد کردم.
    اولیش از امام رضا (ع)
    «قلب ها (چون سکه) دو رو دارند.گاهی سرحال و با نشاط اند و گاهی کسل و بی
    حال.وقتی دیدی قلبت سرحال است بدان که در حال حاضر بصیر است و فهیم،
    بنابراین از تمام ظرفیتش استفاده کن و به کارش بگیر. وهرگاه احساس کردي دلت
    نسبت به کاری علاقه نشان نداد، بر او سخت مگیر.از در مدارا با او وارد شو و
    او را به حال خود رها کن.چرا که اجبار قلب بر کاری باعث کوری قلب می

    حواسمون باشه! 
    بزغاله وشیر  
     بزغاله ای روی پشت بام بودو به شیری که از پایین عبورمی کرد توهین میکرد و ناسزا می گفت.شیر گفت :این تو نیستی که به من ناسزامی گوید ،بلکه این جایگاه توستکه به من ناسزا می گویدمبادا بوسیله جایگاهت به دیگران توهین کنی ، که تکیه گاهت با گذر زمان سست شده و فرو میپاشد ، آنگاه تو میمانی و آنهایی که تحقیرشان کردي ......(شیخ بهایی)

    بزغاله وشیر 
    (نام همه شعرهای من...)  
    *****************************کفتار *شوم مزرعه بیدارفانوس های فاصله روشنکلبه سکوت کرده و دختراز پشت شیشه های مه آلودهر روز رد پای کسی را اندازه میزنداندازه صداقت یک مرد...معشوق ؟ دیگر منمبی شک نگاه نافذ عاشق معشوق هر دلی ستدختر گل سپید سرش را از روی موجواره مشکی وا میکندآنگاه با سری که گرفته در بین دست هاوانگاه با دلی که نشانده در چارچوب پنجره هشیارتکرار میکندباید گذشت ، باید رسید باید ..."دختر!در عمق سرد این شب دلگیر با ساق های نازک ع

    (نام همه شعرهای من...) 
    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد  
    دخترمآه دختر دلبندمساده دل نبندفرصت شناخت را از خود نگیربیازمایبشناسو آنگاه اگر اعتمادت درست بودو مهرت راستین تا نهایت عشق را برونترسدر عشق، شکست خوردن هم پیروز شدن استچرا که پیروز کسی ست که صادقانه تر عشق ورزیده است...هرگز از پای نیفتو اما دخترمفراموشت نشود اندیشیدن به حقیقت هستی، اندیشیدن به چرایی بودنو بدان، ابتدایی ترین رسالت هر کسی، انسان بودن استو انصاف، اساس آنشاد باش و همه را شاد کنتکیه گاه باش و به نیروی درونت تکیه کنسازنده ب

    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد 
    درددل با خدا  
     
    آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است.آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت
     
    و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است

    درددل با خدا 
    حدیث (39) پیامبراکرم صلی الله علیه و آله  
    حدیث (39) پیامبراکرم صلی الله علیه
    و آله:
    اَحَبُّ الاعمالِ اِلَی اللهِ الصَّلاةُ لِوَقتِها ثُمَّ
    بِرُّ الوالِدَین ثُمَّ الجِهادُ فی سَبیلِ اللهِ؛
    بهترین کارها در نزد خدا نماز به وقت است ، آنگاه نیکی به پدر و مادر ، آنگاه جنگ در راه خدا.

    نهج الفصاحه ص 167 ، ح 70

    حدیث (39) پیامبراکرم صلی الله علیه و آله 
    *عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی*  
    مرد
    ها در چار چوب عشق٬ به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند! برای اثبات کمال نا
    مردی آنان٬ تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن ٬
    احساس می کنند مردند. تا وقتی که قلب زن عاشق نشده ٬ پست تر از یک ولگرد٬
    عاجز تر از یک فقیر و گدا تر از همه ی گدایان سامره. پوزه بر خاک و دست
    تمنا به پیشش گدایی میکننداما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد ٬ به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو م

    *عشق مرد از نگاه دکتر شریعتی* 
    شعرشهید1  
    ما سر بکف بکام بلا پا گذاشتیم
    جز یار هر چه بود بخود واگذاشتیم
    بردیم با خودازیم خون گوهر وصال
    هستی خویش را بجهان جا گذاشتیم
    دنیا که بود جیفه آلوده ای و بس
    آن را برای مردم دنیا گذاشتیم
    تن در هجوم تیر بلا سر به نوک نی
    جان را بموج حادثه تنها گذاشتیم
    دریا بکام تشنه ما تشنه بودو ما
    داغ عطش بسینه دریا گذاشتیم
    حسرت بسر فرازی ما برد آسمان
    تا سر بپای یوسف زهرا گذاشتیم
    تنهای ما بقلزم خون غرق شد ولی
    با نیزه سر بدامن صحرا گذاشتیم
    از خون وضو گرفته و در قتلگاه

