بلوگل

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


نمیدانم

حسرت  
نميدانم چرا تنهای تنها مانده ام.
نميدانم چرا از عقده برجا مانده ام/
دنیای من پر گشته از تردید و ترس
نميدانم چرا از خود، بی ما مانده ام/
ای دو صد لعنت بر این دنیای بی انسانیت
نميدانم چرا بی یار و همرا مانده ام/
خسته گشتم از عشقهای بی نفس
نميدانم چرا بی نفس برجا مانده ام/
 
 

حسرت 
سفر به درجه هایی زیر صفر  
نميدانم آغاز میشوی اکنون یا به انتها میرسی
نميدانم نفسی تازه میکنی یا به بازدمی بدون دم چنگ میزنی
نميدانم
            و
                  نميدانم
ولی تو را خستگی هایت را در کفنی از جنس خواب به گور بسپار
و غبار روی افکارت را با بارانی از جنس بهار بروب
تو را ادامه بده
و تو را در آغوش بگیر
و خودت را بسپار به خودت
تو را زندگی کن
سالهای سال است که پاییزیم
پاییزی خاکستری از جنس هیچ
و سالهای سال است که میسوزیم
سوزشی سرد از جنس عشق
خودت خوب میدانی که انتظار

سفر به درجه هایی زیر صفر 
نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم  
نميدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم یا نفسم را به اندازه ی تو ؟نميدانم چون تو را دوست دارم نفس میکشم یا نفس میکشم که تو را دوست بدارم ؟نميدانم زندگیم تکرار دوست داشتن توست یا تکرار دوست داشتن تو زندگیَم ؟تنها میدانم ، بسیار میخواهم تو را …

نمیدانم تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم 
حس و حال  
به نام خدا
حال و هوای خاصی دارم
نميدانم چیست نميدانم از کجا آمده نميدانم
اما هر آنچه هست از درون فشارم می دهد
حوصله ام سر می رود
با خود میگویم
چه باید بکنم
چه شده
خدا
--------------------------
می گذرد آرام میشوم
اما در ذهنم می ماند
هنوز هم همانجاست
در ذهنم
دارم ضعیف میشوم
واقعیت دارد ؟
نميدانم .
سخت است.

حس و حال 
145-  
مانده ام چه کنم!درکم فقط در حد تجربه کمم هست! و عمق این ماجرا و جدی بودنش را هنوز درک نکرده ام...میترسم...اینجا پای شوخیِ در کار نیست...اصلا چرا !از چی به کجا دارم فرار میکنم!چی باعث میشود که به این موضوع فکر کنم و از همه مهمتر به کسی که علاقه چندانی ازش در خودم نمی بینم...نميدانم چه کمبودهایی وادارم میکند که فکر کنم بهش...نميدانم...نميدانم...خدایا!اینبارم خودت رحم کن و به خودت توکل میکنم.

145- 
جای خالی یک گلدان در گلخانه  
شبیه به کسی شده ام که میداند راه درست چیست اما انجامش نمی دهد! شبیه به کسی که میداند کاری که میکند اشتباست اما خسته از تمام کارهای خوب میخواهد این بار خطا کردن را تجربه کند! میخواهد اینبار بد باشد! اینبار اشتباه کند! و میدانی؟ خودش هم میداند با این کار تمام کارهای خوبی که یک عمر جمع کرده را تباه خواهد کرد.
نميدانم شاید باید آنقدر کار کنم تا فکر و خیال هیچ چیزی به سرم نزند! نميدانم کجای زندگی ام خالی ست که هیچ چیز و هیچ کاری پرش نمیکند!!
خودم که نم

جای خالی یک گلدان در گلخانه 
دلنوشته  
قدمهایت رایواشتربردار.
بگذاربه پایان نرسد,این خیابان نميدانم كى اجازه همقدمى بأپاهایت نصیب پاهایم خواهدشد.بمان تاتمامى لحظاتم رابه نامت كنم..:
بى انصافى است براى رسیدن زمان دیدن برسرثانیه هایى فریادبكشم كه زمان بودنت آرزوى مرگشان رامیكردمجبرروزگارپست وبى بنیاد

دلنوشته 
برای "او"یی که پرکشید  
نميدانم دلتنگی رابه چه زبانی،لهجه ای یا گویشی بگویمنميدانم چن بخشش کنمیا با چه قلمی روی چه کاغذی بنویسمکه بتوانی حجم و عمقش را آنگونه که بر من قالب شده درک کنیمن تنها مینویسم "دلتنگم"اما توبا زبان من بخوان...دِ لْ تَ نْ گَ مْ

