بلوگل

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

افزایش ورودی گوگل

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


دستری زورر طلاهای مادربزرگ درسرخس

دستگیری زورگیر طلاهای مادربزرگ درسرخس  
دستگیری زورگیر طلاهاي مادربزرگ درسرخس محمودی/ فرمانده انتظامی شهرستان سرخس ازشناسایی و دستگیری مرد جوان وهمدستش خبرداد که طلاهاي مادربزرگش را زورگیری کرده بود. به گزارش پایگاه خبری پلیس ،سرهنگ محسن باقر زاده گفت: در پی اعلام خبری به پلیس 110 مبنی بر وقوع یک فقره سرقت به عنف طلا از خانمی سالخورده در یکی از مناطق شهر سرخس موضوع در دستور کار پلیس آگاهی قرار گرفت. وی افزود:در بررسی اظهارات مال باخته 81 ساله مشخص شد،  شب هنگام دو نفر با صورت پوشید

دستگیری زورگیر طلاهای مادربزرگ درسرخس  
مادربزرگ  
بعد از دورشدن دایی ام، مادربزرگ دیگر نتوانست کمر راست کند... زانویش هم شکست و پلاتین گذاشتند، دیگر راه نرفت، خیلی بخواهد راه برود، چند قدمی با واکر قدم بر می دارد.از وقتی نتیجه دار شده، هر بار با یک ذوفی حال قندعسل و قندک را می پرسد... حالا همه فامیل می دانند دلخوشی این روزهای مادربزرگ، دو خواهرزاده فسقل من هستند...پیرزن دلش خوش است که به کودکانی که از نسل اویند...کاش قدر این قلب با محبت را بدانم.

مادربزرگ 
کجاست؟  
پسرک کلافه،دست در موهایش فرو برد و با خودش گفت:کجاست؟از صبح در شهر کوچکشان به هر جا که می شناخت سرزده،اما «آن»را نیافته بود.
دیگر نمیدانست کجا به دنبالش بگردد.ناگهان جرقه ای در ذهنش زد:خانه!و با سرعت زیادی به طرف خانه راند.خودش هم نمیدانست دنبال چه میگردد.ولی این را خوب میدانست که اگر پیدایش نکند دیوانه میشود.خنده دار بود،او حتی نمیدانست دنبال چه میگردد..
خانه را زیر و رو کرد،اما چیزی که به دنبالش بود را نیافت.حسی درونش را قلقلک می داد که اگر

کجاست؟ 
فرق دختر لر با بقیه!  
پسرک همکار ما که مجرد بودو همش از ازدواج صحبت میکرد بهش گفتیم نخودمغز بیا و دختر رئیس کارخونه رو بگیر و خودت رو یه عمری بیمه کن!
پسرک آب زیرکاه هم ژست مظلومانه ای به خودش میگرفت ومیگفت اخه اینا کی هم سنخ و همساز ما هستند و الخ
خلاصه بحث به اینجا رسید که از کجا زن بگیره و کلی تفسیر از دختران هرنقطه مملکت ارائه میداد از دختران زیبای فلان نقطه میگفت که نقطه ضعفشون تنها اینه که از سی چهل سالگی به بعد شکسته میشن...!
اینجا بود که من وارد شدم و گفتم فد

فرق دختر لر با بقیه! 
689، عروسی  
ده روز دیگر عروسی من است.
این روزها وقتی خانه ام را مرتب میکنم،
و به وسایلی نگاه میکنم که مادرم با عشق و علاقه خریده است،
ته قلبم را چیزی می فشارد...
وقتی پارچه قنداقه ام را تا میکنم،
به گلدوزی های ظریفی که دستهای هنرمند مادرم دوخته اند
پارچه های دست دوز مادربزرگ مرحومم را بقچه میکنم،
سینی مسی مادربزرگ مادرم را تمیز میکنم،
...احساس دوگانه ای دارم، توامان شاد و غمگینم...