    شعرشهید1 
    «خر والا مقام...!»  
    روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد! بعد از مدتی خواست او را پایین بیاورد ولی الاغ پایین نمی آمد. ملا نمیدانست الاغ بالا می رود ولی پایین نمی آید! پس از مدتی تلاش ملا خسته شد وپایین آمد ولی الاغ روی پشت بام بشدت جفتک می انداخت و بالا و پایین می پرید. تا اینکه سقف فروریخت و الاغ جان باخت. ملا که به فکر فرو رفته بود، باخود گفت: لعنت بر من که ندانستم اگر خری را به جایگاه رفیعی برسانم هم آن جایگاه را خراب می کند و هم خود را هلاک م

    «خر والا مقام...!» 
    مراسم یادواره شهدای روستای راهکلا به مناسبت 22 اسفندماه  
    شهادت از برترین واژه های فرهنگ اسلامی و از مقدّس ترین مفاهیم معارف الهی است. شهادت اوج کمال انسان است، آنگاه که انسان تمام هستی خود را یکجا نثار معبود می کند و قطرة وجودش به دریای بیکران هستی مطلق می پیوندد. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «فوق کلّ ذی برٍّ برٌّ حتی یقتل فی سبیل الله، فاذا قُتِلَ فی سبیل الله فلیس فوقه برّ؛(1) بالاتر از هر خیر و نیکی، خیر و نیکی وجود دارد تا انسان در راه خدا کشته شود که بالاتر از کشته شدن در راه خدا، خیر و نیک

    مراسم یادواره شهدای روستای راهکلا به مناسبت 22 اسفندماه 
    تو با قلب ویرانه من چه کردی؟  
    تو با قلب ویرانه من چه کردي؟ببین عشق دیوانه من چه کردي؟!در ابریشم عادت اسوده بودم...تو با حال پروانه من چه کردي؟ننوشیده از جام چشم تو مستم...خمار است میخانه من...چه کردي؟مگر لایق تکیه دادن نبودم؟تو با حسرت شانه من چه کردي؟مرا خسته کردي و خود خسته رفتی...سفر کرده!باخانه من چه کردي؟جهان من از گریه ات خیس باران...تو با سقف کاشانه من چه کردي؟

    تو با قلب ویرانه من چه کردی؟ 
    شعر پدران ایران ازفضل الله آبشنگ  
     
     
    ای پدر ایرانی ای نماد دلیریای آنکه برایم همیشه دبیری
    تونماد مقاومت ملت ایرانیتونماد رنج سرزمین دلیرانی
    ای که از دشمن نداشتی باک ای پدر ایرانی ای نماد افلاک
    ای که خود نداشتی آسایشتا آسایش مرا دهی افزایش
    پدر به من معرفت آموختی بخاطر نادانیم می سوختی
    هیچ پدری همانند تو نیست زیرامقام پدرایرانی عالیست
    ای که یادم دادی راه حقیقتهر روز مرا میکردي نصیحت
    ای پدر قابل بهترین تقدیریتو شایسته ی همین تعبیری
    توهر روز لایق عبادت بودیتوهرشب لایق عیا

    شعر پدران ایران ازفضل الله آبشنگ 
    321  
    تو با قلب ویرانه ی من چه کردي
    ببین عشق دیوانه ی من چه کردي
    در ابریشم عادت آسوده بودم
    تو با بالِ پروانه ی من چه کردي
    ننوشیده از جام چشم تو مستم
    خمار است میخانه ی من، چه کردي؟
    مگر لایق تکیه دادن نبودم
    تو با حسرتِ شانه ی من چه کردي؟
    مرا خسته کردي و خود خسته رفتی
    سفر کرده با خانه ی من چه کردي؟
    جهان من از گریه است خیسِ باران
    تو با سَقف کاشانه ی من چه کردي؟
    افشین یداللهی

    321 
    هر شب  
    هر شب با یاد تو ، کنار جای خالی ات مینشینم و ساعت ها اسم زیبایت را تکرار و اشک هایم را با سکوتِ قاب عکست هم صحبت میکنم .آن صدای خسته ، نگاهِ پر معنای تو هرگز از یادم نخواهد رفت .کاش بدانی که چقدر دلم برای دلخوری هایت ، چقدر دلم برای بخشیدن هایت ، برای لبخند هایی که قدرشان را ندانستم تنگ شده است همیشه مرا ببخش برای لحظه هایی که از تو غافل شدم . ای عزیزِ آرام گرفته ، من از یادت نمی کاهم و جایت همیشه در کنار وجودِ ناچیزم خالیست . ، ???????? تقدیم به همه ی

