بلوگل

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بلوگل هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

افزایش ورودی گوگل

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

آی پی نما


داستان خودمو به خواب زدم تا پسرم منو بکنه

دوستان مامان کلاغی جون برگشته ...  
چند وقتی بود دلم می خواست بشینم با بابای عزیزم حرف بزنم . بهش بگم که دوست دارم برام دعا کنه. روم نمیشد . حیای پدر دختری ای که بین ماست نذاشت...روم نشد بگم دعا کنه دامن منم سبز بشه . خب ...دیروز به همراه عموی بزرگم که اینجا زندگی نمیکنن و برای پس دادن بازدید ها اومدن این طرف؛ اومدن خونه ما. هم تبریک برای خونه نو و هم عید دیدنی . به رسم همیشه که هرکی میاد خونه ما می خواد یه چیزی بگه و یه تعارفی بکنه و یه خوشامدی بکنه عموم گفت ایشالله خدا یه پسر یا یه دختر

دوستان مامان کلاغی جون برگشته ... 
گردو بازی ...  
به آدمی که بازی ۲-۰ باخته را ۲-۵ بیوفته جلو و
تو وقت تلف شده ترک زمین بکنه ۳-۰ واگذار بکنه چی باید گفت ؟! جز ابله ؟!؟!
آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم
سزای آدمی که عشق را نفهمه، گردو بازیه ...

#عاشقی_دردسری_بود_نمیدانستیم
#حاصلش_خون_جگری_بود_نمیدانستیم
#گردو_بازی

گردو بازی ... 
 
مثل وقتی که روبروی هم نشستیم و سکوت کردیم
تو دستامو نمیگیری
سرتو انداختی پایین و به زمین خیره شدی
دارم به موهات نگاه میکنم به سرت به ذهنت به فکرت به خودم 
من زنم 
حدس میزنم حدس میزنم حدس میزنم
تا تو جمله ای خلق کنی،من شاهنامه ای میسازم و با اولین کلمه ت نابودش میکنم
میمیرم تا اون داستانها متولد بشن تو سرم شکل میگیرن با سرعت نور رشد میکنن راه گلومو میبندن،شاخ و برگ میگیرن
ولی تو سکوت کردی و به زمین خیره شدی
تو ذهنم دارم خودمو ورق میزنم بهت حق م

 
مادر شهید سید باقر آقایی می گفت :  
 شبی که فردایش مراسم تشییع داشتیم خواب دیدم که در خانه باز شد زنی وارد حیاط منزل ما شد که مثل آفتاب می درخشید. وارد اتاق شد گفتم : خانم ! شما کی هستید ؟ گفت من مادرش هستم . گفتم : مادرش که من هستم . گفت : من دختر پیامبر فاطمه سلام الله هستم ، فردا پسرم را تشییع می کنند این کفن را از بهشت آوردم او را با این کفن تشییع کنید مادر می گوید من نمیدانستم سید باقر کجایش گلوله خورده . آن خانم گفت : سر پسرم هدف قرار گرفت . وقتی اسکلتش را آوردند دیدم سرش مورد هدف گ

مادر شهید سید باقر آقایی می گفت : 
سال نود و پنج  
امروز یکی از بچه ها یه حرف خیلی قشنگ زد،
گفتش که همیشه خودتو تو اولویت قرار بده،به خودت و خواسته هات ارزش و اهمیت بده،
حرفشو دوست داشتم،تو چند سال اخیر من به کل خودمو فراموش کردم،همش خودمو وقف دیگران کردم،اما امسال قضیه فرق میکنه،میخوام خودمو بیشتر و بیشتر دوست داشته باشم،میخوام مثل قبل عاشق خودم باشم،امسال سال منه،سال کار و تحصیلات و هنر و ...سال نود و پنج سال منه،با تلاش و کوشش زیاد باید امسالم رو بسازم...
به امید خدا...