برای "او"یی که پرکشید 
رفته ها!  
عجیب دنیایست و عجیب چرخشی از روزگار دیده ام در مدتی اندک!
و چرا باز به آرزوها دل میبندم نميدانم؟
و چرا باز بعضی وقتها غرور در این دنیای بی ارزش سرتاپایم را می گیرد نميدانم؟
و چرا...!!!
خوش به حال آنهایی که سبک رفته اند و بدا به حال چون منی اگر بخواهم همینطور باقی بمانم و کوله بارم را پرتر از تهی کنم!
.
.
.
دلتنگی یعنی حال من!

رفته ها! 
غروب  
به قلم: هدینمی دانم امشب، در دل چند نفر قلب بزرگ قرمزی شکست ... نميدانم امشب،که حتی غروبش هم سرخ نبود ، چند نفر اشک ریختند.نميدانم نميدانم ...نميدانم چطور شد ...اما باز هم من با افتخار پرسپولیسی ام ! تیم من قهرمان است ...قهرمان تمام این قلبها!و سپاس گزار تمام دستها و سوت هایی که بد جور آبی پررنگ بود !! و متحیر جمعه ای که دلگیر ترین غروب سال معرفی میشود و جایزه ی بدترین دلخوشی ها میرسد به دلخوشی توپ هایی که تک به تک میشد اما گل نه....و امشب من پر غرور تر

غروب 
سه‌شنبه‌ی‌پایان  
امروز صدایم کردیامروز فهمیدی چقدر میتوانی جلویم خورد شویامروز دلم برای سه شنبه‌های زندگی‌ام تنگ میشود....نميدانم این حس لعنتی از من چه میخواهدهمیشه وقتی پشت حسی، عقل نباشد آزار دهنده خواهد بودنميدانم چرا همیشه دلم باید برای سه شنبه تنگ شود...فکر میکنم مرگم هم آخر سه شنبه تاریخ بخورد

سه‌شنبه‌ی‌پایان 
باز باران...  
باز باران بی ترانه …باز باران با تمام بی‌كسی‌های شبانه…میخورد بر مرد تنها… میچكد بر فرش خانه…نميدانم…نمیفهمم.. كجای قطره‌های بی‌كسی زیباست؟نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند.. كه آن كودك كه زیر ضربه شلاق باران سخت میلرزد؛كجای ذلتش زیباست؟!کهورستان جوان

باز باران... 
دریا چطور حساب موج هایش را دارد؟!  
آنقدر دوستت دارم 
که 
خودم هم نميدانم چقدر دوستت دارم !
 
هر بار که می پرسی، چقدر ؟
با خودم فکر می کنم ؛
 
دریا چطور 
حساب موجهایش را نگه دارد ؟!
 
پاییز از کجا بداند 
هر بار چند برگ از دست میدهد ؟!
 
ابرها چه می دانند 
چند قطره باریده اند ؟!
 
خورشید مگر یادش مانده 
چند بار طلوع کرده است ؟!
 
و من،
چطور بگویم که،
چقدر دوستت دارم ...
 
نزار قبانی
 
 

دریا چطور حساب موج هایش را دارد؟! 
 
وقتی میشود که از پیله ی خود بیرون امده ام ولی تا پروانه شدنم راهیست طولانی در گذر گاهی که همه از ان میگذریم ردی از پای خود ندیدم نميدانم چه پیش خواهد امد ایا او خواهد امد؟ سر شار از کلمات برای نوشتن ولی..... این کفاف قلبم را نمیدهد پرت مینویسم نميدانم چرا ولی مینویسم همیشه برای خود و راحتی روحم

 
زندگی را نمیفهمم.  
نميدانم بگریم یا بخندم.نميدانم امیدوار باشم یا نا امید... از اینده ای که نميدانم چیست و چگونه می اید میترسم. از انتظار متنفرم... همیشه به خودم میگویم استوار باش! محکم محکم. نترس! زندگی را نباز... برای ارزوهایت تلاش کن. برای خوب زیستن... شاد زیستن.. اما... همیشه دلیلی محکم برای گریستن وجود دارد. دلیلی برای زار زدن. از دنیا بریدن.. من از وقتی که بدنیا امدم تنها بودم.درست است. بودند ادمهایی که میخواستند تنهایم نگذارند مثل پدر و مادر و دوستانم. اما انها هر