    هر شب 
    سیناپس به ایرانسل: هرگز یک دانلودر رو تهدید نکن!  
    طول هفته گذشته من اینترنتم قطع شده بود. برا همین یه بسته ۵ گیگ از ایرانسل خریدم که از ساعت ۶ صبح تا ۱۲ ظهر قابل استفاده بود.
    خوب من مصرفم خیلی مدیریت شده بود و دانلود بخصوصی نداشتم، ولی به صورت کلی حدود ۴۰۰-۵۰۰ مگ مصرف کرده بودم از ۵ گیگ داده.
    دیروز صبح ایرانسل تکست داد به من که تا ظهر مصرف کردي نت رو که کردي، نکردي بسته تموم میشه به هر صورت.
    من یه نگاه به سیستم کردم و یه نگاه دوباره به موبایل و پیام ایرانسل!
    دوباره یه نگاه به سیستم و یه نگاه به پیا

    سیناپس به ایرانسل: هرگز یک دانلودر رو تهدید نکن! 
    عاشقانه  
    تو با قلب ویرانه ی من چه کرديببین عشق دیوانه ی من چه کرديدر ابریشم عادت آسوده بودمتو با بالِ پروانه ی من چه کرديننوشیده از جام چشم تو مستمخمار است میخانه ی من، چه کردي؟مگر لایق تکیه دادن نبودمتو با حسرتِ شانه ی من چه کردي؟مرا خسته کردي و خود خسته رفتیسفر کرده با خانه ی من چه کردي؟جهان من از گریه است خیسِ بارانتو با سَقف کاشانه ی من چه کردي؟

    عاشقانه 
    ...  
    می خواهم که بگویم، اما هر بار که لغت ها را کنار هم می چینم با آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم، نمی خواند. طراحی تخیلاتم پیچیده تر از آن است که مهندس عقل و معمار زبان بتوانند از پس اش بر بیایند. همین جاست که همیشه از انتقال آنچه که می خواهم، ناتوانم. کاش می شد که گاهی ذهن ها بی واسطه با هم درد دل می کردند. مخصوصا که اگر آدمی باشی که ذهنت بسیار تیز پا تر از عقلت باشد، دیگر کلاهت پس معرکه است. البته گاهی وقت ها چشم ها قسمتی از ضعف کلام را جبران می کنند

    ... 
    " چه زیبا شده ای بانو ... ! "  
    برای کشتن یک زننیازی نیستفریاد بزنی , ترکش کنی , رویاهایش را بدزدییا به او خیانت کنیبرای کشتن یک زن کافی ستوقتی برای تو پیرهن گل گلی اش را می پوشدفراموش کنی بگویی :" چه زیبا شده ای بانو ... ! "آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتدو کمی از قلبش می ریزدو اگر فقط چندبار دیگربه همین راحتی از نگاه تو بیفتدتمام او می شکندو یک روز صبح زنی را میبینیکه روحش به مقصد جهنم تنهاییخانه ی تو را ترک کردهاما خودش مشغول چیدن میز صبحانه توستو تو محکومیبا جسد متحرک

    " چه زیبا شده ای بانو ... ! " 
    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس….love is  
    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس....love is


    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس....love is

    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس….love is
    عشق یعنی

    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس….love is
    مطالب عاشقانه
    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس….love is
    عکسهای جالب و قشنگ دوست داشتن
    عکس های عاشقانه
    عکس نوشته های عاشقانه
    دوست داشتن یعنیجک برای تو

    معنای عشق از نگاه بر چسب آدامس….love is 
    نگاه عشق...  
    این گرمای  عشقو عشق  سخن بی انتهاستشروعش عاشقانهراهش مشتاقانهو   سرودش  همچون رنگین کمان زیبای با تو بودنو پایانش ,  با تو بودن  آنگاه که در لای تک تک  بوسه های مستانه ام  در تو محو می شومای آروزی بودن   و   ای مایه آرامشم
    دوستت دارم  دلشی دل آرامم
     

    نگاه عشق... 
    سارا ی ساده ی سخت  
    سارا...
    من
    اینجا صدایت می کنم
    نباید بشنوی
    باید صدایم را بخوانی...
    تا به حال صدای کسی را خوانده ای ؟
    اینجا صدایت میکنم...و خواندن نامت بغضی قوی در گلویم می ترکاند
    حتی نگاه کردنت...چقدر از دور ساده تر بود.حتی اسمت هم از دور ساده تر بود سارا...
    فقط یک قدم آن طرف تر از من نشسته ای...
    و به گمانم نگاه نکردنت ساده تر از شنیدن خنده هایت باشد...
    یک بار خودت را صدا کن سارا... و بخوان چقدر سخت است!
    پی نوشت:
    چقدر ریختم تو خودم بغضمو...نه ابری...نه بارونی...نه شونه ای...
    فق

    سارا ی ساده ی سخت 
    این بار ... عشق به مادر  
    جوانی وارد سوپر مارکت شد ومشغول خرید بود که متوجه کسی شد که سایه به سایه تعقیبش میکنه رو برگرداند زن مسنی را دید که زل زده وی را نگاه می کرد جوان پرسید: مادر چیزی شده که مرا اینطور دنبال میکنی خانم با اشک گفت: تو شبیه پسر مرحومم هستی وقتی مرا مادر صدا زدی خاطرات پسرم را تجدید کردي جوان گفت: خانم این روزگاراست وسنت حیات، یکی میره یکی میاد شما هم خودتو ناراحت نکن.
    ادامه مطلب