689، عروسی 
یک عیدی پر از بهار  
اصلا تمام معنی عید و بهار خانه ی مادربزرگ رفتن است٬ تمام ذوق من برای تحویل سال هم.محبت مادربزرگ تمام قلب آدم را به روشنی در بر می گیرد٬ مثل بهار.  همیشه با آن حالش می رود چیزهایی برای ما٬ خصوصا من می خرد و عیدی می دهد و این ما نوه ها را خیلی ذوق زده می کند. باد ملایمی می وزید و آفتاب با مهربانی ما که اولین مهمان های مادربزرگ بودیم را نوازش می کرد٬ باد می پیچید توی پرده های روی پنجره که ما وارد خانه اش شدیم. شیرینی و میوه ها را چیده بود روی میز و چا

یک عیدی پر از بهار 
ارثیه مادری  
بعد از فوت مادربزرگ و مریضی بیست ساله دایی، به این نتیجه رسیدم که معده درد من هم در آینده ی نه چندان دور باعث ایجاد غده بد خیم، سرطان، شیمی درمانی،  زجر و احتمالا مرگم میشه... 
  
   
  
  
+نامردی نکنید و برام فاتحه بخونید! 
++همون طور که گفتم مادربزرگم فوت کرد. شب تولد حضرت علی(ع). دلم میخواد خیلی راجع به مادربزرگ و اتفاقات قبل و بعد از مرگش بنویسم. ولی نمیتونم. نمیشه. توی ذهن خودم یه سناریو خیلی خوب دارم برای نوشتنش. اما تا می خوام بنویسم، انگار

ارثیه مادری 
اُزگل  
به دیدن مادربزرگ می رویم. مامان سفارش می کند او چیزی از ماجرای زندگی من نفهمد. بهانه اش پیری مادربزرگ است و دل کوچکش.
ماه ها گذشته است که من آدم دیگری شده ام و سخت ترین چیز این است که مامان می خواهد من کسی دیگر باشم. همان زن با همان روال قبل.

اُزگل 
مادربزرگ  
 مادربزرگ: آی آی آی... اذیتش کردی؟    
 هامون: نه , ازم بدش میآد.   
 مادربزرگ: ... آی , آی , تو چی؟        
 هامون: نه...        
 مادربزرگ: آی , آی , آی! قلبت شیکسته.     
 هامون: خب ... مادرجون , من دیگه باید برم.      
  مادربزرگ: نه... (دست دراز می کند و دست هامون را می گیرد) تنها موندی؟ غمخواری نداری؟

هامون 
داریوش مهرجویی

مادربزرگ 
خانه ای که مقدس ترین مکان ِ دنیاست...  
خانه ی مادربزرگ-همان خانه ی دو طبقه ی قدیمی حیاطدارِ با صفایی که مثال َش فقط و فقط در کتاب ها یافت میشود-باید همیشه همان گونه بماند.آخر خانه ی مادربزرگ تمام کودکی یک دختر بچه است.بوی نم آجر ها و کاشی های خیس عصر های ِ تابستان،بوی گلدان های محبوبی و رازقی شب هایش،حوض فیروزه ای َشو باغچه اشکرسی و آش عصرانه ی سرد پاییز و زمستانششب یلدایشنذری پزان هایشروز عیدش...تمام کودکی یک دختر بچه را به او برگردانیدکه وقتی وارد خیابان خاطره هایش شد،پاهایش نلر

خانه ای که مقدس ترین مکان ِ دنیاست... 
یه دختر رایحه ای !  
سلام ، امروز با یه دختری برای کار قرار داشتم که تلگرامی باهم صحبت کرده بودیم و از روی صحبت تشخیص داده بود من آقا هستم ، منم شیطنتم گل کرد و تا لحظه دیدار سعی کردم  متوجه نشه که خانومم  دیدار امروز حدود دو ساعتی طول کشید ، دختر دلنشینی بود ، اگر تعبیر خوابم برای او نباشد ! می تواند همکار فوق العاده ای باشه و کلی انرژی مثبت و حال خوب داره  امروز مادربزرگ اومد اینجا ، جای خالی بابا امیر و حضور خیالی اش  همه لحظه ها با ما بود ،ان

یه دختر رایحه ای ! 
داستان رفتن مادربزرگـــــــ  
چهارشنبه ساعت 12:30....
در زدند ... ناظم مان بود ...
-میشه خانوم x چند دقیقه تشریف بیارن ؟
از جا بلند شدم ...ترسی تمام وجودم را فرا گرفته بود ...
- مادرت زنگ زدن ...گفتن بهشون زنگ بزنی ...
چی؟مادرم؟چرا؟برای چی زنگ بزنم؟چی شده؟....
 پله ها را یکی دوتا کردم و رسیدم دفتر...
تلفن را برداشتم و کلید هارا فشار دادم ...
صدای لرزان مادر از پشت تلفن ضربان قلبم را شدید تر می کرد ...
الو ..مامان؟
- سلام دخترم...راستش....مادر بزرگ را میخواهند ببرند اتاق عمل ..گفتم قبل رفتن صدایت را