زندگی را نمیفهمم. 
شب آرزوها:)  
شب آرزوهاست...آرزوهای دست یافتنی را به آرزوهایی که برای برآورده شدنشان نیاز به معجزه باشد ترجیح میدهم!!!راستش اولویت آرزوهایم را نميدانم!!نميدانم آرزو کنم حال خانواده ی 6 نفریمان خوب شود یا دانشگاه هنرهای زیبا قبول شوم!!شاید باید بیشتر فکر کنم...آنقدر که امشب هم مثل تمام شبهای دیگر تمام شود:/گذشته از همه ی این دل مشغولی ها...آرزوهای زیادی دارم از سهل تا سخت...منتها فعلا دلم بستنی میخواهد و بس:))+یکی آرزوی منو برآورده کنه لدفن:دی+البته با پشمک حاج ع

شب آرزوها:) 
حق  
نميدانم خدا میخواهد آن دنیا چطور با ما تا کند؟! چطور قبر و برزخ و محشرمان میگذرد که ان الموت حق. 
ما هایی که نه خیلی دنیا داشتیم و نه خیلی آخرت. رو راستش به همه ی حرفهای دلمان گوش ندادیم و رو راستش به همه ی حرفهای خدا هم. امر بین الامرین. گاهی بین الحرمین بهشتمان بوده و گاهی عروسی مان را وسط گناه برقرار کرده ایم. آنها که دنیا دارند واقعا دارند. به هر سبکی حالا. با کنار گذاستن خدا یا با به حاشیه راندنش یا با خدا داری یا راه های دیگر. نميدانم. یک عده ی

حق 
پادشاه فصل ها  
پاییز همان فصلی است که میگویند  آدم ها را حال عاشقی میگیرد.فصلی است که میگویند ذوق شاعر ها گل میکند و دفتر هاشان پر میشود از مهر و آبان و آذر.پاییز بوی ماه مدرسه دارد و یک بغل تصمیم تازه، یک بغل برنامه و کار.آدم ها ژاکت هایشان را از ته کمد در می آورند و خیابان ها پر میشود از آدم های ژاکت پوش که از ورژن بی ژاکتشان چشم نواز ترند.درخت ها برعکس آدم ها بی لباس میشوند تا لباسشان بشود فرش قرمز  ژاکت پوشان.پاییز همیشه حال و هوایش متفاوت است.حسابش جداست.پ

پادشاه فصل ها 
دوباره ای نو باید بسازم  
نظرات تائید نشده ام خیلی زیاد بودنداز سال 90 نظر تائید نشده داشتم
سیاسی / تشکیلاتی / شخصی / خصوصی / محرمانه / همه جوره خیلی دلم میخواست با همان آدمها دوباره سلام و علیکی داشته باشم یا شاید یک همایشی باشد باز همه ی آن رفقای تشکیلاتی روزهای خوب دانشگاه اورمیه و جامعه اسلامی دانشجویان را میدیدم اما انگار این آرزویی است محال چرا که وبلاگ ها همه تعطیل شده اند و در جستجوی اسم هایشان در گوگل به چیزی جز یکی دو متن یا خبر در موردشان از دوران دانشجویی چیز

دوباره ای نو باید بسازم 
راز تروریستهای مجاهدین برملا شد (میثمی: رجوی را نمیدانم ولی سازمان مرحوم است)  
راز تروریستهای مجاهدین برملا شد (میثمی: رجوی را نميدانم ولی سازمان مرحوم است)
 
انجمن نجات، مرکز تهران، به نقل از روزنامه سپید
 لطف الله میثمی گفت: « من خبر مرگ مسعود رجوی را نمی توانم تایید یا تکذیب کنم ... اما همین که در مراسم آنها ترکی الفیصل حضور دارد و خبر مرگ رجوی توسط او اعلام می شود، این به معنای مرگ رجوی و مرگ سازمان است. شاید این تنها پیام این نشست بود که سازمان مرده