    این بار ... عشق به مادر 
    چگونه باید آموخت  
    جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم.سقراط گفت با یقین آمدی؟ جوان گفت :بلیآنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت:سرت را داخل آن کن.جوان سرش را داخل حوض کرد لحظاتی بعد سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می شد و دستهای خود را به نشانه ی تقلا حرکت می داد سقراط گردن او را رها کرد جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید سقراط جواب داد :در آن لحظات با تمام وجو

    چگونه باید آموخت 
    از دیدن هستی خود توبه کردم!  
    اول کتاب "خسی در میقات" مرحوم جلال آل احمد این مطلب کوتاه امده :
    و از وی می آید رضی الله عنه که گفت یکبار به مکه شدم خانه مفرد دیدم.گفتم حج مقبل نیست.کی من سنگها ازین جنس بسیار دیده ام.بار دیگر برفتم خانه دیدم و خداوندخانه دیدم.گفتم کی هنوز حقیقت توحید نیست.بار دیگر برفتم.همه خداوند خانه دیدم.و خانه نه.بسرم فرو خواندند(کی) یا بایزید اگر خود را ندیدی و همه عالم را بدیدی مشرک نبودی. و چون همه عالم نبینی و خود را بینی مشرک باشی. آنگاه توبه کردم و از دی

    از دیدن هستی خود توبه کردم! 
    امان از لحظه ی غفلت که شاهدم هستی …  
    امان از لحظه ی غفلت که شاهدم هستی …
     
    نمی دانم غیبت تو از کجا شروع شد
    اما شاید از آن لحظه ای که آدم طعم میوه ی ممنوعه را چشید، تو به غربت تن دادی…
    شاید همان لحظه ای که خناس وارد وجود آدم گشت، تو غایب شدی…غیبت تو از آن لحظه ای شروع شد که حیا در بازار دیدگان تو به تاراج رفت،.. معرفت گمنام شد و عشق را با ترازوی هوس سنجیدند…
    غربت تو از آن لحظه ای شروع شد که حتی امر امامت را جاه
    طلبانی چون عمویت جعفر کذاب به بازی گرفتند و از آن پس چقدر زیاد شدند
    جع

    امان از لحظه ی غفلت که شاهدم هستی … 
    از فراست مؤمن بترس  
    سلیمان جعفرى گوید: خدمت حضرت امام هادى علیه السّلام بودم فرمود: اى سلیمان از فراست مؤمن بترس زیرا او با نور خدا به اوضاع و احوال مى‏نگرد، من در این هنگام ساکت شدم تا آنگاه که اطاق خلوت شد، عرض کردم شنیدم فرمودید از فراست مؤمن بترسید که او با نور خدا متوجه امور مى‏باشد.فرمود: آرى اى سلیمان خداوند مؤمن را از نور خود آفرید و آنان را در رحمت خود رنگ آمیزى کرد و پیمان ولایت ما را از آنان گرفت، مؤمنان با هم برادر ابوینى هستند پدر آنها نور و مادرشان

    از فراست مؤمن بترس 
    پاره ای از هستی  
    لاک پشت پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت.
    آهسته آهسته‌ می‌خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود.
    سنگ‌پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌کشید.
    پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست.
    کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردي. من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه.
    و در لاک سنگی

    پاره ای از هستی 
    سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟  
    سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردي؟افتادم و بر خاک رسیدم، تو چه کردي؟من شور و شر موج و تو سر سختی ساحلروزی که به سوی تو دویدم، تو چه کردي؟هر کس به تو از شوق فرستاد پیامیمن قاصد خود بودم و دیدم تو چه کرديمغرور، ولی دست به دامان رقیبانرسوا شدم و طعنه شنیدم، تو چه کردي؟«تنهایی و رسوایی» ، «بی مهری و آزار»ای عشق، ببین من چه کشیدم تو چه کردي

    سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟ 
    نگاه هاى حرام  
    1. نگاه مرد به چهره آرایش کرده زن،
    2. نگاه مرد به زیور آلات زن،
    3. نگاه مرد به عکس زن بى حجاب زن آشنا،
    4. نگاه مرد یا زن با ریبه (ترس افتادن به حرام)،
    5. نگاه زن به بدن مرد نامحرم (به جز صورت و دست ها)،
    6. نگاه مرد به به تمام بدن زن نامحرم (به جز صورت و دست ها تا مچ)،
    7. نگاه هوس آلود مرد یا زن  (هر چند به صورت و دست های جنس مخالف یا جنس موافق و حتی به محارم)
    8. نگاه به هر فیلم و یا عکس مبتذل و تحریک کننده شهوت و از بین برنده قبح گناه (مثل بسیاری از فیلم و سریا