سال نود و پنج 
خواب ترسناک  
اوففففف . نصف شبی عجب خواب ترسناکی دیدم جرات نمیکنم چشمامو رو هم بزارم.کاش بغلش خواب بودم تا دیگه نمیترسیدم تقریبا یه ساعت شد که بیدارم. خودمو به وبلاگ خونی مشغول کردم تا چشمام گرم بشه. ولی هنوز تصویر اون صحنه وحشتناک جلوی چشمامه. اما من فردا باید برم مدرسه و باید بخوابمتنهایی هم عالمی داردددددد

خواب ترسناک 
به پسرم درس بدهید  
 به پسرم درس بدهید.او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگوییدبه ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت

به پسرم درس بدهید 
خواب  
شده خواب ببینی که وقتی خوابیدی تو خواب داری خواب میبینی که خوابی و داری می خوابی و خواب خوابو میبینی که در اون حالی که تو خواب داری خواب خواب رو میبینی تو خواب همونطور که خوابی یکی دیگه هم مثل خودت خوابه و تو خوابش خوابه خوابو میبینه و همین طور که خوابیده تو خواب به تویی که خوابی بگه:چقدر سرکاری؟

خواب 
تحملی دوباره  
خیلیییییی دارم خودمو کنترل میکنم. خیلی چیزا رو راحت میگه بدون اینکه فکر کنه حتی ممکنه قلب منو اتیش بزنه . خیلی راحت بیان میکنه .خونه هم دیده تازه میخاست عکساشو واسم بفرسته.انگار واسه من گرفته.ولی ته دلم دوست داشتم عکسارو ببینم .وسط چت هم که اقا تلفنش زنگ خوردو ارجعیت داشت به چت با من. بعدشم گذاشت رفت حمومخیلی سعی کردم به رو خودم نیارم . دارم تلاش میکنم واسم مهم نباشه اصلا بزار هرکاری دوست داره بکنه. بعد میگه چرا اینجوری شدی. چرا چت کردیکارای خو

تحملی دوباره 
دل خواسته های جدید من...  
می خوام بنویسم...اما،اصلا انگار نوشتنم نمیاد!!!
من!!!من که تا همین چند ماه پیش روزانه داستان پشت داستان می نوشتم،حالا دیگه حتی جواب پیام زدن هم برام سخت شده،نوشتنم نمیاد!!!
من!!!من که همیشه سنگ صبور همه بودم وشونه برای اشکهای سرازیر شدشون،این روزا حوصله ی غم و غصه های خودم رو هم ندارم انگار،حرف زدنم نمیاد!!!
دیگه نه عاشق کتاب خریدنم...
نه عاشق خوندن...
و نه حتی عاشق اون پیرهن بنفشه...
این روزا نه عطر گل...
نه حتی نم بارون نمی تونه حالم رو خوش بکنه...

این

دل خواسته های جدید من... 
اندر مصائب شیردهی و الرژی به شیر گاوی  
من تو یه رژیم سختم بخاطر الرژی پسرم به پروتئین شیر گاوی.. یه مدتی هیچی گیر نمیوردم بخورم و خراب سریال یا همون برشتوک شدم.. با اینکه روش نوشته بود فقط گندم داره ولی با کلی مطالعه متوجه شدم توش از شیر خشک گاوی استفاده میشه و همین باعث شد پسرم باز تا یه هفته مشکل پیدا کنه. دیگه نخوردم و دوباره گویا حالش داره خوب میشه طفل معصوم

اندر مصائب شیردهی و الرژی به شیر گاوی 
رؤیای صادق شیخ مفید [1]  
 
شبی شیخ مفید در خواب دید که در مسجد کرخ از مساجد بغداد نشسته است و فاطمه‌زهراسلام‌الله‌علیها دست‌ امام‌حسینعلیه‌السلام و امام‌حسینعلیه‌السلام را گرفته بود و به نزد شیخ مفید آمد و فرمود: یا شیخ! علّمهما الفقه. یعنی ای شیخ به این دو فقه تعلیم بده. شیخ از خواب بیدار شده و در حیرت افتاد که این چه خوابی بود و من کی هستم که به دو امام فقه تعلیم دهم؟ از سوی دیگر خواب دیدن امامان   معصومعلیه‌السلام خواب شیطانی نیست.
وقتی صبح شد، شیخ به مسجدی ک

رؤیای صادق شیخ مفید [1] 
شعر/ پسرانم همه بودند سپرهای حسین  
شعر/ پسرانم همه بودند سپرهای حسین
سیزدهم جمادی الثانی، یادآور روزی غم انگیز است؛ روزی که در آن مادری فداکار و بانویی با عظمت از تبار دلاوران، به سوی معبود پر کشید.
به گزارش فرهنگ نیوز، سیزدهم جمادی الثانی، یادآور روزی غم انگیز است؛ روزی که در آن مادری فداکار و بانویی با عظمت از تبار دلاوران، به سوی معبود پر کشید.خون قلبم نه ز داغ پسرم ریخت حسینآسمان از غم تو روی سرم ریخت حسینزینب آن نیست که پیش از سفر از پیشم رفتاز غم موی سپیدش جگرم ریخت حسین