راز تروریستهای مجاهدین برملا شد (میثمی: رجوی را نمیدانم ولی سازمان مرحوم است) 
عجب از بخشش قاتل!  
کسی که برای دفاع از خود و محیط زیست یک جنایتکار را به درک واصل کرده بود، در دادگاه به جرم قتل محکوم به اعدام شده بود، و از طرف اولیای دم بخشیده شد..! نميدانم بخندم یا گریه کنم. این بدبخت یعنی مأمور حفاظت از محیط زیست نميدانم کارمند رسمی بوده یا شرکتی بوده است، من از ایشان تشکر میکنم که آن جنایتکار را کشته است، خیلی ممنون.
از طرفی از حکم اعدام بابک زنجانی متشکرم، احقاق حق مردم مهمتر از اعدام این جور سیاهی لشکرهاست، ای کاش یکی دو تا سر لشکر از این

عجب از بخشش قاتل! 
هشتم .چه کند گر دل مسکین به نوایی نرسد  
سلام حضرت صاحب
دیدم که خیلی وقت است بی وفا شده ام،که دیگر نامه ای به سمتتان نفرستاده ام...نميدانم این از کوتاهی خودم بود یا کششی ازجانب شما نبوده و مایوس...
نميدانم هرچه بود اما میدانم زمان زیادی را ازدست داده ام؛میدانم که فرصتهایم مثل ابرهای بهاری گذشتند،میدانم که فرصتهایم مثل ابربهاری می گذرند..
هرروز باخود زمزمه میکنم"والعصر"ولی در هیاهوی زندگی از یادمی برم که"ان الانسان لفی خسر"
من زیان دیده ام مگرنه؟سرباز بیست ساله شما با دشمن می جنگد وم

هشتم .چه کند گر دل مسکین به نوایی نرسد 
دلنوشته ای شیرین  
بعضی وقت ها انگار خواب میبینم .
یک خواب عمیق ...
که به راستی به قول حافظ : گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ...
اما نميدانم . نميدانم چرا گاهی سختی شروع یک زندگی آبرومند بر دوشم احساس میشود ...
و فقط در این وضع یک کلام میگویم آن هم چنین است : رزاق خداست ! ...
گاهی به اطراف خود مینگرم .
از تفاوت های عقلی و رفتاری خود با محیط به تنگ می آیم و در همین موقع :
وجود یک نعمت است که آرامم میکند و آن موجودی است به نام زن !...
خدایا تو مرا نعمتی کرامت کردی که بر آن شک

دلنوشته ای شیرین 
من عاشق چشمت شدم...  
وقتی گریبان عدم بادست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تورا پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تورا درآسمان هامی کشید
وقتی عطش طعم تورابااشک هایم می چشید
من
عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی..
چیزی نميدانم از این دیوانگی وعاقلی...
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی ترشد وعالم به آدم سجده کرد
من بودم چشمان تو
نه آتشی ونه گلی...
چیزی نميدانم از این دیوانگی و

من عاشق چشمت شدم... 
گاهی  
گاهی با خودم فکرهایی میکنم بس مسخره و کودکانه به خودم به تو به همه ی دور اطرافیانمان تازگی ها میدانی جالب است شب ها قبل از خواب چشم هایم را که میبندم قبل از اینکه خوابم ببرد پشت پلک هایم دختر و پسری  را میبینم که با هم کنار دیوار های بیرونی جهان نما قدم میزنند گل میگویند و گل میشنوند دخترک انگار بستنی سنتی دستش است و با ذوق چیزی برای پسرک میگوید پسرک هم یک دستش را روی دیوار میکشد و در دست دیگرش کیف دوربینی دارد من  پشت میز یکی از کافه های ن

گاهی 
82  
توی ذهنم کلمات را میچینم، مسیج میزنم، همه آن چیزی که باید را نمینویسم، یا نه! مینویسم اما... میدانم کم است... حوصله ام سر میرود از کم بودنش... حوصله ام از الکن وناقص بودنش سر میرود، از به جا نبودنش، از اینکه حال زیادیست!! زیادیست؟! نميدانم... نميدانم... اه نميدانم... مثل آدمی که هی میدود ولی وقتی به نانوایی میرسد تعطیل شده... همان حال! هی همان حال... هی همان حال...
پس این دست و پا زدن را میگذارم کنار. با خودم میگویم: اگه اینجا نیست، اگه برای اینجا نیست اگه