داستان رفتن مادربزرگـــــــ 
مادربزرگ 87 ساله خانم بازیگر!+عکس  
سحر جعفری جوزانی با انتشار عکسی در اینستاگرامش نوشت:
این خانم هشتاد و هفت ساله مادر بزرگ من است.مادرِ مادرم.هر وقت که او را میبینم به یاد مى آورم سن و سال مهم نیست،مهم این است ذهن و دلت جوان باشد.او در این سن کتاب نوشته و کتابش چاپ شده،نه از کَسى کمک گرفته و نه پارتى داشته،سالها تلاش کرده تا کتابش را چاپ کنند.نقاشى میکشد،نه اینکه از جوانى نقاشى آموخته باشد،نه،چند سالى است که نقاشى میکشد و براى هر نقاشى شعرى میگوید.وقتى این روحیه او را میبینم ا

مادربزرگ 87 ساله خانم بازیگر!+عکس  
امید و آرزو  
تو حیاط قدیمی
وسط پنج دری مادربزرگ نشسته بود
داشت می دوخت
صدای چرخ خیاطی قدیمی هنوز تو گوشم می پیچه
مادرجون مادر جون
بذار منم بچرخونم خواهش می کنم
بلدم قول میدم خوب بچرخونم
باشه فقط یه دور
بعدش برو پی بازیت مادر
بچه بازی نیست می فهمی
می دونی روز قبل از عروسی اش دستش رفت زیر سوزن
خاله ات رو میگم
قول می دم مضامن شما هم باشم
یه دور با تمام انرژی کودکانه
و یه بوس از لپ های نرم و آویزون مادرجون
و دویدن به اتاق و برداشتن امید و آرزو
که به زحمت دوتاشون

امید و آرزو 
گل پسر خوش شانس  
قصد رفتن به خونه مادر زندایی بزرگه کردیم که پیرزنی تنها و دوستدار گل پسرهگل پسر از بس غر زده معافش کردیم تا بمونه خونه مادربزرگو گل پسر کوچیکه به بغل رفتیم خونشاز شیشه پنجره نگاه کردم تکیه داده به دیوار پاهاشو دراز کرده و دستاشو رو پاهاش چفت کرده و نگاهش خیره به زمینهکلی ابراز خوشحالی کرده و هرچی دم دستش اومده چیده جلومون و مدام تعارف میکنه بخوریدو بخاطر سنگینی گوشهاش هرچی گفتیم نشنیده یا چپلوغ شنیده و از بس با داد و هوار حرف زدیم صدامون چن

گل پسر خوش شانس 
کربلا ای کاش مسافرت بودم (8)  
نزدیک اذان مغرب بود که با مادربزرگ دنبال یک جای
خالی بالای سر حضرت امیر(ع) می‌گشتیم برای نماز. حرم شلوغ بود و من داشتم چشم می گرداندم تا یک صندلی نماز بی سرنشین(!) برای مادربزرگ پیدا کنم که توجهم به یکی از خانم‌های خادم آنجا جلب شد. زن عرب با قدی میانه و
صورتی سبزه و نمکین از این چادرهای دلبر عربی سرش کرده بود و انگار وضعیت ما را دیده
باشد داشت کشان کشان یک صندلی از دور می‌آورد برایمان. رفتم کمکش. چهره‌اش خیلی دوست
داشتنی بود و بلافاصله می شد ف

کربلا ای کاش مسافرت بودم (8) 
E14  
قسمت 14 بیگ.بنگ رو دیدم.مادربزرگ شلدون اومد. شلدون کلی ازش حرف شنوی داره.بحث در مورد حلقه ی نامزدی شد که شلدون قرار بوده با ایمی بده.از اون ور راج با یه فیلمنامه نویس آشنا میشه که کمکش کنه.بعد در دنیای فانتزی ها غرق میشه.ها ها ها

E14 
زندگی جریان دارد  
مراسمات مادربزرگ هم با همه غم ها و دعواهایی که در این گونه برنامه ها هست گذشت و همه برگشتیم سر کار و زندگی عادیمان. البته صبح که رسیدم محل کار از یادداشتهای روی میز همچین خوشم نیومد و مثل همیشه تو دلم خشمگین شدم ولی سعی کردم با دید مثبت نگاه کنم وبازخورد مثبت بگیرم  و امیدوارم همه چی مطابق انتظارم پیش برود و این برنامه ناخوشایند کنسل شود که احتمالش هم هست.