شعر/ پسرانم همه بودند سپرهای حسین 
پدر وپسر  
کتونی شو به پا کرد کمربندشو محکم بست همونجوری که راه پدرشو سد کرده بود دستشو گذاشت رو تیغه ی در گفت : بابا منم باهات میام ،بابا یه لبخند بهش زد وگفت: پسرم برات زوده هنوز ،گفت: نه منم مرد شدم دیگه بچه نیستم که ، پدر دستشو گذاشت رو شونه ی پسرش وبه چشمای کوچیکش زل زد وگفت : پسرم نگفتم که بچه ای اما هرکدوممون تو زندگی یه نقشی داریم من باید برم و ازش دفاع کنم تو باید بمونی و آبادش کنی  آینده ی ایران تو دستای  کوچیک تو اِ  خب پسرم دیرم شده باید برم نقش ت

پدر وپسر 
دقیقا همه...  
دیدگاه بقیه: نباید بخام اون کاری بکنه. خودم باید یه کاری بکنم که پایدار باشه.دیدگاه من: خب درواقع واضحه که اون کاری نمیکنه. کلن بیخیاله همیشه. مرد جذاب لعنتی... من فقط ترجیح میدم روزای قبل المپیادمو با یه امید بیخودی بگذرونم تا با گریه. اگه هم یهویی تصمیم گرفت کاری بکنه ( فرضیات محال؟! یا چی؟!) که کلن رستگار میشم به سلامتی ^_^چقد دلم میخاد میتونستم فقط یه بار دیگه سر کلاسای المپیاد بشینم. یه کلاس المپیاد واقعی... اگه میتونستم این کارو بکنم حس میکرد

دقیقا همه... 
جک شماره 64  
 دیشب خواب دیدم دوست دختدرم رفت زیر تریلی هجده چرخ و گوشت چرخ کرده شد!
یعنی با داد از خواب پریدما!
نیم ساعت فقط میلرزیدم! گوشی و ورداشتم بهش زنگ بزنم دیدم شارژم صفر شده! ینی داشتم روانی میشدم، هی خودمو به در و دیوار میکوبیدم!
بعد یهو یادم اومد که من اصلا دوست دختدر ندارم...!!!

جک شماره 64 
غول های مهربان  
مادرم همیشه می گفت غول ها هم مهربان دارند و هم خبیس. تو اما پسرم، غول های مهربان را ناراحت نکن! غول ها همانطور که عصبانیتشان سهمگین و شادیشان عظیم است، همانطور که غذا های بزرگ بزرگ میخورند، ناراحتیشان هم دردسر دارد.
بزرگتر که شدم، حرفش را مثل داستان شنگول و منگولی که شب ها برایم می خواند، تنها داستان ساده ای شمردم که میخواست چشم هایم را سنگین کند.
در حوالی جوانی بودم که نادانسته با غولی آشنا شدم.
غول لباس زنانه می پوشید ، چهره اش زیبا بود و مرا

غول های مهربان 
سوال سرکار خانم ......از پاریس در مورد شکستگی استخوان اسکافویید دست پسر 18 ساله اش  
با سلام 
پسرم 18 سالش است و دروازه بان  یکی از تیم های باشگاهی پاریس است حدود یک سال پیش در یک بازی هر دو دست شکست استخوان اسکافویید هر دو دست عمل شد و پیچ گذاشتن دست چپ پیچ داره ولی خوب هست و کمی درد داره ولی دست راست پیچ رو درآوردن و استخوان سالم شد و طبیعی رادیو و ار ای هم گرفتن همه چی خوب هست و حالا مشکل این هست که دست زیاد عقب نمیره و درد داره و دکترش متوجه نمیشه این درد از چی هست چون همه چی طبیعی و سالم هست پسرم الان بازی میکنه چون درد قابل تح