    نگاه هاى حرام 
    مصاحبه با نگاه هستی  
    مصاحبه با نگاه هستی
    به نقل فودنا عبدالحسین فخاری در گفتگویی اختصاصی با نگاه هستی نشریه تخصصی صنعت آرد و نان کشور با بیان اینکه بسیاری از کارخانجات آرد علاقه‌مند هستند تا با جزییات بیشتر پیرامون استاندارد حلال آرد آشنا شوند افزود: تمامی تلاش بر آن است تا گندم از مبدا تولید نا تبدیل آن به آرد مورد بررسی واقع شود تا از مشکلات احتمالی آن جلوگیری شود و نگرانی برای مصرف‌کنندگان وجود نداشته باشد.دبیرکل موسسه حلال جهانی گفت: با تشکیل کارگروه تحق

    مصاحبه با نگاه هستی 
    انسان، در واقع وجود ندارد! استدلال گریپ‌فروت  
    نمی‌دانم دلیل خودپسندی، غرور و ژست گرفتن انسان‌ها چیست. نمی‌دانم چرا برای یکدیگر قیافه می‌گیرند و خود را تافته‌ای جدا بافته می‌پندارند. همیشه گاردشان بالا است و اطراف‌شان را دایره می‌کشند. فقط خودشان می‌دانند، خودشان «cool» هستند و فقط خودشان «آن» هستند. چرا اندکی در باب انسان و هستی اندیشه نمی‌کنند؟ گویا برای خودشان کَسی هستند، امّا «کَس» شدن چه معنایی دارد؟ چرا رفتارهای ناخوشایندشان و تکبر نامستدل‌شان را کنار نمی‌گذارند؟
    فقط کا

    انسان، در واقع وجود ندارد! استدلال گریپ‌فروت 
    زبانحال حضرت حربن یزید ریاحی شعر از مهدی رزاق زاده"ناکام"  
    با دلی درمانده خواهم در رهت سامان بیابم
    سر نهم بر خاک پایت رحمت جانان بیابم
     
    ای عزیز و جان زهرا ، وی امید مستمندان
    با دلی بیمار می آیم ز تو درمان بیابم
     
    با دلی غرق معاصی آمدم بر پیشگاهت
    جان دهم بهر ولایت  عمر جاویدان بیابم
     
    سد راهت گشتم و بستم به رویت راه خود را
    عفو کن شاها ندانستم ز که فرمان بیابم
     
    اهلبیتت را هراسان ساختم ای وای بر من
    شرمسارم گو چگونه چاره ی عصیان بیابم
     
    آنقدر صورت به خاک واشک حسرت میفشانم
    تا بگیری دست من راهی بر این نقصان

    زبانحال حضرت حربن یزید ریاحی شعر از مهدی رزاق زاده"ناکام" 
    فاطی گفت،من نوشتم...  
    +با کی ازدواج کردي؟
    -اونی که دوستش داشتم:)
    +چطوری؟بعد اونهمه سختی واقعا چطور تونستی؟
    -یادته بهم گفتی وقتی یه گلدون گل رو برای نگهداری انتخاب میکنی فقط نباید به وقت سرسبزیش دوستش داشته باشی؟گفتی اون گلدون ممکنه زرد بشه،خشک بشه،دیگه گل نده ولی اگه تو واقعا دوستش داشته باشی به همون ساقه زرد و خشکیده هم مثل وقت شکوفاییش نگاه میکنی و دلت نمیاد بزاریش دم در یا اینکه توو گلدونش یه گل دیگه بکاری؟
    +آره یادمه:)مگه تو چیکار کردي؟
    -وقتی دیگه سبز نبود نزاش

    فاطی گفت،من نوشتم... 
     
    مثل وقتی که روبروی هم نشستیم و سکوت کرديم
    تو دستامو نمیگیری
    سرتو انداختی پایین و به زمین خیره شدی
    دارم به موهات نگاه میکنم به سرت به ذهنت به فکرت به خودم 
    من زنم 
    حدس میزنم حدس میزنم حدس میزنم
    تا تو جمله ای خلق کنی،من شاهنامه ای میسازم و با اولین کلمه ت نابودش میکنم
    میمیرم تا اون داستانها متولد بشن تو سرم شکل میگیرن با سرعت نور رشد میکنن راه گلومو میبندن،شاخ و برگ میگیرن
    ولی تو سکوت کردي و به زمین خیره شدی
    تو ذهنم دارم خودمو ورق میزنم بهت حق م

     
    احادیث پیامبر اسلام در مورد حجاب و عفاف  
    کسی که چشمانش را از نگاه حرام به زنی پر کند ، خداوند در روز قیامت چشمانش را با میخهای آتشین و آتش پر مینماید و تا زمانی که خداوند بین مردم حکم می نماید ، به دین حالت خواهد بود.آنگاه دستور می رسد که او را به جهنم ببرید. ( در صورتیکه که توبه نکرده باشد ) ثواب الاعمال و عقاب الاعمال صفحه 615