زندگی جریان دارد 
مادربزرگ  
دلم میخواد برم با مادر بزرگم زندگی کنم درسته  که یه مقدار ناتوان شده ولی خیلی شرف داره به خیلیا وخیلی مهربونه ومنو دوست داره ازصمیم قلب منم حاظرم خریدشو کنم هرکاری بخواد براش انجام بدم تنها کسی که واقعا دوسش دارم همین مادربزرگ70خورده ای سالمه
دیگه دلم نمیخواد اینجا زندگی کنم بایه مشت آدمک های مزخرف 

مادربزرگ 
خاطرات آسمان  
عید یعنی بوی شادی های نو
بوی بازی
توی کوچه
همنفس با بال بال  خاطره
رفتن از
این لحظه های بی صدا
تا کنار بیدمجنون
تا کنارسبزه های تازه پا
عید یعنی اسکناس تازه مادربزرگ
لای قرآن عطر باران
عید یعنی خاطرات آسمان
1391/12/20
 
 

خاطرات آسمان 
مرثیه ای برای خودی که هرگز دیده نشد...  
اتفاقاتی در این زندگی دست تو نیست،زمانی که طالعت از پیش نوشته شده باشد تو جز عروسک خیمه شب بازی چیز دیگری نیست.تو چه کاری از دستت بر می آید زمانی که از هشت روز قبل از تولدت اتفاقات شروع می شود...و این اتفاق نه برای توست...پنج فروردین هزار و سیصد و هفتاد و شش،ساعت دو بعد از ظهر بود که تصادف کسی را از تو گرفت که از همگان بیشتر به تو شبیه بود؛و یا درست تر بگویم،تو از همگان بیشتر به او نزدیک بوده ای.کسی که جز عکس هایی که گویی از تو گرفته شده چیزی از او ب

مرثیه ای برای خودی که هرگز دیده نشد... 
مامان بزرگ  
مامان بزرگ امروز میره برا آنژیوگرافی. پریشب اورژانس بستری شد و دلیل فشار خون بالاش رو گرفتگی رگهای قلب تشخیص دادن.مادربزرگ من حسش نسبت به خودش اینه که :"من رویین تنم. هیچیم نیست."بارها بهش گفتم :"بیا بریم دکتر. اکو بده. بیا ببرمت دکتر خوب ببینن تو رو."خلاصه که التماس دعا.

مامان بزرگ 
شعری از احمد مطر شاعر عراقی  
كُلَّمـَا حَـلَّ الظّـلامْ 
 
درازنای شب دیجور جَـدّتی!
مادربزرگ من!
تَروِی الأسَـاطیـرَ لَنَـا
برایمان قصه های دیرینه را دنبال می کند
حَتَّى نَنـَامْ .
مگر خوابمان ببرد
جَدَّتِـی مُعجِبَـةٌ جِـدّاً
مادر بزرگ من جدا عجیب اعتمادی دارد
بِأسلــوبِ النّظـام !!!
به برنامه ی نظام

شعری از احمد مطر شاعر عراقی 
بافتنی  
"... من عاشقِ میلِ بافتنی ام و گلوله های رنگی رنگی کاموا. عاشقِ این که پاهایم را زیرم جمع کنم روی مبل، کنار بابا وقتی که قند را گوشه‌ی لپش می گرداند و چای می خورد و اخبار گوش می کند، و هی گره بیاندازم روی گره‌ها.. بافتنی استعاره‌ی قشنگی است. بعضی جاها شل و ول می شود بافتت. یک جاهایی یکدست می بافی و یک جاها گره ها تنگ و تُرُش روی هم می‌افتند. از نوع گره زدن‌ها می‌شود فهمید موقعِ بافتن چه خبرهایی داشتی می‌شنیدی. غصه داشته‌ای یا خنده. بعدها محصولِ