سوال سرکار خانم ......از پاریس در مورد شکستگی استخوان اسکافویید دست پسر 18 ساله اش 
از خواب مـی پرم ..  
[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید
اما کسی نبود... اما کسی ندید...]
از خواب می پرم، از گریه ی زیاد
از یک پرنده که خود را به باد داد
از خواب می پری از لمس دست هاش
و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش
از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم
از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشد
از خواب می پری انگشت هاش در
گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغو

از خواب مـی پرم .. 
اصلا همینه  
اﺻﻼ ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﻴﻪ
ﻣﻦ ﻳﻜﻲ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻣﺮﺩاﻱ ﺑﺪﭼﺸﻢ
ن ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻧﺎﺭاﺣﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ
ن ﺁﺭاﻣﺶ ﺧﺎﻃﺮﻣﻮ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺮﻳﺰﻡ
ن ﺑﺎ اﻋﺘﺮاﺽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺷﺎﻥ ﺧﻮﺩﻣﻮ ﻣﻴﺎﺭﻡ ﭘﺎﻳﻴﻦ
ﻭاﻻ,اﺭﺯﺵ ﺩﻫﻦ ب ﺩﻫﻦ ﺷﺪﻥ ﻧﺪاﺭﻥ ﻛﻪ...
ﭼﺎﺩﺭ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ,ﻛﻪ ﺣﺎﻟﺸﻮﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﻪ

اصلا همینه 
آخرین خواب 94  
سال نو پیشاپیش مبارک باشه...ایشالله سالی باشه که به ارزوهاتوون برسین...
من که فردا به احتمال زیاد موقع تحویل سال خوابم...مگه  اینکه بابام وارد عمل شه و منو از تختم بکنه و بندازه پایین...
شایدم پاشم و استیج  ببینم نفس به نفس...
خدایییش من خجالت میکشم موقع عیدی گرفتن....راس میگم....بابا 18 و نیم سالمه.....زشته...
امسال عزراعیل طررفای ما بود...عمه و  خاله و دایی ماماننم و خاله بابام...ما ترکا    میگیم (گارا بایرام)ترجمش میشه عید سیاه...
ستاره  بچیییینیییید....ب

آخرین خواب 94 
تنها  
قبل اینکه بتونم داستان کوتاهمو تموم کنم خوابیدم. 
بدترین خواب عمرم 
توش فقط ترسیدم. اصلا یادم نمیاد چی شده. ولی وقتی صبح بیدار شدم فقط می ترسیدم. شاید ترس از تنهایی بود شایدم یه خواب داستانی مسخره، نمیدونم. ولی وقتی با ضرب های تند موسیقی چشمامو باز کردم از ترس نمیتونستم تا چند لحظه حرکت کنم. اون لحظه یادم بود چی خواب دیدم ولی سریع ناپدید شد. 
+ character break down دردنای رو دارم تجربه میکنم. امیدوارم واسه هیچکس پیش نیاد، شدم یه بنده  خدای دیگه، تف به ش

تنها 
17.  
خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم. خواب نمیرم.
یک ماهه که خواب نمیرم.

17. 
یادداشت 83، رشت  
حرف رشت پیش بیاد بعد من دلم هوای اون روزا رو بکنه، نم نم بارونش، دیوارای جلبک زده، قارچ ریزایی که تو باغچه رشد میکرد بابا میگفت سَمیه بهش دست نزنید، در و دیوار نمناک خونه، سقف چوبی دبستانمون، چکمه و چتر صورتیم، نخودچی توی قیف کاغذی، آلاسکا اسکیمو، آلوچه سبز با نمک و پونه ی تازه، عمو سالاری و بستنیاش، پنجره ی خونه ی لیدا اینا، صبح با صدای سوت کتری از خواب بیدار شدن، کنار بخاری بزرگ نفتی کز کردن و کارتون دیدن... شب هم از قضا "در دنیای تو ساعت چند

یادداشت 83، رشت 
چشم انتظاری  
داستان اول:
وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم!
مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که در جنگ کشته شده...
همیشه به پدرم افتخار می کردم چون می تونست جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.
بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و در بمباران کشته شده، واسه همین بیشتر بهش افتخار کردم!
یک پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه،می تونه نامه های مهمی را برسونه،درد و دل عاشق ها،خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه ب

چشم انتظاری 
زندگی جبری  
از وقتی خودمو شناختم، یه موجود تو سری خور بودم که تو هیچ موضوعی حق نظر دادن نداشتم؛ نه تو خونه، نه هیچ جای دیگه. الآنم که بزرگ شدم، هیچ کس نه منو آدم حساب می کنه، نه تو موضوعاتی که به آینده ی من مربوطه برای من حق نظر دادن وجود داره. زندگیم افتاده دست یه آدم خود رأی و لجباز که جز حرف خودش حرف کس دیگه ای رو قبول نداره و من در مقابل این آدم کوچک ترین قدرتی ندارم و هیچ کاری نمی تونم بکنم. خودمو سپردم به دست تقدیر. خسته ام. خیلی خسته ام.