    احادیث پیامبر اسلام در مورد حجاب و عفاف 
    رویــا  
    نه گرم بود... نه سردهوا رو می گممتعادلتر از هر وقت دیگه ای .  آفتاب یه گوشه از خونه رو روشن کرده بود.ما رو کاناپه کنار هم نشسته بودیم و من آروم گرفته بودم...دست کشیدم روی لب هاش و نگاهش کردن... به لاله گوشش، به موهاش، به چشم هاش...-میدونی، بعضی وقتا کلمه ها قدرت توصیف تمام و کمال یه سری از چیزها رو ندارن... اما با این حال، نگاه کردن به تو مثل این میمونه که زل بزنی به یه آسمون پر ستاره، تو یه شب آروم و خنک... اینکه احساس میکنی داری به یه وجود خیلی با عظم

    رویــا 
    شهادت امام رضا(ع)  
    میان ثانیه ها تنگ میشود دل من
    برای صحن و سرا تنگ میشود دل من
    بدون چون و چرا تنگ میشود دل من
    به عشق روی شما تنگ میشود دل من
    مرا مسافر ایوان بی مثالت کن
    ذبیح منزلت و شوکت و جلالت کن
    اگر اجازه دهی وصف حال بنویسم
    ز حال مست خودم طی سال بنویسم
    ز شوق آمدنم از وصال بنویسم
    تو بال دادی و من از وبال بنویسم
    من از نگاه تو وقتی کنار ایوانم
    در اوج خنده و یا گریه ام، نمیدانم...
    منم همان که به صحنت پناه آورده
    میان کوله بارَش گناه آورده
    و قطره قطره دخیل از نگاه آورده


    شهادت امام رضا(ع) 
    من + تو = ما (۲)  
    شوق بودن در کنار هم، دانه‌ای نیست که در گلدان دلت برویَد.
    باید آن را بافت؛ رج به رج و گره به گره. تا لباسی شود به قامت من و تو که گرم‌مان کند در این سرمای جانسوز بی‌کسی.
    خانه آنگاه گرم حضورمان می‌شود که خشت خشتش را " با هم " بنا کرده باشیم.
    #مرتضی_علیزاده
     

    من + تو = ما (۲) 
    "ای شاخ تر به رقص آ"  
    زمان را با کمیت دیگری درآمیز ، تا در پس زمان های سپری شده ، نشانه هایی از آن در دست داشته باشی . با افرادی که می شناسی ، صفحاتی که خوانده ای ، سفرها ، راه ها ، جاها ، صداها ، بیامیز  ... تپش قلب بیشترین یادها را در حافظه نقر می کند . هرجا دل تپیده ، یادی عمیق تر از خود به جا گذاشته و هر بار به همان شدت حواس را بیدار کرده تا خاطره ای جان بگیرد و دوباره زندگی شود . خودت را بتکان . از خود بریز ، چون نخل باران خورده ای در باد . آنگاه خواهی دید ، سرشار از شوقی

    "ای شاخ تر به رقص آ" 
    اللهم عجل لوليك الفرج  
    مرا ببخش... مولای من گرمای حضورت هدیه ایست سراسر آرامش بر قلب های کوچکمان. ظهورت آرزویمان است اما همین که می دانم حمایتم می کنی و هوایم را داری برترین هدیه زندگیم است. یا صاحب الزمان! چیزی در نام تو نهفته است که دیگر واژه‏ها از آن تهی‏اند. می خواهم بارها و بارها اسمت را در قلبم فریاد زنم که با تکرار نام تو آرامشی بی پایان در قلبم سرازیر می‏شود. آقا جان! گویی با هربار دعا کردن بر فرجت، پرتویِ نوری از محبتت در دلم می‏تابد و مشکلاتم آسان می‏شود.

    اللهم عجل لوليك الفرج 
    تولد  
    همه چیز از یک لبخند شروع شد. شاید هم از یک نگاه. شاید نگاهی بود همراه با یک لبخند. هرچه بود آغازگر یک فصل تازه شد. دیده ای زمستان که تمام میشود جوانه های روی سرشاخه ی درختان مانند چراغ های چشمک زن، خبر از تغییر فصل میدهند. آری آن لبخند، آن نگاه خندان را میگویم، نویدبخش آعازی نو بود.جان گرفتم. زنده شدم و شروع کردم.نفس کشیدن را از نو آموختم.زندگی کردن را دوباره تمرین کردم.متولد شدم.با یک نگاه. با یک لبخند. با یک نگاه خندان.