بافتنی 
غزل  
دیگرکسی برای کسی جان  نمی دهد----حتا پدر به دست پسر نان نمی دهد---مادربزرگ راوی شیرین قصه ها ----حق رابه غول خوب بیابان نمیدهد----- شاعرمیان اینهمه زیبایی خیال ----- دستی به دست کورخیابان نمی دهد---- دیگرکسی به فکر درخت و پرنده نیست ---گل روی خوش به بلبل نالان نمیدهد---نقال قهوه خانه به رسم همیشگی ---دستی به دست رستم دستان نمیدهد---آب ازدرون چشمه به بیرون نمی جهد ----جنگل هوای تازه به انسان نمیدهد------حتاخدابه خاطر این خلق نابکار --- ازآسمان اجاز ه ی باران نمی

غزل 
طلا را گران نخرید  
رئیس اتحادیه طلا و جواهر با اشاره به روش تعیین قیمت طلا به شهروندان هشدار داد طلا را گران نخرید.  محمد کشتی آرای در مصاحبه با خبرگزاری صدا و سیما گفت: «برای تعیین قیمت طلا باید قیمت یک گرم طلا را با قیمت اجرت ساخت آن جمع و 7 درصد سود فروشنده را به آن اضافه کنیم و 9 درصد مالیات بر ارزش افزوده هم اضافه شود. تمام این اعداد قابل کنترل است و اگر کسی درباره میزان اجرت یا سودی که به فروشنده داده شده است، اعتراضی داشته باشد می‌تواند به اتحادیه مراجعه ک

طلا را گران نخرید 
 
 
زن این طوری است که می چسبد، سفت و سخت می خواهدت. هی می گوید که با همه چیز می سازم، حتی بهتر از آن که مادربزرگ با پدربزرگ و هوو می ساخت، هی اصرار می ورزد که بمانیم، تا ابد حتی، هی تصویر عاشقانه می سازد، بعد همان طور که مرد دارد ناز می کند، دارد طفره می رود، دارد خودش را به آن راه می زند و فکر می کند زن هنوز می خواهد، فکر می کند زن هنوز می سازد، یک هو ناغافل می بیند زنی نیست کنارش، که بخواهد، که بسازد، که بماند. 
زنی که می خواست دیگر نمی خواهد. اگر ه

 
گزیده ایی از کتاب نه چندان دور  
وقتی به سرای سالمندان نزدیک می شد قلبش فشرده شد حتی فکر کردن به اینکه روزی مجبور باشد در این محل عمه اش ، را ببیند داشت دیوانه اش می کرد .تقریبا پنج ماه است که هفته ای دو بار به دیدن بی بی می رفت پیرزن بیچاره فکر می کرد اینجا بیمارستان است و او را مداوا می کنند .

گلی یه روزگار گذشته فکر می کرد به دوران بچه گی ، آن موقع آنها با هم زندگی می کردند بی بی هیچوقت ازدواج نکرده بود و با مادربزرگ و برادرش ، با گلی و بقیه زندگی می کرد . بچه ها به او بی بی می گ

گزیده ایی از کتاب نه چندان دور 
دنياى صورتى  
زن هرچقدرهم که بزرگ شود
  
همسرشود
 
مادرشود
 
مادربزرگ شود
 
درونش هنوزهم دخترى كوچك درانتظاراست
 
انتظارمیكشدبراى لوس شدن
 
محبت دیدن
 
دستى میخواهدبراى نوازش 
 
وچشمى براى ستایش
 
مهم نیس چندساله شدى 
 
زن كه باشى دنیایت همیشه صورتیست....
 

دنياى صورتى 
چرا باید جنگ تریاک را مطالعه کرد؟  
به نام خدا
به نظر میرسد جنگ تریاک که یک جنگ بین باطل با باطل بود (و طبیعتاً اذیّت کمتری بر طرف مظلوم قضیه یعنی چین در این جنگ حاکم بود تا جنگ بین حق و باطل) را باید به این دلیل مطالعه کرد که برایمان مشخص شود امّ الفساد (آمریکا) که به تبعیّت از مادربزرگ فساد (انگلیس)، فرصت طلب است، نفوذ خود را برای کشاندن کشور به جنگ نظامی و شکست کشور از لحاظ فرهنگی (در مثال جنگ تریاک میشود اعتیاد مردم چین) از طریق اقتصاد صورت میدهد.
امید است بصیرت به خرج دهیم...