زندگی جبری 
عزیز  
خواب عزیزی رو دیدم امروز. تو آشپزخانه بودیم و من می فهمیدم که منتظره تنها بشیم. تنها که شدیم اومد طرفم و در حالیکه دستهاش رو دورم  می گذاشت که بغلم کنه  به من گفت که خیلی دوست داشته تا حالا من رو می بوسید و الان باید اینکار رو بکنه. من مقاومت کردم که نتونه اینکار رو بکنه و دلیلش متاهل بودن هر دومون بود. می دیدم که انعکاس تصویر ما رو مادرم می تونست ببینه و داشت می امد آشپزخانه که  او بوسیده نبوسیده، من ازش جدا شدم و سعی کردم جلوی مادرم خیلی

عزیز 
149. سوپرمن  
اینایی که مینویسم مکالمه همکارم با پسر 5 سالشه.
پسر:مامان تو بیمارستان غیر از خاله کتایون (یکی دیگه از همکارا) خاله دیگه ای نیست؟
مامان: چرا پسرم. مثلا خاله ...(اسم کوچیک من)
پسر: خب چرا بازی نمیریزه رو گوشیت بیاری واسه من؟
مامان: اون بازی نداره رو گوشیش. چون بچه نداره.
پسر: بچه نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (بعد با یه کم مکث میپرسه)مرد داره؟
مامان: بله پسرم داره.
پسر یه کم فکر میکنه بعد با تعجب میپرسه: حالا که بچه نداره پس کی ازش مراقبت میکنه؟
ای جونم به این پسر

149. سوپرمن 
تکرار پشت تکرار  
امروزم گذشت،درست مثه روزای قبلی
اینکه امام علی میگن دوروزتون مثه هم نباشه خیلی چیز سختیه، مگه اینکه چیزای کوچیک کوچیک رو هم تفاوت بدونیم!
دوباره کلاس زبان البته با درد انگشت کوچیکه ی پا که فک میکردم شکسته ولی نشکسته ظاهراً، فردا هم دوباره زبان،دوباره رانندگی و مهمونی خونه ی حجاقا و همه ی چیزای تکراری دیگه...
هرچند تکرارهای( ا.م) من قشنگ تر از بهترین و جذابتترین و بروزترین چیزهای دنیا برای منه
حالا این حرفا رو ولش؛ پریشب بالاخره کتاب دخترشین

تکرار پشت تکرار 
مهر مادری  
مامان: بفرما! هی بهت گفتم ازدواج کن. نکردی، الان گفتن  سزارین ممنوع شده، باید طبیعی به دنیا بیاریش.من: یعنی تو فکر می کنی من حامله ام؟مامان: کلا می گم!...حالا جدا از شوخی مامان، یعنی چی تو زایمان مردم هم دخالت می کنن :)) خیلی کار بدیه. مثلا اگر من الان یه بچه تو شکمم بود، به محض اینکه می فهمیدم باید طبیعی به دنیا بیارمش، خودمو از همین بالا پرت می کردم پایین. البته طبقه اولیم. نمی مردم. ولی چون با شکم خودمو پرت می کردم، بچه می مرد و من راحت می شدم!!! :|