82 
فقط میدانم حکمتی دارد، او که حکیم است!  
من در برابر جهان...
گاهی از خود میپرسم چرا خدا من را آفرید...
وجود من به چه درد او و انسان های اطرافم میخورد....
گاهی خود را بیهوده میبینم....
چرا درس میخوانم؟؟مگر میخواهد آخرش چه شود؟؟
چرا انقد به خود سختی میدهم...
هدفم از زندگی یا بهتر است بگویم در زندگی چه چیزیست؟؟
بندگی؟؟خدمت به بشریت؟؟نميدانم...
اگر من نباشم چه میشود؟؟هیچ؟!
روزی را که پا به این دنیا گذاشتم را به یاد ندارم...
فقط از مادرم شنیده ام بسیار گریه میکردم...
راستش هنوز هم گریه میکنم...
چون

فقط میدانم حکمتی دارد، او که حکیم است! 
 
نميدانم چرا گاهی بی اختیار از چشمانم اشک میآید...
میگویند حساسیت فصلی است.....
آری من به فصل فصل این دنیای بی توحساسیت دارم...
نميدانم چرا گاهی نمیتوانم راحت نفس بکشم...
میگویند از آلودگی هواست..
آری تو که نیستی هوا خیلی آلوده است..
ودر این هـــوا نفس کشیدن یعنی خفــگی..
 آقا تو که نباشی حالمان خیلی بد است....

 
معجزه  
خدا معجزه نمیکند!
نميدانم چرا من به دنبال اتفاق خارق العاده ای هستم که من را از این وضع فلاکت بار و ترحم برانگیز نجات دهد.
چرا خدا باید برای من معجزه ای کند؛در حالی که من با دست خودم گور خودم را به تدریج میکنم.
خدا بزرگ است،ما فوق تصور من حتی،ولی خدا چه کاره است این وسط،
دقیقا وقتی که من عمرم را به بطالت میگذرانم،وقتی که هدفی ندارم،
وقتی که در مقابل خواسته های بی موردم،نمیتوانم به خودم نه بگویم.
ببین،نميدانم که خدا معجزه ای برای من دارد یا نه؛


معجزه 
تولدت مبارک ولی زمان ما ! اما حیف که تولدت را جشن میگیریم در نبودنت  
هو رب 
مدت ها ننوشتن لال شدن هم دارد...
حالا زندگی روی جدیدی از خودش برایم به نمایش گذاشته ...
حالا دارم فکر میکنم که مفهوم مادر و مادری ! و پدر !
مفهومی که آدمی تا مبتلایش نشود نمی فهمدش و من هنوز در نفهمیدن گیر کرده ام ...
اما بگمانم مفهوم مادر را سخت بشود فهمید و سخت بشود حس کرد ...

نزدیک شده ایم !
نزدیک
نزدیک به روز تولد کسی که من بارها ارزو کردم روز تولدش نرسد
مردی که برزگ است و وسیع ، به وسعت تمام عالم
مردی که هر سال روز تولدش بر قلبم دردی سنگینی م

تولدت مبارک ولی زمان ما ! اما حیف که تولدت را جشن میگیریم در نبودنت 
مردگی  
یادم می آید در اولین کنجکاوی های دوران نوجوانی ام، به این عبارت برخوردم که انسان مدنی الطبع است!آن موقع این عبارت برایم خیلی قلمبه سلمبه بود و از فهمیدنش کلی ذوق کرده بودم، اما این روزها گویا از این ظاهرا واقعیت گله دارم: آخر چرا اینگونه در هم تنیده ایم؟؟؟ شاید این سوال پرسشی باشد از این باب که چرا قابمله گرد است؟ چرا گوشتکوب قلمبه است؟اما واقعیت برای من این است که هر چه مینگرم در این مدینه طبایع گاه حتی جایی به اندازه یک وجب هم برای خودم نمی

مردگی 
گله دارم.....  
گله دارم...
از که نميدانم...
از چه نميدانم...
این روز ها دردی بر من سنگینی میکند که نميدانم دلیلش کیست؟ چیست؟
خسته ام...
از تمام جهان...
دلم اطمینان میخواهد واندکی آرامش...
گفتند:``اشک بریز خالی میشوی...``
خالی که نشدم هیچ،پر شدم از بی کسی...
که چرا کسی اشک هایم راپاک نمیکند...
و بگو ید:٬٬اشک نریز تو من را داری....٬٬

گله دارم..... 
اسفند ماهی برای تمام فصول  
ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نميدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم!اسفند را باید نشستباید خستگی در کردباید چای نوشید...اسفند را نباید دویداسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد!