چرا باید جنگ تریاک را مطالعه کرد؟ 
دلتنگی  
خاطرات عید را معمولا با آفتاب تفتیده خوزستان به یاد می
آورم ، خاطرات دوران کودکی ، تفنگ های ترقه ای که مادربزرگ برایمان میخرید ، باغچه
گل خانه مادری و کوه های چم فراخ و آب بازی های کودکانه ، سالهاست اینگونه عید را
نگذارنده ام ، ای کاش کودکی بودم چنین و چنان ...

دلتنگی 
از من مخواه شعر بلند ای عزیز من; تا مینویسمت قلمم بغض میکند...  
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
یادش بخیر،می رفتیم خانه ی بابابزرگ با چهره ای ک از خنده شکفته شده بود
می آمد استقبالمان، بعد از تعارفات مرسوم چندباری آرام بر کتفم می زد
«خوشگل بابا»یی ب اسمم می بست و احوال درسم را می پرسید ؛ مادربزرگ با صدای
مملوء از محبتش میگفت ک برایت خیلی دعا می کنم. بابا بزرگ هم؛وهردو مطمئن
بودند امتحاناتم را خیلی خوب می دهم، آخر دعای مادربزرگ پدربزر

از من مخواه شعر بلند ای عزیز من; تا مینویسمت قلمم بغض میکند... 
روز زن...  
زن این طوری است که می چسبد، سفت و سخت میخواهدت.
 هی میگوید که با همه چیز می سازم، حتی بهتر از آن که مادربزرگ با پدربزرگ و هوو میساخت، هی اصرار می ورزد که بمانیم، تا ابد حتی، هی تصویر عاشقانه می سازد،بعد همانطور که مرد دارد ناز می کند،دارد طفره می رود،دارد خودش را به آن راه می زند و فکر می کند زن هنوز می خواهد، فکر می کند زن هنوز می سازد، یک هو ناغافل می بیند زنی نیست کنارش،که بخواهد، که بسازد، که بماند. زنی که میخواست،دیگر نمی خ

روز زن... 
دانلود فیلم جدید The Visit 2015  
دانلود فیلم جدید The Visit 2015
دانلود فیلم : ملاقات
ژانر : کمدی ، ترسناک
کیفیت : ۷۲۰ بلوری ، عالی
محصول : ۲۰۱۵ آمریکا
با لینک مستقیم و پرسرعت ( رایگان )
خلاصه داستان : داستان فیلم درباره خواهر و برادری است که برای سفری چند هفته ای ، به مزرعه مادربزرگشان فرستاده می شوند. اما این مادربزرگ توسط یک نیروی جادوئی گم شده است و …۩۞۩(DL2DL)۩۞۩

دانلود فیلم جدید The Visit 2015 
گاهی باید مرد کمی...  
باید یه جایی داشت برای وقتایی که حال و حوصله هیچی و هیشکی حتی خودتم نداری، که بتونی بری توش و تا وقتی دلت برای زندگی و کسی تنگ نشده از توش در نیای و کسی هم کاری بهت نگیره!شاید یه جایی مثل خونه مادربزرگ... البته از نوع قدیمی و متروکه... با چندتا صندوقچه از خاطرات و قاب عکسای خاک خورده... یه حوض پر از برگای خشک پاییزی که طی چند سال اون تو جمع شده... یه اتاق دنج از نوع اتاق سمندون... پرده های پوسیده... پنجره های گرد و خاک گرفته و لوسترای تار عنکبوت گرفته...

گاهی باید مرد کمی... 
یا امام رضا کمک  
می خواستیم برنامه بریزیم بریم مشهد این آخر هفته ای رو. ولی خوب مامان فرمودن دایی ها و خاله و مادربزرگ بعد از یک سال و نیم که ما اومدیم خونه خودمون می خوان بیان بازدید ما. بعد از عروسی مون نیومدن هنوز. میگن :"خونه ات کوچیکه زحمت میشه."کی خونه رو برا این حجم مهمون آماده کنه؟ کلی وسایل رو باید از دست بچه های دایی ام قایم کنم. ملحفه ی تختمون رو این هفته وقت نشد بشورم. باید بشویم! یه جارو گردگیری اساسی لازمه.مهمترین مسئله: چی بپزم؟؟؟یا امام غری