مهر مادری 
یه دوست پسرم نداریم  
 ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ پسرم ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ... ...ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﺧﻄﻢ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﺭﮊ ﺩﺍﺭﻩ
^_^ﻓﻜﺮ ﻭ ﺧﻴﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ D:ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺩﺭﻭﻍ ﻧﻤﻴﮕﻢ
~__~ﻫﻤﻪ ﻱ ﺑﺴﺘﻨﻲﻣﻮ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﺨﻮﺭﻡ ^____^ﺩﻏﺪﻏﻪ ﻛﺎﺩﻭﻱ ﻭﻟﻨﺘﺎﻳﻨﻢ ﻧﺪﺍﺭﻡ D:ﮐﺴﯽ
ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﺎ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺗﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻪ و ﻗلبمو ﺑﺸﮑﻮﻧﻪ ﺁﺧﺮﺷﻢ ﺑﻬﻢ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﻪ ﻭ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ
ﺟﻮﺍﯾﺰ ﻧﻘﺪﯼ ﺩﯾﮕﺮ :||ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘــــــــــﻢ ﺗﺎﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ

یه دوست پسرم نداریم 
دلتنگی شبونه  
همین سرشب بود داشتم به اقا عرفان می گفتم از تجملات خوشم نمیاد.قضیه اینه ک جنبش رو ندارم.من جنبه ی اینستا و واتس آپ و اینارو ندارم.دهن من که وقتی نمیتونم خودمو کنترل کنم تو نگاه کردن به عکسای یه مشت عن و دیدن حرفا و رابطه ها و...دهنم.
صبح میرم پی واحد.پی کارایی ک خودم باید واسه بهبود خودم انجام بدم.بهترینا مال منه:)))
شبم بخیر.هزار بار خودمو میبوسم:)))

دلتنگی شبونه 
نامه اى براى تو٢  
عزیزدل شب دومیست که تورا میخوانم 
شب حال دیگرى دارد و روزها کسل کننده اس دلم قاب عکس تورا میخواهد که بغل بگیرم و هاى هاى به داستان هاى عاشقانه اشک هدیه دهم دلم تورا میخواهد شب ها صدایت کنم و تا طلوع چشم از چشمانت بر ندارم 
باید بیدار بمونم و فکر کنم هرلحظه به تو و خودم و تو و عشق تا عاقل شوم عشق دیوونه رو عاقل و عاقل و دیوونه میکنه و من هر لحظه براى تو دیوونه ترین عاقل میشوم 
این مرد خوشبخت ترین مرد روى زمین میتواند باشد وقتى چشمان تورا در خاطر

نامه اى براى تو٢ 
خواب های پریشان  
در خوابم همه ی آدم های خوب دنیای واقعی بد بودند.و همه ی آدم های بد,خوب.در خواب هم کسی به حرف هایم اهمیت نمیداد.حق را میگفتم ولی همه مرا پس میزدند.در خواب هم آرامش نداشتم.فقط آدم ها متفاوت بودند.که کاش نبودند.کاش میشد امیدوار بود که هنوز هم آدم خوب هست 

خواب های پریشان 
تخت خواب!!!  
تخت خواب... فقط یک بهانه است...برای به یاد آوردن خاطرات...به یاد آوردن حرف ها...به یاد آوردن قول ها...به یاد آوردن قرارها...تخت خواب... فقط  یک بهانه است... وجای خوبی برای فکر...فکرکردن به همه چیزو همه کس...گذشت آن زمان که تخت خواب برای خواب بود...تخت خواب...آغوشی است برای یک تنها...تکیه گاهی برای یک خسته... جای خوبی برای گریه...یک اتاق سردوتاریک...یک تخت خواب...همین ها کافیست...برای یک دل شکسته..تا تمام روزو شبهایش راهمانجا زندگی کند...حرف از زندگی

تخت خواب!!! 
خوابـــــــــ  
"خواب"مکبث: شنیدم که صدایی فریاد کرد «دیگر مخواب!مکبث خواب را کشت!» خواب بی گناه راکه چون خیاط آستین ژندۀ غم را رفو می کندهمان خواب که مرگ روزانۀ آدمیانو درمان جسمهای خستهو مرهم دلهای آزردهو مائده اصلی برخوان طبیعتو بهترین میزبان در ضیافت زندگی است.#ویلیام_شکسپیر✿♫❤قـصــــــه هـا✿♫❤

خوابـــــــــ 
پسرم پویان و دخترم مرجان  
امروز با سه تا آقای دیگه کارگاه صحبت شد سر بچه و بچه دار شدن یکی از اقایون گفت من اسم های بچه هامو زنم انتخاب کرد... یا اون یکیشون گفت من تا زمانی که پسرم بدنیا اومد نمیدونستم زنم حامله ست... ازش بعید نیست که نفهمیده باشد.... منم گفتم اگر یک روز بعد از سی و پنج سالگی یا چهل سالگی اگه تونستم با مشکلات که پام برام درست کرده کنار بیام که کسی رو افسرده و دیوونه نکنم ازدواج کردم و بچه دار شدم اسم بچه هامو بزارم پویان ( بیاد دوست خیالم)  و اگر دختر بود مرجا