اسفند ماهی برای تمام فصول 
بی شک  
بی شک بی تو مرا این شهر حبس میشود..حبس شده.. زندان شده.. حبس ابد...من چند سالیست در حبس ابدِ  بدون تو ماندنم...خسته ام از نبودنت...بیا و من رو بازخودت ببر..من چشمانم را بسته ام تا تو بیایی و من رو با خودت ببری با نا کجایی که نميدانم کجاست...بیا و منو از حبس ابد خلاصم کن...

بی شک 
مثنوی هفتادمن  
من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه . . .فکر میکردم به خاطر طولانی بودن یا وزین بودن مثنویه !!!ولی این شعر مولوی داستان هفتاد من مثنوی را برای شما و من روشن میکنه . . .فوق العاده است؛مثنوی هفتاد "من" مولوی:مَن(۱) اگر با مَن(٢) نباشم میشَوَم تنهاترینکیست با مَن(٣) گر شَوَم مَن(۴) باشد از مَن(۵) ماترینمَن(۶) نميدانم کی‌اَم مَن(٧) لیک یک مَن(٨) در مَن(٩) استآن که تکلیف مَنَ(١۰) اَش با مَن(١١) مَنِ(١٢) مَن(١٣) روشن استمَن(١۴) اگر از مَن(١۵) بپرسم ای مَن(١۶) ا

مثنوی هفتادمن 
روزهای پایانی امتحانات  
این چن روز دلمان برای نوشتن تنگ شده بود همش امتحان درس امتحان و وقتی نبود برایمان که مطلبی بگذاریم در این مکانه مجازی 
هفته دیگه امتحانه آخرم میدم ولی نه خلاصی نداریم این ترم بدترین ترم بود برام اصلا خوب ننوشتم احتمالاتی موجود است که نگویم بهتر است نمیدونم والا ترمای قبل درس نمیخوندیم مشکلی نبود این ترم آخه چرا این ترم بسار بسیار درسها خوندیم و خواندیم و خواندیم اما... انگار برگی هم از دفتر یادداشتهایمان را ورق نزده بودم 
آری اینست حال و رو

روزهای پایانی امتحانات 
گیج و ویج توی دایره میچرخم مثه پرگار*  
همیشه پیش خودم و بقیه میگفتم که آدم باید تکلیف خودش را مشخص کند،یک پایش روی یک شاخه نباشد و آن یکی روی شاخه دیگر.خودش را بداند و بفهمد و بداند کجا ایستاده،ایده آلهایش هرچقدر هم که ساده و پیش پا افتاده اند چه هستند و چه میخواهد.اما حالا،مانده ام وسط یک جاده که نميدانم باید ادامه اش دهم یا بی اعتنا به همه چیز برگردم.نميدانم شاید هم من خیلی سخت گرفته ام ،خیلی به قانون های خود ساخته ام پایبند بوده ام و به زندگی کردن،خلاف جهت عادت هایم عادت ندارم.ع

گیج و ویج توی دایره میچرخم مثه پرگار* 
جفا در حق شهدا  
حالا اگر قرار است شهدای گمنام را در نقاط حساسی دفن کنند نميدانم چرا ؟؟؟؟
چرا شهید را در دادگستری ها دفن نمی کنند,
تا مسئولان بفهمند اینها شهید شده اند
که شما با عدالت حکم کنید
چرا در مجلس و دفتر هئیت دولت شهید دفن نمی کنند تا وقتی نمایندگان و وزرا چشمشان
به آنها می افتد بفهمند که این خونها برای
حاکم.شدن اهداف بلند انسانی ریخته شده است
چرا در مقابل استانداری وادارات که وظیفه شان
خدمت به مردم است دفن نمی کنند که بدانند هر
تصمیم اشتباه شان ویا هر

جفا در حق شهدا  
 
روزنامه : اشتغال همزمان ممنوع شد. 
خداروشکر.چه خبر خوب و مسرت بخشی!  خوب شد ابن دو شغل داران دو شغل داری همزمانشان ممنوع شد. حالا دیگر  مجبورند که شغلهایشان را جداجدا انجام دهند و حقوق بگیرند! اما نميدانم این ممنوعیت شامل معلهای راننده - دستفروش هم می شود یا نه؟ ! 
خدا کند که نشود!!!

 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام



جدیدترین مطالب

تبلیغات

  • بی بلاگ