یا امام رضا کمک 
من یک انسان پست هستم:/  
مادربزرگم یک هفته است که خانه ی ماست ....مریض شد و آوردندش اینجا.روز اول حالش خوب نبود...هرکاری دروسعمان بود میکردیم تارراحت باشد....میگفت خانه ی شما سرد است....درجه شوفاژ را گذاشتیم در بینهایت.من خفه شدم...همه خفه شدند و باز هم میگفت سرد است...روز دوم حالش بهتر بود ولی آه و ناله میکرد....از صبح صدای لعنتی آن تلفنش در گوشم بود تا شب که همه ی گزارش ها را به همه ی همسایه هایش ،دوستانش،غیر دوستانش ،فامیل و غیره میداد.سریال ها تعطیل شدند چون کیمیا نگاه میک

من یک انسان پست هستم:/ 
خاطرات آسمان  
عید یعنی بوی شادی های نو
بوی بازی
توی کوچه
همنفس با بال بال  خاطره
رفتن از
این لحظه های بی صدا
تا کنار بیدمجنون
تا کنارسبزه های تازه پا
عید یعنی اسکناس تازه مادربزرگ
لای قرآن عطر باران
عید یعنی خاطرات آسمان
1391/12/20

خاطرات آسمان 
قندک شیرین  
این روزها فقط دلم می خواهد قندک را بغل کنم و بچلانم. فشار دهم... تا می شود ببوسمش...قندعسل نوزاد که بود، لاغر بود، شاید تقریبا تا 2 ماهگی هر وقت می خواستیم لباس تنش کنیم، از لاغربودنش غصه مان می گرفت... پاهای نازک...اما قندک نه خیلی کپل، اما نسبت به قندعسل، تپل است حسابی و جان می دهد برای این کارهایی که بدجوری توی دلمان مانده بود... :)بچه ها رو خدا خلق کرد برای آرامش ما...برای اینکه توی زندگی در سخت ترین لحظات، آرامش و لبخند را به ما هدیه دهند.دیروز خوا

قندک شیرین 
کی می دونه چی می شه؟  
تحویل شد..سال تحویل شد و  دل ما لرزید.همه مان ترسیدیم و بغضمان گرفت از اتفاق هایی که سال قبل برای خانواده مان رخ داد..انگار دلمون می خواست تو اتاق تنها بودیم تا زار می زدیم تا به گلومون فرصت می دادیم برای بلند بلند هق هق کردن..چقدر تلخ شروع شد.چقدر دردناک..وقتی مرور کردیم سال قبل رو بعد نگاه کردیم به پدر..حالش اون روز خیلی بد بود...امسال اولین باری بود که نتونستیم بهم تبریک بگیم نتونستیم همدیگری رو بغل کنیم و بخندیم و دهنمون و شیرین کنیم.. به جاش و

کی می دونه چی می شه؟ 
همسفرِ هم‌وطن‌ها  
این‌بار که به ایران سفر می‌کردم، بلیت هواپیما را از یک شرکت ترکیه‌ای گرفتم؛ اول به دلیل اینکه کمی ارزان‌تر از پرواز ایرانی بود، دوم به دلیل دردسرهای خرید بلیت از هواپیمایی ایران (که قبلا در موردش نوشته بودم).
یک نکته‌ی بسیار جالب در مورد قوانین هواپیمایی دنیا این است که پروازهای یک خط هواپیمایی متعلق به یک کشور حتما باید در کشور خودش فرود داشته باشه. یعنی پرواز مستقیم بین دو کشور فقط و فقط با خطوط هوایی متعلق به یکی از این دو کشور انجام می

همسفرِ هم‌وطن‌ها 
گریه  
اگرچه بسیاری از عروس خانم ها در شب عروسی خود گریه می کنند، اما در منطقه Tujia چین این عمل، یک سنت قدیمی و اجباری بوده و عروس موظف است :به نشانه شادی از یک ماه پیش از روز عروسی، روزانه یک ساعت گریه کند ! !!پس از ده روز از شروع مراسم گریه مادر عروس نیز به او پیوسته و برای مدت ده روز همراه او گریه می کند !! سپس از روز بیستم تا پایان روز سی ام، مادربزرگ عروس نیز به این گروه گریه کن، می پیوندد !!!

گریه 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام



جدیدترین مطالب