پسرم پویان و دخترم مرجان 
امروز من  
اینکه ادم یکی رو داشته باشه که اونقدر دوستش داشته باشه که براش همه کاری بکنه خیلی خوبه خیلی خیلی خوبهمعصومه الان اونو دارهبهش حسودی نمیکنما فقط میگم خوشبحالش همین دیشب در اوج تب و هذیان خوابتونو دیدم تو لباس سفید عروسی و کت و شلوار دامادیت اونقدر مهربون و با محبت سرشار از عشق دستشو گرفته بودی و بوسیدیش مدام این خواب میرفت تا تهش دوباره از اول شروع میشد تمام کابوسهای من پر شده از عشق شما پر شده از محبتهات با او, امروز بعد از دو روز کلیه درد و س

امروز من 
خوب نیستم  
حالم خوب نیسعذاب وجدان یک لحظه هم راحتم نمیزارهعذابی که بابت اشتباهات این مدت دارمفکر میکردم مشهد که برم و درد دل کنم سبک میشمولی دقیقا برعکس شداز وقتی برگشتم حالم بدترهفقط دلم میخواد بمیرمیعنی میشه من خودکشی کنم و کسی آسیب نبینه؟ به خصوص پسرم :(کسی نمیدونه چقدر عذاب میکشمچقدر  با خودم درگیر هستمهر لحظه آرزوی مرگ میکنم و جرأت خودکشی ندارم فقط به خاطر پسرملیاقت هیچی رو ندارملیاقت این زندگی رولیاقت داشتن همچین پسری رولیاقت نفس کشیدن روح

خوب نیستم 
غلط  
شنبه که از بازی در مسجد برگشتن، پسر دومم با یک شکلات در دستش اومد طرفم و بهم گفت که پسر بزرگم کمی از این خورده در حالیکه بعدا فهمیده بادام زمینی داره. پرسیدم کی اورده بود و بعد از گرفتن جواب دیوونه شدم!شروع کردم به داد و بیداد که چرا حواستون نیست چی می خورید، مگه هر چی میارن می ذارن جلوتون باید بخورید! اصلا چرا چنین چیزی اوردن در محیطی که پر از بچه ست!  این نمی فهمه چیکار می کنه؟شکلاتها رو همون آقای دو زنه اورده بود که خودش در مدرسه اسلام

غلط 
بی شخصیت شدم !  
سه ماهیه که کلا بی شخصیت شدم ...اول که دوگانگی شخصیتی داشتم (بین خونواده و دوستان تفاوت بود)بعد چند گانگی (بین اساتید و خونواده و دوستان و ... ) هرجا یجور بودم یجا میگفتن بم میرزا، یجا مرتضی ، یجا آقا مرتضی ، یجا موری ،یجا سیبیل ، یجا پنگول یجا یاکوزا و... انصافا بالای 20 تا اسم داشتم هرکی و هراجتماعی که بودم همرنگش بودم و انگار خودم موسس اون گروه بودم .یکم که گذشت دیدم هیچکدوم از ایناییکه بودم نیستم در عین بودن توی این نقش ها خودمو گم کردم. خواستم

بی شخصیت شدم ! 
داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!  
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خان

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی! 
79  
رضا از خیلی چیزا بدش میاد از اون چیزایی که من خیلی دوست دارم و خوشم میاد مثل اینکه خیلی دلم میخواد یه عکس خانوادگی داشته باشیم یه عکس دونفره ...حتی یه عکس از خود رضا از پسرم و پدرش باهم ...وخیلی چیزای دیگه که گفتنش فایده نداره اون با همکاراش چه خانم چه اقا توی محل کارش توی دانشگاه عکسای تک و دسته جمعی میگیره اما با ما نه یکی دوباری هم با پسرم عکس گرفته اونم اتفاقی و یهویی شده ...در واقع ما بیشتر از ده ساله هیچ خاطره تصویری نداریم...چون رضا دوست ندار

79 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام



آخرین جستجو ها

جدیدترین مطالب