    تولد 
    نظر تیم سلز در مورد موفقیت  
     
    دوستان عزیز، من اعتقاد دارم که شما برای تبدیل شدن به یک نتورکر موفق، به یک خصوصیت مهم نیازمندید، اگر شما مشتاق موفقیت باشید، آنگاه موفق خواهید شد، دیگر ساده تر از این توضیحی وجود ندارد.اگر شما به تمام جوانبی که در تجارت تان است نگاهی بیندازید، محصولتان، مهارت هایتان، پلنها، ابزار بازاریابی و غیره، همه در درجه دوم قرار دارند، نگرش تان در وهله اول قرار دارد ، اگر شما به اندازه کافی خواهان موفقیت باشید، اگر آتش اشتیاق در قلبتان شعله بکش

    نظر تیم سلز در مورد موفقیت 
    گلچین شعر های کوتاه 22  
    هیچکس جاٖی مرا دیگر نمیداند کجاست آنقــدر در عــشــق او غــرقم که پیدا نیستم  معینی کرمانشاهی
     
    پیامبری ست در چشمانتکه دعوت می کند به کفر!!می پرستمت؛وقتی نگاهتاز رگ گردن به من نزدیک تر است... نزار قبانی
     
    اشتیاقی کـٖه بـه دیـدار تـو دارد دل من  دل من داند و من دانم و دل داند و من مولانا
     
    با چای تو باشدسر صبحی چه شود ، عشق...!آغوش تو وگرمی یك جرعه غزل واااای...!میثم نریمان
     
    تا بداند كه شبِ ما به چه سان می گذرددرد عشقش دِه وعشقش دِه و بسیارش دهمولا

    گلچین شعر های کوتاه 22 
    پدر  
    پدر
    4ساله که بودم :
    پدرم قادر بود هرکاری را انجام دهد .
    5ساله که بودم :
    پدرم خیلی چیزهارا می دانست .
    6ساله که بودم :
    پدرم باهوش تر از پدرتو بود .
    8ساله که بودم :
    پدرم همه چیز را هم نمیدانست .
    10ساله که بودم :
    حس می کردم روز های جوانی پدرم با روز های ما خیلی فرق داشته .
    12ساله که بودم:
    اوه معلومه " پدر خیلی چیزهارو نمی دونه ! اون خیلی پیر شده .
    14ساله که بودم :
    به حرفهایش توجه نکن او امل و قدیمیه .
    21ساله که بودم :
    کی ؟اون؟ خدای من ! اون که چیزی نمیدونه .
    25ساله که بو

    پدر 
    افضلیت حضرت علی«ع»برابوبکروعمر  
    افضلیت امام علی«ع»برابوبکروعمراززبان عایشه!!!
    عن عائشة، قالت: قال رسول الله(صلی الله علیه و آله و سلم)، و هو فی بیتها لما حضره الموت:
    ادعوا لی حبیبی‏[قالت‏] فدعوت له ابو بکر فنظر الیه ثم وضع رأسه ثم قال: ادعوا لی حبیبی، فدعوا له عمر، فلما نظر الیه وضع رأسه، ثم قال: ادعوا لی حبیبی، فقلت: ویلکم ادعوا له علی بن ابی طالب، فوالله ما یرید غیره‏[فدعوا علیا فأتاه‏] فلما أتاه أفرد الثوب الذی کان علیه ثم أدخله فیه فلم یزل یحتضنه حتی قبض و یده علیه
    معنی:


    افضلیت حضرت علی«ع»برابوبکروعمر 
    گرفتم بعد عمری مدرکی چند و اینجانب شدم حالا مهندس  
    گرفتم بعد عمری مدرکی چند و اینجانب شدم حالا مهندس ندانستم که ریزد از چپ و راست ! ز پایین و از آن بالا مهندس غضنفر گاری اش را هول نمیداد! دِ یالا هول بده یالا مهندس تقی هم چونه میزد کنج بازار ! نمی ارزه واسم والا مهندس! به مرد قهوه چی میگفت اصغر !دو تا چایی قند پهلو مهندس شنیدم کودکی میگفت در ده !به مردی با چپق خالو مهندس ز جنب دکه ای بگذشت مردی !صدا آمد ” آب آلبالو مهندس “ خلاصه میخورد خون جماعت !همیشه بدتر از زالو مهندس ! شنیدم با تشر میگفت معم

    گرفتم بعد عمری مدرکی چند و اینجانب شدم حالا مهندس 
    خدا عشق است.  
    اندراین فضای شلوغ شهر جای یک نگاه توخالی استگرچه حس می کنم تو را امّا اشک از چشمان من جاری است 
    ادامه مطلب
    از نگاه تو درک کردم من
    حبّ دنیا همش بازی است
    یک نگاه تو بهتر از دنیاستیک نگاه تو عشق بازی استثروت و شهرت و مستی پول همه اش در نگاه تو فانی استاین حقیقتی است در قلبم تا ابد عشق تو باقی است
    شاعر: سلطان علی نایبی

    خدا عشق است. 
    چگونه نگاه کنیم؟  
     

    چگونه نگاه کنیم؟ 
    چگونه نگاه کنیم؟  
     اینگونه نگاه کنیم:

    چگونه نگاه کنیم؟ 
    آثار استاد حائري‌ يزدي‌  
    در ادامه‌ مروری‌ بر آثار آقای‌ دكتر مهدی‌ حائری‌ یزدی‌ می‌نماییم‌: الف‌- هرم‌ هستی‌ حائری‌ «بحث‌ هستی‌شناسی‌ را دانش‌ برترین‌ و برترین‌ دانشهای‌ انسانی‌» به‌ معنای‌ «فراگیرترین‌» دانشها به‌ لحاظ‌ خصوصیت‌ مفهوم‌ وجود می‌دانست‌. ایشان‌ به‌ بخش‌بندی‌ ویژه‌ای‌ در مسئله‌ هستی‌ قائل‌ بودند كه‌ عبارت‌ بود از « اطلاق‌ قسمی‌ » و « اطلاق‌ مقسمی‌ ». در این‌ زمینه‌ « وجود مطلق‌ » و « مطلق‌ وجود » را متمایز از یكدیگر دانست

    آثار استاد حائري‌ يزدي‌  
    شهادت حضرت رضا(ع) در احادیث و روایات  
       ...از جمله این امامان ابرار اطهار (ع) حضرت علی بن موسی بن جعفر (ع) است که درباره شهادتش به دست دشمنان خدا و دشمنان رسول خدا (ص) روایات فراوانی رسیده است از جمله:1- حضرت رضا (علیه السلام) فرمودند:« بخدا سوگند، نیست از امامان مگر آنکه با کشته شدن شهید می گردد. »از حضرت پرسیدند : یابن رسول الله! چه کسی شما را به قتل می رساند؟فرمودند:« بدترین خلق خدا مرا با زهر می کشد، آنگاه مرا در خانه ای ویران و شهری دور از وطن دفن می نماید.»2- حسن بن فضال از مردی خراسا

    شهادت حضرت رضا(ع) در احادیث و روایات 
    پدر  
    مطلب زیر را سالها قبل در یکی از نشریات خواندم
    پدر
    4ساله که بودم :
    پدرم قادر بود هرکاری را انجام دهد .
    5ساله که بودم :
    پدرم خیلی چیزهارا می دانست .
    6ساله که بودم :
    پدرم باهوش تر از پدرتو بود .
    8ساله که بودم :
    پدرم همه چیز را هم نمیدانست .
    10ساله که بودم :
    حس می کردم روز های جوانی پدرم با روز های ما خیلی فرق داشته .
    12ساله که بودم:
    اوه معلومه " پدر خیلی چیزهارو نمی دونه ! اون خیلی پیر شده .
    14ساله که بودم :
    به حرفهایش توجه نکن او امل و قدیمیه .
    21ساله که بودم :
    کی ؟

    پدر 
    شرم نگاه  
    ببین که شرم نگاهت چگونه ابم کرد
    خمار چشم سیاهت دوباره خوابم کرد
    ببین که مشرق چشمت چه با سخاوت باز
    مراکه ظلمت شب بودم افتابم کرد
    به کنج سینه دلم کودکانه می لرزید
    نگاه گرم تواتش زد و کبابم کرد
    اگرچه لب ز سخن بسته بودی ای زیبا
    عروس ناز نگاه تو انتخابم کرد
    مراکه پیش تو قدری به خود نمی بینم
    زبان ذره نوازت-شما-خطابم کرد
    به روی شانه ی من گریه کردي و دیدم
    زلال اشک تو ای گل پراز گلابم کرد
    سکوت اگرچه نشان رضایت است اما
    زپشت پرده اشکت کسی جوابم کرد

    شرم نگاه 
    پیام تبریک ابراهیم صنوبر بمناسبت عید سعید فطر  
    پیام تبریک ابراهیم صنوبر بمناسبت عید سعید فطرپیام تبریک ابراهیم صنوبر بمناسبت عید سعید فطرپیام تبریک ابراهیم صنوبر بمناسبت عید سعید فطر
    بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین کم کم غروب ماه خدا دیده می شودصد حیف ازین بساط که برچیده می شوددر این بهار رحمت و غفران و مغفرتخوشبخت آن کسی ست که بخشیده می شودآنگاه که روزن دل به اشعه لایزال رحمت حق می گشاییم، سینه ها چه خجسته تابناک می شوند و آنگاه که دست ازمضیق دنیا می کشیم و رو به خوان کبر

    پیام تبریک ابراهیم صنوبر بمناسبت عید سعید فطر 
    ماراتن رسیدن  
    یه وقتا هست هی میدویی هی میدویی یه ماراتن   انجام میدی هم با خودت هم با همه این وسط میخوری به یه دیوار، دیوار حقیقت بعد به خود رنگ پریدت نفس نفس زنون نگاه میکنی میگی دختره  نگاه کن عقلت چی میگه بعد نگاه میکنی میگه کارت اشتباهه بد دلت جیغ میکشه اونم از نوع بنفشش میگه اشتباه باشه برای تپش من لازمه توهم که هنوز نفست سر جاش نیومده میگی دلا تا کی پریشانی؟  بعد دلت میگه تا وقتی که میبینیش و صدا من نمیذاره صدا بقیه رو بشنویی تا وقتی که لپات گل م

    ماراتن رسیدن 
        

    فروشگاه

    لینک عضویت در کانال تلگرام

    عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


    کانال تلگرام



    جدیدترین مطالب

    خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
    تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%